دفاع از خرمشهر13

مراجعت دانشجویان به تهران
با سقوط خونین¬شهر و عقب¬نشینی باقیمانده نیروهای ایرانی به جزیره آبادان، دستور داده شد که دانشجویان دانشکده افسری به تهران مراجعت نمایند. هنگام مراجعت از جبهه، ما دانشجویان را با بالگردهای هوانیروز به ماهشهر بردند و از آنجا با چند دستگاه اتوبوس به پایگاه هوایی امیدیه تغییر مکان دادیم، سپس از فرودگاه امیدیه با هواپیمای سی130 نیروی هوایی به تهران برگشتیم. پس از ورود به دانشکده و فراهم شدن مقدمات کار، مراسم فارغ¬التحصیلی در حالی برگزار شد که بیش از 50 نفر از هم¬دوره¬ای¬هایمان و دانشجویان سال دوم به درجه رفیع شهادت نایل شده بودند و تعداد زیادی مجروح و جانباز داشتیم. به علت نیاز جبهه¬ها، تمام دانشجویانی که رسته غیررزمی داشتند، بنا به دستور فرماندهان، تغییر رسته داده و رسته¬های رزمی پیاده، زرهی و توپخانه را انتخاب نمودند. رسته من قبل از جنگ سررشته¬داری بود، که پس از مراجعت از جبهه به رسته توپخانه تغییر یافت. من پس از اینکه از دانشکده فارغ¬التحصیل شدم، جهت طی دوره تخصصی به دانشکده توپخانه اصفهان اعزام شدم. دوره ما در اصفهان حدود 4 ماه طول کشید. پس از پایان دوره، به لشکر77 خراسان اختصاص یافتم و از آنجا به گردان368 توپخانه قوچان منتقل شدم که شهر خودم بود. آن زمان تمام یگان¬های ارتش به علت نیاز عملیاتی در جبهه حضور داشتند و گردان368 توپخانه هم در جبهه فیاضیه آبادان مستقر بود. به همین علت، من هم به جبهه جنوب رفتم و در شهر محاصره¬شده آبادان و در گردان368 توپخانه مشغول خدمت شدم.
اعزام مجدد به جبهه
زمانی که وارد آبادان شدم، هنوز شهر در محاصره دشمن بود و یگان¬هایی از لشکر77 خراسان در منطقه ذوالفقاریه، فیاضیه، دارخوین و جاده ماهشهر ـ آبادان با دشمن بعثی در جنگ و ستیز بودند. قرارگاه لشکر77 در بندر ماهشهر در منازل سازمانی شرکت نفت قرار داشت و یگان¬های تحت امر خود را در جبهه آبادان هدایت و فرماندهی می¬کرد.
من در تاریخ 23/12/59 وارد شهر جنگ¬زده آبادان شدم. گرچه فصل زمستان بود، اما در خوزستان آثاری از زمستان دیده نمی¬شد، گویی فصل بهار هم رو به اتمام بود. بوی خاک و باروت و رطوبت منطقه، بوی عطر بهاری را در خود پنهان کرده بود. همین چهار ماه قبل بود که ما به عنوان دانشجو در آبادان حضور داشتیم و اینک با لباس افسری و با درجه ستوان¬دومی بار دیگر شهر مظلوم و محاصره¬شده آبادان را می¬¬دیدیم. چهار ماه قبل دستمان خیلی خالی بود و اختیار چندانی در امور جنگ نداشتیم، اما اینک که مجدداً به آبادان وارد شدم امکانات زیادی در اختیارم قرار می¬گرفت. به همین خاطر، تصمیم گرفتم انتقام خون دانشجویان شهید و سایر شهدا را از دشمن بعثی بگیرم.
هنگامی که وارد فیاضیه آبادان شدم و خود را به سروان حسین ژیان، فرمانده آتشبار، معرفی کردم، ایشان مرا در سِمت جانشین فرمانده آتشبار معرفی و سازماندهی کردند. اما من به علت علاقه¬ای که به شغل دیده¬بانی داشتم و از طرفی انتقام¬گیری از دشمن در پست دیده¬بانی بهتر از سایر مشاغل بود، از ایشان درخواست کردم که مرا برای دیده¬بانی به دیدگاه بفرستد. خوشبختانه ایشان با تقاضای من موافقت کردند و من از فردای آن روز به دیدگاه رفتم. محل دیدگاه در جبهه فیاضیه یک دکل برق بود که برق نداشت، اما مکان خوبی برای دیده¬بانی محسوب می¬شد. برای اینکه دشمن متوجه حضور من در بالای دکل نشود، در تاریکی صبح به بالای دکل می¬رفتم و هنگامی که آفتاب غروب می¬کرد، مجدداً در تاریکی، پایین می¬آمدم. یکی از هم-دوره¬ای¬هایم به نام ستوان سالاری، فرمانده گروهان پیاده بود که من از وجود او جهت توجیه منطقه عملیاتی استفاده می¬کردم. خیلی از شب¬ها برای شناسایی تا نزدیک خاکریز دشمن می¬رفتیم و برمی¬گشتیم. ستوان سالاری یکی از فرماندهان گروهان پیاده گردان153 قوچان بود که چند ماه جلوتر از من در همان جبهه حضور داشت و منطقه را به خوبی می¬شناخت. ضمناً گروه فدائیان اسلام هم در آن جبهه حضور داشتند که فرمانده آن برادر هاشم بود. برادر هاشم و عناصر تحت امرش از داوطلبین جنگ محسوب می¬شدند که همگی از تهران آمده بودند. داوطلبان جنگ یا همان بسیجی¬ها، در بحبوحه جنگ کمک¬های زیادی به نیروهای ارتش می¬کردند و در حقیقت، کمبود سربازان ارتش به این طریق جبران می¬شد. من به کمک افراد بسیجی و سربازان، در پایین و نزدیکی دکل دیده¬بانی یک سنگر سرپوشیده و مستحکم زمینی درست کردم که برای استراحت به آنجا می¬رفتم.
شبی به همراه چند نفر از بسیجی¬ها و تعدادی از سربازان گردان153، از خط مقدم خودی تا خاکریز دشمن، که حدود دو کیلومتر فاصله بود، به جلو رفتیم و به 50 متری خاکریز دشمن رسیدیم. در آنجا صدای سربازان عراقی را به وضوح می¬شنیدیم که با یکدیگر صحبت و شوخی می¬کردند. در همان فاصله کم، محل نگهبانی و دیده¬بانی و همچنین محل استقرار سلاح¬های سنگین دشمن را بررسی کردم تا در مواقع ضروری آتش سنگینی روی آنان بریزم. البته قبل از عزیمت به طرف خاکریز دشمن، موارد زیادی را به بسیجی¬ها آموزش دادم: هنگام حرکت در شب دمپای شلوار را با نخ ببندیم تا در اثر برخورد پارچه¬های شلوار خِش¬خِش نکند؛ صورت خود را سیاه کردیم تا استتار شبانه داشته باشیم؛ وسایل براق در لباس، مثل سگک کمربند و همچنین وسایلی که تولید صدا می¬کند را محو کردیم؛ اینکه چطور با گرفتن بینی جلو عطسه و سرفه را بگیریم؛ به هنگام روشن شدن گلوله منور بلافاصله روی زمین دراز بکشیم و بی¬حرکت بمانیم تا منور خاموش شود…
آن شب تا نزدیک خاکریز دشمن به جلو رفتیم و در آخر در حالی که روی زمین درازکش بودیم، موقعیت دشمن را بررسی و شناسایی کردیم.
وقتی از شناسایی برگشتیم، متوجه شدم سرنیزه¬ام را در مسیر جا گذاشته¬ام. برای پیدا کردن سرنیزه افراد گروه را ناچار کردم بار دیگر مسیر رفته را بازگردیم و سرنیزه را در همان تاریکی شب پیدا کنیم. هیچ¬کس اعتراضی نداشت. با دقت کافی مسیر را کاووش کرده و سرنیزه را پیدا کردیم. بسیجی¬ها به تعهد و جسارت من احسنت گفتند و از آن شب به بعد همواره در کارهای عملیاتی جبهه با من مشورت می¬کردند.
روز بعد که به بالای دکل رفتم، تمام اهدافی که شب قبل از نزدیک دیدم و شناسایی کرده بودم را زیر آتش گرفتم. در لشکر دشمن، ولوله¬ای برپا شد؛ مثل اینکه گرگ به گله زده باشد. سربازان عراقی وحشت¬زده و هراسان به چپ و راست می¬دویدند و من آن بالا ناظر بودم و کیف می¬کردم. توپ و تانک عراقی بود که آتش می¬گرفت و شعله آن به هوا می¬رفت. البته باید این را بگویم که آدم کشتن هیچ لذتی ندارد؛ اما من در آن زمان، لحظاتی را در نظر می¬آوردم که مردم بی¬پناه آبادان و خرمشهر در بیابان¬ها سرگردان و بلاتکلیف بودند و به اطراف می¬دویدند و دنبال جان¬پناهی می¬گشتند. من در آن موقع که فرار سربازان دشمن را از بالای دکل می¬دیدم، یاد زمانی می¬افتادم که لشکر سوم زرهی دشمن با رقص و پایکوبی از کارون عبور کرد و مردم روستاهای سلمانیه و محمدیه را به اسارت گرفت و برد. هنگامی که بالای دکل نیروهای دشمن را از بین می-بردم، به یاد چند ماه قبل می¬افتادم که ما دانشجویان در خرمشهر، توپ و تانکی نداشتیم تا با آنها مقابله کنیم. هنگامی که خرمشهر سقوط کرد، من آنجا بودم. ما با خفت و خواری خرمشهر را از دست دادیم، ولی در آن لحظه به خود می¬گفتم اینک من به عنوان یک دیده¬بان ایرانی در حال انتقام‌گیری از لشکر متجاوز بعثی هستم. هنوز روز اصلی فرانرسیده، هنوز دشمن تقاص واقعی خود را پس نداده. روزی دشمن تقاص خود را پس خواهد داد که خرمشهر و آبادان آزاد شوند. زمانی به پیروزی واقعی نمانده، آن روزها دیر نیست.
لشکر77 طرحی در دست اقدام داشت که محاصره آبادان را بشکند. دستور امام(ره) بود که فرموده بودند: «حصر آبادان باید شکسته شود.» و ارتش درصدد اجرای آن بود. روزهایی که بالای دکل بودم، تمام اهداف را ثبت می¬کردم تا هر زمان لازم باشد دشمن را سرکوب نمایم. قبضه¬های توپ تحت کنترل من از نوع 105 م¬م بود که هدف را خیلی دقیق می¬زد. هر وقت که بچه¬های خط مقدم جبهه از گلوله¬های توپ و خمپاره-اندازهای عراقی¬ها در عذاب بودند و اذیت می¬شدند، از من درخواست می¬کردند جواب آنها را با گلوله سنگین توپخانه بدهم؛ من هم که قبلاً محل استقرار دیده¬بان¬ها و سلاح سنگین دشمن را ثبت تیر داشتم، بلافاصله گلوله-هایم را روانه خاکریز دشمن می¬کردم، آن وقت آتش دشمن خیلی زود خاموش می¬شد و در حقیقت، آنها خیلی زود خفه می¬شدند.
علاوه بر توپ¬های 105م¬م که مربوط به توپخانه قوچان بود، توپ¬های دیگری با کالیبر 130م¬م و 155م¬م هم در جبهه آبادان وجود داشت. من از دیده¬بان¬های آن توپ¬ها می¬خواستم تا هدف¬های مرا بزنند. توپخانه¬های دیگری در گوشه و کنار آبادان مستقر بودند که از اصفهان و شهرضا آمده بودند و ما با یکدیگر همکاری داشتیم.
تا زمانی که قرارگاه لشکر77 از مشهد به خوزستان نیامده بود، همه یگان¬های مستقر در آبادان و خرمشهر تحت کنترل و فرماندهی قرارگاه اروند بودند؛ فرمانده آن قرارگاه سرهنگ فروزان از ژاندارمری بود، اما با ورود قرارگاه لشکر77 به ماهشهر، قرارگاه اروند منحل شد و تمام مسئولیت و کنترل یگان¬ها به قرارگاه لشکر77 محول گردید. فرمانده لشکر در آن زمان، سرهنگ شهاب¬الدین جوادی بودند.
بر حسب ضرورت، دیدگاه دیگری داشتیم که مُشرف به خرمشهر بود. درست در نقطه¬ای که رود بهمن-شیر از کارون جدا می¬شد. دیدگاه آنجا یک منبع آب بود که بر روی چهارپایه¬ای بلند قرار داشت. آن منبع هزاران گلوله و ترکش را در خود جای داده و یکی از پایه¬هایش نیز از بین رفته بود و هیچ کارایی نداشت. مدت¬ها بود که حتی دیده¬بان¬ هم بالای آن نرفته بود و از نظر عراقی¬ها هم فاقد دیده¬بان بود و به آنجا تیراندازی نمی¬کردند. روزی در تاریکی صبح از پله و نردبان آن بالا رفتم. خیلی از پله¬های آن بر اثر اصابت گلوله تانک و یا ترکش¬های توپ از بین رفته بود و بالا رفتن را بسیار مشکل می¬کرد. با هر سختی بود خود را به بالای آن رساندم. ما در دانشکده، دوره صعود و سقوط از کوهستان را دیده بودیم، همچنین عبور از پل¬های دوطنابه و سه¬طنابه را در ارتفاع خیلی بالا تمرین داشتیم. در حقیقت، همه دانشجویان دوره عبور از موانع را در کوهستان¬های فیروزکوه و پُلور مازندران و حتی داخل دانشکده افسری طی می¬کردند؛ بنابراین، بالا رفتن از آن منبع آب برای من که آن زمان جوان بودم و وزن کمی داشتم، خیلی سخت نبود. وقتی خود را به بالای منبع آب رساندم، داخل آن پنهان شدم. از داخل منبع که دریچه¬ای به سمت خرمشهر داشت، خیلی از نقاط شهر را می¬دیدم. پرچم عراق بر بلندای بعضی از ساختمان¬ها، ازجمله روی ساختمان فرمانداری در اهتزاز بود. چند ماه پیش که من در خرمشهر بودم، نام خیابان ساحلی را که آرش نام داشت شنیده بودم، اما آن روز که داخل منبع آب دیده¬بانی می¬کردم، ترددی در خیابان آرش دیده نمی¬شد. یک ساعت تمام ساحل غربی کارون را بررسی کردم، دشمن تغییرات زیادی در آنجا انجام داده بود. این طور به نظر می¬رسید که آنها یک کانال سراسری سرپوشیده را به موازات رودخانه احداث کرده و به فاصله هر 10 تا 20 متر یک دریچه به طرف کارون باز کرده و از آن دریچه سطح آب رودخانه را نگهبانی می¬دهند. من تا غروب هیچ اقدامی روی مواضع دشمن نکردم، چون احتمال می¬دادم شاید دشمن محل مرا کشف کرده باشد. آن منبع بسیار آسیب¬پذیر بود و با یک گلوله تانک به هوا می¬رفت. در عوض، کروکی تمام نقاط خرمشهر را با دقت کامل تهیه کردم و سرانجام برای اینکه دست خالی برنگشته باشم، قبل از غروب آفتاب چند نقطه از نقاط حساس شهر، ازجمله ساختمان فرمانداری، جاده کمربندی و پای پل تخریب¬شده بر روی کارون را با گلوله¬های دودانگیز ثبت تیر کردم تا در مواقع ضروری آن امکان را زیر آتش بگیرم. هوا که کاملاً تاریک شد، به آرامی از بالای منبع پایین آمدم.
یکی از محاسن دیده¬بانی در بالاترین نقطه، قرار گرفتن شخص دیده¬بان است و همچنین پاییدن مداوم منطقه باعث می¬شود که اطلاعات دیده¬بان از سایر افرادی که در جبهه حضور دارند بیشتر باشد. به شخص دیده¬بان چشم و گوش یگان هم می¬گویند، چون آخرین اخبار و اطلاعات از دشمن را دیده¬بان در اختیار داشته و به اطلاع فرمانده می¬رساند.
اواخر تابستان1360 که سالگرد شروع جنگ هم محسوب می¬شد، قرار بر این بود که لشکر77 آبادان را از محاصره اشغالگران بعثی خارج کند. به همین خاطر، به کلیه یگان¬های تابعه، ازجمله گردان368 توپخانه، که بنده هم در آن یگان خدمت می¬کردم، آماده¬باش داده شد. روزی از طرف سرهنگ مهران¬فر، رئیس رکن سوم توپخانه لشکری، احضار شدم. ایشان یک سری نقشه¬های هوایی را جلو ما افسران دیده¬بان پهن کردند و توضیحات مفصلی در رابطه با اهداف زمینی موجود در منطقه دادند. این عکس¬ها آخرین عکس¬هایی بود که هواپیماهای جنگی نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران از مناطق عملیاتی گرفته بودند و جهت بهره-برداری در اختیار ما قرار داشت.
