دفاع از خرمشهر (12)

ادامه پیدا شدن دانشجو کیومرث ژاله پس از دو هفته…

…در آن روزها از بس که نان خشک خورده بودم، حالت مزاجی بدی به سراغم آمده بود و بدنم بسیار ضعیف شده بود. گاهی اوقات حالت تهوع داشتم و سرگیجه و سردرد امانم را بریده بود. کم¬کم تب هم به سراغم آمد. آن¬چنان بی¬رمق و بی¬حال شده بودم که احساس می¬کردم ملک¬¬الموت به زودی مرا ملاقات خواهد کرد. در حالی که ضعف جسمانی داشتم، ضعف ایمان هم به سراغم آمد. آن روزها از روحیه بسیار پایینی برخوردار بودم. گاهی شیطان تحریکم می¬کردم که خود را تسلیم دشمن کنم، اما لحظاتی بعد به خود نهیب می¬زدم و می‌گفتم اگر اسیر شوی ممکن است دشمن در همین خرمشهر کلک تو را بکَند و یا اگر ترحمی کنند سال¬ها باید در زندان عراقی¬ها گرفتار باشی. در اوج ناامیدی و مریضی با خدای خود راز و نیاز می¬کردم و ملتمسانه از او می¬خواستم مرا از آن بلاتکلیفی نجات دهد. یکی از همان شب¬ها از سر شب تا نیمه شب خیلی گریه کردم و به ائمه اطهار متوسل شدم که راه نجاتی برایم پیدا شود. سرانجام در حالی که گریه می¬کردم، خوابم برد. آن شب در خواب دیدم که در داخل رودخانه¬ای در حال شنا کردن هستم و دست و پای زیادی می¬زنم. از فعالیت و تلاش زیاد خود، از خواب پریدم. هنگامی که بیدار شدم عرق بر تنم نشسته بود و تا چند لحظه گیج و منگ بودم. وقتی به خودم آمدم، حس کردم دیگر مریض نیستم، سبکبال شده بودم و آثاری از رخوت و سستی در وجودم نبود. مثل اینکه امید زیادی در دلم پیدا شده بود. آنگاه با خدای خود عهد کردم هرطور شده باید از چنگ دشمن بگریزم. مدتی که مریض بودم تاریخ و روزشمار هفته را فراموش کرده بودم، اما می¬دانستم که بیشتر از 10 روز است که بلاتکلیف و سرگردان در مخمصه گرفتار شدم و در چنگ دشمن هستم و از بچه‌های خودمان دور افتاده¬ام.
آن موقع صدای تیراندازی و درگیری¬هاخیلی کم شده بود و اگر صدایی هم شنیده می‌شد از راه دوری به گوش می¬رسید. ظاهراً این¬طور بود که خرمشهر سقوط کرده باشد. وقتی تیراندازی¬ها در خرمشهر فروکش کرده بود، من تعداد زیادی سگ و گربه و مرغ و خروس و گاو و گوسفند را در منازل و حاشیه شهر می¬دیدم که آنها هم مثل من سرگردان بودند. بعضی از آن حیوانات زبان¬بسته بر اثر تیر و ترکش، شاید هم بر اثر تشنگی یا موج انفجار، مرده بودند. وقتی برایم محرز شد خرمشهر سقوط کرده، عزم خود را جزم کردم تا هرچه زودتر خود را از آن گرفتاری نجات دهم و از کارون عبور کنم و به نیروهای خودی ملحق شوم. هیچ اطلاعی از وضعیت آبادان نداشتم.
هر روز از بالای ساختمان سه طبقه اطراف خود را بررسی می¬کردم تا راه فراری پیدا کنم. آن مکانی که من در آنجا مستقر بودم، از رود کارون خیلی فاصله داشت؛ بنابراین، ضروری به نظر می¬رسید که خانه به خانه و قدم به قدم به سمت رودخانه کارون بروم و فاصله¬ام را با رودخانه کم کنم. پس از بهبودی و به دست آوردن سلامتی¬ام، هر شب مسافتی را به جلو می‌رفتم و در منزلی جدید روزها استراحت می‌کردم تا بالأخره شبی در مسیر جدیدی از غفلت عراقی¬ها استفاده کردم و در تاریکی شب از زیر جاده کمربندی و از داخل کانال فاضلاب عبور کردم و به ساحل رودخانه رسیدم. از آن به بعد، در حالی‌که لابه‌لای نیزارها پنهان بودم، ساحل را جستجو می¬کردم تا شاید وسیله¬ای برای عبور از رودخانه پیدا شود. یک روز کامل به حالت خزیده و خوابیده تمام جوانب کار را در نظر گرفتم، حتی نیروهای خودی که در ساحل مقابل مستقر بودند را تماشا می-کردم. آنها گاهی اوقات از همان طرف به سمت عراقی¬ها تیراندازی می¬کردند، که البته من هم جزء عراقی¬ها محسوب می¬شدم. از شانس خوبم، عصر آن روز یک بَلَم شکسته¬ای را در همان حوالی دیدم که نسبتاً سنگین به نظر می¬رسید، اما جابجایی آن ناممکن نبود. بدبختانه بلم پارو نداشت. در حالی که از دیدن آن خیلی خوشحال بودم، ناگهان مار عظیم¬الجثه¬ای در یک متری من ظاهر شد که مانند شیر غران مرا تماشا می¬کرد. از دیدن مار آن¬قدر ترسیدم که نزدیک بود جیغ بزنم، اما خود را کنترل کردم تا اینکه کم¬کم مار از آن محل دور شد. بعد با کمی جستجو یک تخته بلند پیدا کردم که می¬توانست جای پارو را بگیرد.
آن روزها من همچنان ساک دستی و محتویات داخل آن را همراه خود داشتم تا در صورت نیاز از آن استفاده کنم. به نظرم، غروب روز ششم آبان¬ماه بود که در کنار همان بلم نشسته بودم، تاریکی شب فرارسید، بلم را که حدود 10 متری با ساحل فاصله داشت، به سمت آب حرکت دادم. همچنان از وجود مار می¬ترسیدم. از آنجایی که رود کارون به دریا متصل است، جزر و مد دارد. ظاهراً رودخانه در آن موقع حالت جزر بود و آب رودخانه پایین بود، اما با شروع تاریکی، ظاهراً بخت با من یار شد و رودخانه به حالت مد درآمد و کم¬کم آب رودخانه به قایق نزدیک¬تر شد. هوا که کاملاً تاریک شد، بلند شدم و اطراف خود را بررسی کردم. با یاد و نام خدا کارم را شروع کردم، بلم را به سختی به رودخانه انداختم. سمت حرکت آب از شمال به جنوب بود و من باید از غرب به شرق می¬رفتم. گرچه برای اولین بار بود که داخل بلم پارو می¬زدم، اما در همان لحظات اول نحوه پارو زدن را یاد گرفتم. خیلی دقت می‌کردم که صدای پاور زدن به گوش عراقی¬ها نرسد. سرعت آب در آن منطقه خیلی زیاد بود و خود به خود آب مرا به طرف جنوب می¬برد. در آن موقع، خدا خدا می¬کردم که عراقی¬ها گلوله منور شلیک نکنند و یا متوجه فرار من نشوند. اگر دشمن مرا می¬دید، ده¬ها قبضه تیربار به طرفم شلیک می¬کردند و جنازه من به خلیج فارس می¬رفت. در آن محل، عرض رودخانه کارون حدود 150 تا 200 متر به نظر می¬آمد که این فاصله برای عبور من شاید حدود 10 تا 15 دقیقه طول می¬کشید. ترس و دلهره من از دو جانب بود. هم از سمت عراقی¬ها می‌ترسیدم و هم از طرف نیروهای خودی که اشتباهی من را به جای دشمن به رگبار نبندند.
من شنا بلد بودم، در دانشکده افسری استخر داشتیم و هفته¬ای دو نوبت تمرین می‌کردیم، اما شنا کردن داخل رودخانه¬ای مثل کارون با استخر تفاوت زیادی داشت. ضمن اینکه شاید کوسه و تمساح هم داشته باشد. در حالی که به وسط رودخانه رسیده بودم، سعی می¬کردم با شدت بیشتری پارو بزنم تا زودتر به ساحل مقابل برسم. در همان حال بلوز افسر عراقی را از تنم درآوردم و با زیرپوش به کارم ادامه دادم تا چنانچه بچه¬های خودی مرا دیدند، شک و شبهه آنها کمتر شود. مدت زمانی که روی آب شناور بودم تیراندازی کمتری از دو طرف صورت می¬گرفت، ولی گاهی از سمت عراقی¬ها روی رودخانه شلیک می¬شد که در آن وضعیت کف بلم دراز می‌کشیدم تا ضریب برخورد گلوله به من کمتر شود. وقتی حدود دوسوم عرض رودخانه را طی کردم و به ساحل خودی نزدیک می¬شدم، با صدای بلند می‌گفتم «بچه¬ها مرا نزنید، خودی هستم! بچه¬ها نزنید خودی هستم!» دائم صدا می¬زدم تا نگهبان¬های ساحل متوجه شوند و مرا به رگبار نبندند. وقتی کاملاً به ساحل رسیدم، فریاد زدم «کمک! کمک!» با فریاد من دو نفر سرباز خودی در حالی که تفنگ در دست داشتند، به من نزدیک شدند و پرسیدند کی هستی؟ گفتم ایرانی هستم، دانشجوی دانشکده افسری. زمانی که سربازان ایرانی بالای سرم رسیدند، یکی از آن دو نفر تفنگش را به طرفم گرفته بود و گفت: کی هستی؟ بغض گلویم را می-فشرد و نمی¬توانستم حرف بزنم. بریده بریده خود را معرفی کردم. آنها مرا از داخل بلم بیرون آوردند. اشاره کردم ساک و لباس¬ها را هم بردارند.
در حالی که تنم از ترس و شوق می¬لرزید با گریه گفتم «خدایا شکر که نجات پیدا کردم.» سربازان خیلی زود مرا داخل یک سنگر بردند که شبیه اتاقک بود. با دیدن لباس عراقی به من شک کردند. وقتی حالم جا آمد، خلاصه¬ای از شرح ماجرا را برایشان تعریف کردم. چند دقیقه¬ای طول نکشید که افسری از گردان153 قوچان بالای سرم آمد و بعد از بازجویی مرا با خود برد و یک ساعت بعد مرا تحویل یگان دانشکده دادند که در دبیرستان ابراهیمی مستقر بودند. بچه¬ها از دیدن من خیلی خوشحال شدند و تا پاسی از شب همچنان دورم حلقه زده بودند و پرس¬وجو می‌کردند.

انتهای مطلب

منبع: دفاع از خرمشهر، کریمی، قاسم، تهران، ایران سبز، 1395

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده