دفاع از خرمشهر (16)
فصل دوم خاطرات کارمند نظامی عبدالحسین مرشدی از روزهای دفاع و سقوط خرمشهر

در جستجوی پسرعمه¬ام، سرباز جبهه
همان روزهای اول جنگ که درگیری¬های زمینی و هوایی در استان خوزستان در اوج بود، پسرعمه¬ام به نام شنبه ورناصری در تیپ سوم لشکر92 زرهی مشغول خدمت سربازی بود و چند روزی می¬شد که هیچ خبری از او نداشتیم. از این بابت، خانواده¬اش بسیار نگران و ناراحت بودند و به دنبال راهی می¬گشتند تا از او خبری به دست آورند. به همین منظور، برادرش امیرحسین، که داماد ما هم بود، به من گفت: آقا عبدالحسین! خانواده¬ام برای شنبه خیلی ناراحت هستند. شما با من می¬آیید تا با هم به دشت آزادگان برویم و خبری از شنبه بیاوریم، ببینیم زنده است یا شهید شده؟ من به خواسته پسرعمه¬ام پاسخ مثبت دادم و آمادگی خود را جهت رفتن به دشت آزادگان اعلام کردم. مسجدسلیمان تا پادگان حمیدیه یا همان دشت آزادگان خیلی دور بود. حداقل یک روز رفت و برگشت آن طول می¬کشید. آن روزها خبرهای خوبی از جبهه¬ها نمی¬رسید. یکی می¬گفت لشکر92 زرهی کاملاً نابود شده. دیگری می¬گفت همین روزها اهواز سقوط می¬کند. شخص دیگری می¬گفت تمام راه¬ها بسته شده و دشمن همه جاده¬ها به طرف مرز را در اختیار دارد. همه این نگرانی¬ها را داشتند، مخصوصاً کسانی که در ارتش سرباز، درجه¬دار یا افسری داشتند بیش از دیگران مضطرب و نگران بودند.
با توجه به اینکه خودم هم از بی¬خبری از شنبه ناراحت بودم، خیلی زود درخواست پسرعمه¬ام را پذیرفتم و روز بعد آماده رفتن شدیم. آن زمان من کار بخصوصی نداشتم. دبیرستان صنعتی مسجدسلیمان هم مانند خیلی از مراکز آموزشی دیگر تعطیل شده بود، از طرفی به عنوان جوانی خوزستانی و کسی که از ورود دشمن واقعاً ناراحت و نگران است، تصمیم داشتم هرچه زودتر به جبهه جنگ بروم. در حقیقت، اگر چاره داشتم و راهی برایم پیدا می¬شد، می¬خواستم مستقیم بروم و با دشمن درگیر شوم و به عنوان رزمنده در جبهه حضور داشته باشم. اما چطور و چگونه، معلوم نبود. روز بعد من پسرعمه¬ام صبح زود با مینی¬بوس ایشان حرکت کردیم. ابتدا باید به اهواز و سپس به دشت آزادگان می¬رفتیم. در طول مسیر، هرکس را که می¬دیدیم کنار جاده ایستاده، سوارش می¬کردیم و پولی بابت کرایه دریافت نمی¬ردیم.
من قبلاً اهواز را دیده بودم، شهری خرم و آباد و باصفا و شلوغ بود. اما آن روز سکوتی مرگبار بر این شهر چندصدهزار نفری سایه افکنده بود و سایه شوم دشمن هر لحظه نزدیک¬تر می¬شد. آن روز هواپیماهای دشمن چند بار بر فراز شهر به پرواز درآمدند و مانور می¬دادند و گاهی هم نقطه¬ای را بمباران می¬کردند. در شهر بجز افراد نظامی و آن هم به تعداد بسیار اندک، جنبنده¬ای وجود نداشت. البته همه مردم شهر نرفته بودند، اما هیچ¬کس در خیابان¬ها و معابر مشاهده نمی‌شد. آن روز شهر اهواز مثل شهر ارواح شده بود و چنان از جمعیت خالی بود که باورش بسیار مشکل می¬نمود. من اهواز را یک ماه قبل از جنگ دیده بودم، شهری زنده و باطراوت و با مردمی خونگرم وصمیمی که زندگی خوب و خوشی در آن شهر در جریان بود، ولی آن روز چهره شهر واقعاً غم¬انگیز و ناراحت¬کننده بود. اوضاع شهر به قدری درهم و آشفته بود که من آن روز یک لحظه فکر کردم اهواز سقوط کرده و به دست دشمن افتاده.
از فلکه چهارشیر تا سه¬راهی خرمشهر هرچه نگاه کردم مغازه¬ای باز نبود. در اطراف اهواز، پالایشگاه و لوله¬های نفت در حال سوختن بودند و دود سیاهی به سیاهی دل دشمن به هوا برمی¬خاست که احتمالاً از آثار بمباران¬های روزهای قبل بود. شعله¬های آتش و دود از کیلومترها آن طرف¬تر به چشم می¬خورد و این امر باعث تضعیف روحیه مردم می¬شد. آن روز وضع شهر بسیار اسفناک و ناراحت¬کننده بود. گوشه و کنار اهواز را سنگربندی کرده بودند تا برای دفاع شهری آماده باشد. بسیاری از مغازه¬دارها جلو مغازه¬هایشان را با کیسه گونی¬های پر از خاک دیوار کرده بودند تا با انفجار بمب¬ها و گلوله¬ها آسیبی به آن مکان نرسد. آمبولانس¬ها و خودروهای نظامی کاملاً گل¬مالی و استتار شده و با سرعت در سطح شهر در حال تردد بودند. سربازان و نیروهای مردمی در گوشه و کنار شهر دیده می¬شدند و خود را برای دفاع از شهر آماده می¬کردند. توپخانه لشکر92 زرهی در محلی به نام ویس ملاثانی مستقر بود و از همان¬جا به طرف مواضع دشمن شلیک می¬کرد. استقرار توپخانه نیروهای خودی در داخل اهواز، یعنی اینکه دشمن به شهر نزدیک شده و هر آن احتمال دارد وارد شهر شود.
آن روزها هیچ¬کس اطلاع دقیقی نداشت که دشمن تا چه حد پیشروی کرده. البته شایعات حمله عراقی¬ها به طرف اهواز و سایر شهرهای خوزستان بیش از واقعیت بود. بعضی¬ها می¬گفتند دشمن تا حاشیه اهواز جلو آمده؛ برخی عنوان می¬کردند پادگان حمید و پادگان حمیدیه هر دو سقوط کرده و به دست دشمن افتاده. با توجه به اینکه مقصد ما پادگان حمیدیه بود و پسرعمه¬ام در آن پادگان خدمت می¬کرد، این خبر موجب نگرانی شدید ما شده بود. به همین خاطر، ما در تمام مسیرهای بعد از اهواز با احتیاط کامل حرکت می¬کردیم تا اتفاقی برایمان پیش نیاید.
از ابتدای شهر اهواز، یعنی از فلکه چهارشیر تا سه¬راهی خرمشهر، در داخل شهر بودیم، ولی از آن سه-راهی به بعد از شهر خارج می¬شدیم تا به مقصد برسیم. سه¬راهی خرمشهر محلی است که یک راه آن به طرف خرمشهر و یک راه آن به طرف حمیدیه و سوسنگرد و دو راه دیگر به سمت شوش می¬رود. در آن سه-راهی چند نفر مسافر نظامی و غیرنظامی منتظر وسیله ایستاده بودند تا به سمت حمیدیه یا سوسنگرد بروند. آنها را سوار کردیم تا به مقصدشان برسند و از آنجایی که با جاده آشنا نبودیم، می¬خواستیم در طول مسیر کمک و راهنمای ما باشند. همه مسافران را صلواتی سوار می¬کردیم. تعدادی از همراهان داخل مینی¬بوس از نظامیان پادگان حمیدیه و از پرسنل تیپ3 لشکر92 زرهی بودند که قبل از شروع جنگ به مرخصی رفته و در حال برگشت بودند و بعضی از آنها مردم محلی آن منطقه بودند که می¬خواستند از اوضاع و احوال زندگی¬شان خبری بگیرند، شاید آنها هم از مسافرت راه دور می¬آمدند، چون از ورود عراقی¬ها اطلاع چندانی نداشتند.