بعد از اینکه سرهنگ مهران¬فر افسران دیده¬بان را از روی نقشه موجود کاملاً توجیه نمود، به همه دستور داد که هر دیده¬بان باید اهداف زرهی و توپخانه را در منطقه مسئولیت خود ثبت تیر نماید تا در شب عملیات اجازه هیچ¬گونه فعالیتی به دشمن داده نشود که بخواهند ما را دچار دردسرکنند. بعد از اینکه از ستاد توپخانه مراجعت نمودم، به دیدگاه مربوطه رفتم. تمام هدف‌های موجود در منطقه مسئولیتم را ثبت تیر کردم. چند روز بعد، با اجازه رده بالاتر به دیدگاه نیروی دریایی رفتم تا هدف¬های دیگری را ببینم. دیدگاه نیروی دریایی یک منبع آب فرسوده و از کارافتاده¬ای بود که با رودخانه کارون کمتر از 100 متر فاصله داشت. یکی از تکاوران دریایی در آن دیدگاه انجام وظیفه می¬کرد. این درجه¬دار نیروی دریایی کمک بسیار زیادی به من کرد و خیلی از هدف¬هایی که در زاویه دید من نبود و از دیدگاه خودم نمی¬دیدم را نشانم می¬داد. حتی هدف¬های آن طرف رودخانه اروند و جاده بصره ـ فاو را به من نشان داد و من تمام آنها را ثبت تیر نمودم تا در شب عملیات آتش¬های دشمن را خاموش نمایم.
عملیات ثامن‌الائمه(ع)
ساعت 30 دقیقه بامداد 5/7/1360، عملیات ثامن‌الائمه(ع) برای آزادی آبادان از محاصره دشمن، از سه جبهه آغاز شد. در آن شب، توپخانه‌های لشکر77 چنان آتشی بر سر دشمن ریختند که فرصت هیچ‌گونه عکس‌العملی برایشان باقی نماند. آتشباری که من با آن کار می‌کردم، کمک مستقیم تیپ دوم قوچان بود که فرماندهی آن به عهده سرهنگ کهتری بود. پس از 42 ساعت نبرد بی‌امان لشکر77 خراسان با لشکر سوم زرهی عراق در شرق کارون و شمال آبادان، سرانجام این شهر مظلوم پس از یک سال از محاصره درآمد و خرمشهر مظلوم هم در تاریخ سوم خردادماه 1361 از چنگال ارتش بعث آزاد شد.
سروده سروان ابراهیم بخشی‌زاده
یکی از همکارانم به نام سروان ابراهیم بخشی¬زاده، شعری در مورد جنگ هشت¬ساله ایران و عراق سروده است که بی¬مناسبت نیست در اینجا آورده شود:
خاطرات جنگ هشت ساله ایران و عراق
سال پنجاه¬ و نه و دو سال بعد انقلاب
یادمه آن زمان¬ها توی کشور همسایمون
حزب بعث حاکم آن کشور بود و صدام یزید
به خیال خام خود می¬خواست که خوزستان ما
وقتی صدام وضع ارتش ما را کمی آشفته دید
با تمام قدرتش حمله به ایران کرده بود کرده
قصرشیرین، دهلران، مهران و شهرهای دگر
شهر خرم و آبادان ما ویرانه شد
رادمردان دلیر ارتش ایران زمین
روحشان شاد است مردان کارزار
می¬کند قلب هر انسانی را داغ داغ
ارتش بعث و فرماندهانش افتادند در منجلاب
یک نفر وحشی و دیوانه بود فرمانروا
بخت¬النصر بود و حاکم خونخوار و پلید
بشه عربستان و او هم باشه فرمانروا
نقشه شومی برای کشور ایران کشید
شهرهای مرزی و زیبای ما را ویران کرده بود
همه را ویران کرده بود این وحشی ضدبشر
ارتش باغیرت ایران زمین آماده شد
جان به کف جنگیده¬اند با دشمن این سرزمین
در ره ایران زمین جان دادند با افتخار

انتهای مطلب

منبع: دفاع از خرمشهر، کریمی، قاسم، تهران، ایران سبز، 1395

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده