جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (21)

گاهی اوقات، از عراقیها اعمال عجیبوغریبی سر می­زد که به هیچ شکل نمیتوانستیم آن را برای خودمان توجیه کنیم.

جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (20)

جنازه عراقیها روی هم انباشته شد. بعدازظهر حدود ۲۵۰ جنازه را شمرده بودند. سه نفر از مسئولان به ما ملحق...

جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (19)

در این نشست­ها، یک نشست هم با محمد داشتیم؛ همان کسی که اولین ارشد آسایشگاه در الرشید بود. یکی که...

جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (18)

شبی، یک نفر را دیدم که از دلدرد دراز کشیده بود. جز کلامی برای تسلی، چیز دیگری نداشتیم. تا صبح...

جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (17)

بعد از چند ساعت راهپیمایی، خسته، تشنه و تقریبا نیمه برهنه، دریکی از پاسگاهها، سوار بر کامیونی، بهطرف شهرهای عراقی...

جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (16)

باز کسی برای گرفتن غذا نرفت. تعدادی ضمن خوردن ذخیرههای خود، زیر لب غرولند میکردند. شب را بیشام سپری کردیم...

جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (15)

همه متفقالقول بودیم که نود درصد، رفتن ما نزدیک است پس باید زمینه را برای رفتن مساعد کرد و چگونگی...

جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (14)

خوابها، سلول را فراگرفت. اکثریت خوابدیده بودند؛ خوابهای جالب و شنیدنی و گاهی هم تأسفبار و ناامیدکننده! بعد از بیداری،...

جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (13)

امید به رفتن، آنهم زودتر ازآنچه همه فکر میکردند، در جانها ریشه دوانیده بود. تقریبا احساس مسافرانی را داشتیم که...

جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (12)

هوا، گرم و دمکرده بود. نور، بسیار کم و ضعیف بود. کف آسایشگاه، بسیار کثیف و مملو از باقیمانده سیمانکاری...

جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (11)

و محسن بار دیگر مشغول شد. چند شماره تلفن و نشانی به او داد و او قول داد تا از...

جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (10)

سرپرستی کل اسرای ایرانی، با تیمساری به نام تیمسار «نظر بود؛ با هیکلی درشت و قدی بلند و چشمانی ریز،...

جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (9)

ساعت در این سلول به سر بردیم و در طی این مدت، ضمن اینکه موفق شدیم تنی به آب بزنیم...

جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (8)

روز با تمام درازیاش به پایان رسید و هیچ خبری پیدا نکردیم؛ عراقیها چیزی نمیگفتند. شب دوم هم بدون زیرانداز...

جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (7)

شب آرامآرام به نیمه نزدیک میشد. بهرغم خستگی مفرط، خواب از چشمانمان پریده بود و تقریبا همه مشغول حرف زدن...

جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (6)

به غروب اولین روز مصیبتبار نزدیک بودیم. دروغ فرمانده لشکر و وضعیت آب دادن عراقیها کمکم به ما میفهماند که...