در طول مسیر، من از چند نفر از همان نظامیان داخل مینی¬بوس در مورد پسرعمه¬ام پرسیدم، ولی هیچ-کدام از آنها او را نمی¬شناختند. هنوز از سه¬راهی خرمشهر به طرف حمیدیه چند کیلومتری طی نکرده بودیم که صدای غرش عجیبی به گوشمان رسید. کمی جلوتر که رفتیم، متوجه شدیم دشمن زاغه مهمات لشکر92 را بمبارن کرده. صدای انفجار مهمات سنگین از کیلومترها دورتر به گوش می¬رسید و دود غلیظ ناشی از انفجارات مانند ابری سیاه فضای منطقه را فراگرفته بود. با مشاهده آن صحنه همه مسافران مینی¬بوس وحشت-زده شدند. مخصوصاً چند نفر از خواهران که اضطراب و نگرانی تمام وجودشان را گرفته بود و مدام صدام و ارتش متجاوزش را نفرین و لعنت می¬کردند. در آن وضعیت بعضی از مسافرین تقاضا داشتند مینی¬بوس متوقف شود و آنها پیاده شوند تا به جای امنی بروند. اما وضعیت وخیم¬تر از این بود که جای امنی پیدا شود.
در مسیر جاده به طرف حمیدیه، عده¬ای از سربازان را مشاهده نمودم که ظاهراً از محل انفجار زاغه مهمات گریخته و کنار جاده بلاتکلیف و سرگردان بودند. در طول مسیر، نیروهای مردمی هم با لباس شخصی با سلاح¬های قدیمی و ابتدایی، مانند تفنگ اِم1 و برنو در دستشان، سوار بر خودروهای نیسان وانت و سیمرغ در حال تردد بودند. در آن شرایط، کسی اطلاع نداشت که آنها به کجا می¬روند و یا از کجا می¬آیند. شاید خود آنها هم اطلاع دقیقی نداشتند که مقصد نهایی¬شان کجاست. آن روزها هرکس تلاش می¬کرد به هر طریق ممکن به جنگ و دفاع کمک کند و گوشه¬ای از کار را بگیرد. در آن آشفته¬بازار جنگ، به کار بردن نیروهای متفرق که از شهرهای مختلف وارد منطقه عملیاتی می¬شدند، بسیار مشکل بود. این مورد بستگی به وحدت فرماندهی داشت که چگونه نیروهای متفرق را ساماندهی و یا سازماندهی کند و از آنها استفاده بهینه شود.
یکی از فرماندهان مردمی که می¬توان به نیکی از او یاد کرد، دکتر چمران بود که با گردآوری نیروهای مردمی، جنگ¬های پارتیزانی و چریکی را علیه دشمن اجرا می¬کرد و ضربات مهلکی به دشمن وارد نمود. شاید شبیه دکتر چمران، فرماندهان دیگری بودند که گمنام و ناشناخته در گوشه و کنار جبهه¬های خوزستان و یا سایر جبهه¬ها، فقط برای رضای خدا و برای اعتلای دین اسلام و نظام جمهوری اسلامی و کشورمان ایران می¬جنگیدند که اسم آنها کمتر برده می¬شود. دکتر چمران از فرماندهان نام¬آور و از مدافعان مشهور محور حمیدیه ـ بستان بود که بعد از ماه¬ها نبرد با دشمن، در منطقه دهلاویه به شهادت رسید.
آن روز هرچه به شهر حمیدیه نزدیک¬تر می¬شدیم، جبهه جنگ شکل واقعی خود را بهتر نشان می¬داد. عبور آمبولانس¬های استتارشده حامل مجروحان جنگی مؤید این قضیه بود. آن روز من و پسرعمه¬ام با تعدادی دیگر که همراهمان بودند تا حمیدیه رفتیم، ولی نتوانستیم از آنجا به طرف پادگان حمیدیه برویم، زیرا عراقی¬ها در حال پیشروی به سمت شهر حمیدیه بودند و ادامه مسیر برایمان ناممکن بود. در نتیجه، ما از سرنشینان خواستیم از مینی¬بوس پیاده شوند. مردم محلی در آنجا به ما گفتند راه¬ها بسته شده و دشمن در حال محاصره کردن شهر می¬باشد. زمانی که ما در آنجا توقف داشتیم، صدای انفجار گلوله¬ها و شلیک آتشبارها را به وضوح می¬شنیدیم که همانند طبل و دُهل به گوش می¬رسید. صداها هر لحظه بیشتر و درگیری¬ها هر آن نزدیک¬تر می‌شد. در حالی که ما سرگردان و بلاتکلیف گوشه خیابان ایستاده بودیم، با ناراحتی زیاد تصمیم به برگشت گرفتیم. در حالی که نتوانستیم پسرعمه¬ام را ملاقات کنیم، پس از ساعتی توقف به ناچار مجدداً راه اهواز را در پیش گرفتیم و حرکت کردیم. به هنگام مراجعت از حمیدیه هم تعداد زیادی از مردم بومی که فکر جانشان بودند، با زور و التماس سوار مینی¬بوس شدند تا از مهلکه نجات یابند. شاید حدود 30 نفر با ما آمدند. تا جایی که ممکن بود ما زنان و کودکان را سوار می‌کردیم تا از منطقه خطر دور شده باشند.
وقتی به اهواز رسیدیم و در سه¬راهی خرمشهر توقف کردیم، عده¬ای از مردم سراسیمه به طرف مینی¬بوس دویدند و از ما می¬پرسیدند عراقی¬ها به کجا رسیدند؟ آیا حمیدیه و سوسنگرد را گرفتند؟ ما برای اینکه به شایعات دامن نزنیم بدون اینکه به کسی پاسخ بدهیم، خیلی زود مسافران را پیاده کردیم و به سمت مسجدسلیمان حرکت کردیم. آفتاب هنوز غروب نکرده بود که به منزل رسیدیم. برادران و خواهران و مادر شنبه دوان دوان خود را به ما رساندند تا از احوال شنبه باخبر شوند، اما متأسفانه هیچ خبری برای آنها نداشتیم. این امر موجب ناراحتی بیشتر آنها شد، چند نفر شروع به گریه کردند و فکر می¬کردند اتفاق بدی برای شنبه افتاده که ما آن را کتمان می¬کنیم. با دیدن آن صحنه من هم ناراحت شدم، اما جلو گریه¬ام را گرفتم. به آنها قول دادیم بیکار ننشینیم و به زودی از سربازشان خبری بدست آوریم. قصد داشتیم روز بعد مجدداً به حمیدیه برویم تا هر طور شده از شنبه خبری کسب کنیم و برگردیم.
صبح روز بعد به راه افتادیم. اول وقت به اهواز رسیدیم. در اهواز قصد داشتیم بقیه مسیر را با وسیله دیگری برویم. به همین خاطر مینی¬بوس را در خیابانی پارک کردیم و سوار یک خودرو نظامی شدیم که به طرف حمیدیه می¬رفت. در مسیری که می¬رفتیم از مردم و رزمندگان خبر خوبی شنیدیم که بسیار خوشحالمان کرد. آنها می¬گفتند دشمن دیروز و دیشب تلاش بسیاری کرد تا حمیدیه را تصرف کند، اما مدافعان و رزمندگان ایرانی اعم از پرسنل تیپ3 لشکر92 زرهی دشت آزادگان و سپاه خوزستان و نیروهای مردمی اجازه ندادند دشمن وارد شهر شود. علاوه بر اینکه دیشب حمیدیه سقوط نکرد، آنها نیروهای دشمن را چند کیلومتر به عقب راندند و اکنون احتمال سقوط شهر از بین رفته است. این خبر برای ما بسیار خوشحال¬کننده بود، زیرا ما به راحتی می¬توانستیم از آن شهر عبور کنیم و به پادگان تیپ3 برسیم.
آن روز وقتی حمیدیه را پشت سر گذاشتیم و به پادگان نزدیک شدیم، به ما خبر رسید تیپ3 زرهی بعد از اینکه دشمن را در شبانه¬روز گذشته شکست سنگینی داده و آنها را عقب رانده، در حال حاضر مشغول پدافند و استحکام بخشیدن مواضع خود است. نزدیک ظهر بود، پرسان‌پرسان و با زحمت بسیار خود را به محل گردان145 مکانیزه رساندیم. پسرعمه¬ام در دسته خمپاره¬انداز120م¬م گروهان ارکان گردان145 خدمت می-کرد. با توجه به اینکه دشمن در آن جبهه شکست سختی خورده بود، پرسنل آن گردان می¬خواستند از موقعیت بدست¬آمده استفاده نموده و ضربه دیگری به پیکره ارتش صدام وارد نمایند. به همین دلیل، وقتی ما به محل آنها رسیدیم، گردان145 آماده حرکت به سمت ارتفاعات الله‌اکبر بود تا با یک یورش جانانه ضربه مهلک دیگری به دشمن وارد نماید.
در آن وضعیت، ما از فرمانده گروهان ارکان، سروان متینی، تقاضا کردیم چند لحظه سرباز ورناصری را ببینیم. ایشان در حالی که با فریاد از سربازان خود می¬خواست هرچه زودتر وسایلشان را جمع کنند و سوار خودروها شوند به ما گفت شما در این آشفته¬بازار جنگ چطور اینجا را پیدا کردید؟ الآن گردان در حال حرکت به سمت دشمن است. در این وضعیت، ما فرصت سر خاراندن هم نداریم، آن وقت شما تقاضای ملاقات با سربازتان را دارید؟ بروید یک دست لباس سربازی و یک قبضه تفنگ بگیرید و به کمک ما بیایید، شدیداً نیرو نیاز داریم. البته این جمله را با شوخی گفت و رفت. چند دقیقه بعد ستوان دوم سعید زروانی، فرمانده دسته خمپاره‌انداز 120م¬م را پیدا کردیم و از ایشان هم همان تقاضا را کردیم. ایشان فرمانده مستقیم او بود و به خوبی سرباز شنبه را می¬شناخت. خیلی زود او را نزد ما فرستاد. با توجه به ضیق وقت، توانستیم 15 دقیقه او را ملاقات کنیم. او یک قطعه از آخرین عکس سربازی¬اش را که داخل پادگان انداخته بود به ما داد تا به مادرش بدهیم. وقتی پسرعمه¬ام را دیدم رنگ به رخسار نداشت. از سر و صورت خاکی و رنگ پریده او و سایر رزمندگان گردان145 چنین پیدا بود که روزهای سختی را پشت سر گذاشته¬¬اند و در چند روز گذشته درگیر جنگ و گریز بوده و تلفات و ضایعات زیادی را متحمل شده¬اند. روحیه آنها تعریفی نداشت. پریشان¬حال به نظر می¬رسیدند، اما به روی خود نمی¬آوردند. شنبه می¬گفت از روز اول تا آن روز که حدود یک هفته می-گذشت، خواب و خوراک نداشته¬اند و مدام با دشمن متجاوز درگیر بوده و دوستان زیادی را از دست داده که در دفاع از این مرز و بوم شهید شده¬اند. در حالی که با شنبه صحبت می¬کردیم، از همان¬جا صدای انفجار و شلیک از راه دور و نزدیک به گوش می¬رسید که حاکی از نبردهای سخت نیروهای خودی با دشمن بود. از طرف دیگر، صدای غرش هواپیماها فضای منطقه را پر کرده بود. شنبه در همان چند دقیقه¬ای که فرصت داشت گفت دیشب 11 نفر از درجه¬داران و سربازان گروهان ما به علت درگیری با دشمن در رودخانه کرخه غرق و شهید شدند. ما برای آنها خیلی ناراحت هستیم، به همین خاطر می¬رویم تا انتقام خون شهیدان دیشب و روزهای قبل را از دشمن بگیریم. آنها بسیار عجله داشتند. از طرف دیگر، فرماندهان و مسئولین گردان مدام فریاد می¬زدند و می¬گفتند بچه¬ها زود باشید آماده شوید، فرصت کم است، باید هرچه زودتر حرکت کنیم.
لحظاتی بعد، همه گردان145 مکانیزه و به دنبال آن بقیه یگان¬های تیپ3 زرهی دشت آزادگان بار و بنه خود را جمع کردند و با تانک و نفربر و خودروها حرکت کردند و رفتند. قبل از حرکت گردان، ما با چشمانی اشکبار و دلی غمگین با پسرعمه¬ام روبوسی و خداحافظی کردیم و برای پیروزی همه رزمندگان اسلام و افراد آن گردان دست به دعا برداشتیم و همگی آنان را به خدا سپردیم و برگشتیم. شب که به مسجدسلیمان رسیدیم، خبر سلامتی شنبه را به خانواده¬اش رساندیم و عکس او را هم تحویل دادیم. شنبه پس از چند ماه خدمت در جبهه، دوران سربازیش به پایان رسید و به خانواده‌اش ملحق شد و اکنون زندگی خوبی را در کنار خانواده‌اش سپری می‌کند.

انتهای مطلب

منبع: دفاع از خرمشهر، کریمی، قاسم، تهران، ایران سبز، 1395

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده