دفاع از خرمشهر (11)

ادامه پیدا شدن دانشجو کیومرث ژاله پس از دو هفته…

…سرانجام، آن شب بعد از ساعت¬ها سرگردانی، به خانه¬ای پناه بردم که درب آن باز بود و هیچ¬کس داخل آن زندگی نمی¬کرد. البته این¬طور به نظر می¬آمد که تمام خانه¬های کوی طالقانی خالی از سکنه باشد. بعد از دقایقی که چشمم به تاریکی عادت کرد، دیدم صاحب‌خانه بی¬نوا با عجله وسایل ضروری منزلش را برداشته و رفته، اما در عوض خیلی از اسباب و اثاثیه عمده خانه را هم بجا گذاشته. آن صحنه واقعاً ناراحت¬کننده بود. آن شب بعد از ساعت¬ها بیداری، کف یک اتاق که فرش و مبلمان داشت خوابم برد، اما تا صبح، شاید پنج یا شش بار از خواب پریدم. گاهی به علت انفجار و تیراندازی¬ها از خواب بیدار می¬شدم، اما بیشتر کابوس به سراغم می¬آمد. قبل از طلوع آفتاب، برای نماز بیدار شدم. اما سمت قبله برایم نامشخص بود تا اینکه کم¬کم روشنایی طرف مشرق تکلیف مرا معلوم کرد و قبله را تشخیص دادم. با همان بطری آب وضو گرفتم و نمازم را خواندم. بعد از نماز، هوا کاملاً روشن شده بود. من در حیاط خانه ایستاده بودم که چشمم به گودالی نسبتاً عمیق افتاده که قبلاً گلوله توپ یا خمپاره به آنجا اصابت کرده بود. چند متر این طرف مقدار زیادی خون خشک دیده می¬شد که حاکی از زخمی شدن یا به شهادت رسیدن یکی از اعضای خانواده بود. به نظرم علت اینکه آن خانواده آنجا را ترک کرده بودند، همین اتفاق بود. چند روزی بود که غذای درست و حسابی نخورده بودم، این موضوع اهمیت زیادی برایم نداشت، اما به شدت دلم یک لیوان چایی می¬خواست. داخل آشپزخانه شدم. وقتی در یخچال را باز کردم، دیدم به علت قطعی برق، تمام محتویان داخل آن خراب شده. گوشت و مرغ¬های داخل فریزر بوی گند می¬داد، پنیر و کره و سایر خوراکی¬های دیگر هم فاسد شده بودند. بعد از کمی جستجو، قند و چایی را داخل کابینت پیدا کردم. کپسول گاز هم مشکلی نداشت. پس از کلی جستجو، سرانجام کبریت را هم در گوشه¬ای دیدم. همه امکانات فراهم شده بود که متوجه شدم ساختمان آب ندارد. برای درست کردن چای از همان آب بطری استفاده کردم و بعد از یک هفته چند لیوان چای خوردم. بعد از خوردن چای و لقمه¬ای نان خشک از جا بلند شدم و خیلی آرام و آهسته به چند خانه اطراف سرکشی کردم. در یکی از خانه¬ها سفره ناهار پهن بود که در همان حال خمپاره¬ای از سقف خانه به وسط سفره فرود آمده بود. خون¬های داخل سفره نشان می¬داد که چند نفری در همان موقع غذا خوردن شهید یا مجروح شدند. از ظاهر امر مشخص بود که بقیه افراد خانواده مجروحان و شهدای احتمالی را از خانه بیرون بردند و از آن به بعد، هیچ¬کس به آن خانه برنگشته است. خانه دیگری را دیدم که گلوله توپ نصف دیوار خانه را از بین برده بود، هنوز رختخواب افراد خانواده روی زمین پهن بود و ظاهر کار نشان می¬داد که اهل خانه هراسان منزل را ترک کرده و رفته بودند. داخل خیلی از خانه¬ها هنوز عکس پدر و یا افراد ذکور خانواده، یا عکس دستجمعی خانواده که به مشهد مقدس مشرف شده بودند، روی دیوار نصب بود و نشان می¬داد که افراد خانه با عجله آنجا را ترک کرده و رفته¬اند. خانه دیگری را دیدم که قناری و سایر پرندگان داخل قفس بر اثر تشنگی و یا گرسنگی از بین رفته بودند. اگر می¬خواستم همه آن خانه¬ها را تفتیش کنم شاید اشیای قیمتی و وجه نقد هم پیدا می¬شد، اما من در آن روز آن¬قدر مضطرب و ناراحت بودم که اگر طلا و اسکناس هم می¬دیدم، حتی خم نمی¬شدم آن را لمس کنم. خانه دیگری را دیدم که مرغ و خروس¬ها و مرغابی¬ها از فرط تشنگی و یا گرسنگی از بین رفته بودند. یک ساعتی که گشت زدم و چند خانه را بررسی کردم، مجدداً به همان خانه که شب قبل خوابیده بودم برگشتم. شهر مثل شهر ارواح بود. صدام! خدا تو را لعنت کند که این¬چنین مردم را آواره و دربدر کردی.
خانه¬ای که من برای اقامت موقت انتخاب کرده بودم و زندگی می¬کردم یک طبق بود و به اطراف دید کافی نداشت. خیلی دلم می¬خواست در جایی بلند قرار داشتم و محیط اطراف را بررسی می¬کردم تا راه فراری پیدا کنم. یک ساختمان سه طبقه در نزدیکی من بود که اگر خودم را به پشت¬بام آن خانه می¬رساندم، می¬توانستم اطراف خود را شناسایی و راه نجاتم را تعیین کنم. در روشنایی روز، حرکت و جابجایی من با خطرات زیادی همراه بود و کوچک¬ترین اشتباه برایم خیلی گران تمام می¬شد. من دقیقاً نمی¬دانستم نیروهای خودی کجا هستند و سربازان دشمن کدام قسمت از شهر را در اختیار دارند. بنابراین باید خیلی احتیاط می¬کردم تا گرفتار دشمن نشوم. صدای زد و خورد و درگیری از سمت مسجد جامع و فلکه فرمانداری بیشتر از سایر نقاط به گوش می¬رسید، اما در منطقه کوی طالقانی صدایی شنیده نمی¬شد. چون روزهای قبل آن منطقه سقوط کرده بود و آن مکانی که من ساکن بودم، در واقع پشت سر نیروهای دشمن بود و جای نسبتاً امنی بود. در طول روز من از بالای دیوار همان خانه به اطراف سرک می¬کشیدم تا از اوضاع و احوال اطراف مطلع شوم. در کوی طالقانی هرکجا که پا می¬گذاشتم، می¬دیدم آثار خرابی و آوار به چشم می¬خورد که در اثر زد و خوردهای روزهای قبل به وجود آمده بود. داخل کوچه و تا جایی که من می¬دیدم، خبری از عراقی¬ها نبود، اما گاهی صدای خودروها شنیده می¬شد که از آن حوالی عبور می¬کردند. من آن روز مصلحت را در این دیدم که تا غروب آفتاب از آن خانه بیرون نیایم تا بار دیگر تاریکی شب فرا برسد. سرگردانی و بلاتکلیفی من همچنان ادامه داشت و پنجمین روز شبه¬اسارت من کماکان ادامه داشت تا اینکه شب فرارسید. با تاریکی هوا بار دیگر ساک دستی¬ام را برداشتم و محل اسکان خود را ترک کردم و به سمت همان ساختمان سه طبق رفتم. در مسیر، به یک مغازه رسیدم که عراقی¬ها آن را غارت کرده بودند، اما هنوز مقداری خوراکی مثل بیسکویت و کیک در آنجا دیده می¬شد که بر اثر گرما و گذشت زمان بوی ماندگی می¬داد؛ با این حال، چند بسته از آنها را برداشتم و با خود بردم تا در صورت نیاز استفاده کنم. آن شب سرانجام با دردسر زیاد خود را به بالای پشت¬بام ساختمان سه طبق رساندم که ظاهراً ساختمان یک اداره بود. از آنجا خیلی از محیط اطراف دیده می¬شد، رفت و آمد خودروهای عراقی در قسمت شمالی کوی طالقای و از روی جاده کمربندی کاملاً مشهود بود و در تاریکی شب، گلوله¬های رسامی را که بین دو نیروی درگیر رد و بدل می¬شد می¬دیدم. آن شب را با تمام مشکلات سپری کردم تا اینکه طلوع فجر دمید. با روشن شدن هوا کم¬کم فعالیت نیروهای دشمن هم زیاد شد. از سمت جاده کمربندی تعداد زیادی تانک و نفربر از سمت شمال به جنوب در حرکت بودند. از ظاهر امر چنین وانمود می¬شد که دشمن قصد حمله جدید دارد. حدود ساعت 10 صفح روز 29 مهرماه، شدت درگیری به اوج خود رسید. من آن روز شاهد بودم که نیروهای عراقی از دو محور به طرف پل خرمشهر در حرکت بودند. یکی از جاده کمربندی به طرف پل و ستون، دیگر از سمت غرب شهر و در مسیر خیابان 40 متری به سمت فلکه فرمانداری. من با دست خالی و از پشت¬بام آن ساختمان سه طبقه نمی¬توانستم هیچ کاری انجام دهم و با کمال تأسف ناظر و شاهد سقوط شهر خرمشهر بودم. بالای ساختمان جای بسیار مناسبی برای دیده¬بانی بود، اما نه دیده¬بانی مثل من که فاقد وسایل مربوطه بودم. در حقیقت، خیلی دلم می¬خواست در آن لحظه امکانات یک دیده¬بان را داشتم و با یک توپخانه قوی تماس داشتم. آن موقع چنان دماری از روزگار دشمن درمی¬آوردم که حتی یک نفر از آنان سالم برنگردند. اما افسوس که فقط نظاره¬گر بودم و هیچ کاری از دستم ساخته نبود. آن روز از بالای پشت¬بام دنبال روزنه¬ای می¬گشتم که خود را نجات دهم، ولی با آن همه نیروی دشمنی که می-دیدم، عبور از بین آنها به هیچ طریقی مقدور نبود. برای رهایی از آن مخمصه باید خانه به خانه و قدم به قدم خود را به سمت رودخانه کارون می¬رساندم. با آن وضع بوجودآمده، هیچ جای امیدواری نبود که راه نجاتی برایم پیدا شود. با مشاهده عراقی¬ها که از دو سمت به طرف پل می¬رفتند، می¬دانستم که قسمت اعظم شهر سقوط کرده و بقیه شهر به زودی به دست دشمن خواهد افتاد. شبی تصمیم گرفتم به طرف شمال شهر بروم و از جاده کمربندی عبور کنم و خود را به ساحل کارون برسانم. ماه شب چهاردهم بود و روشنایی ماه دست کمی از روز نداشت. آن شب فکر نمی¬کردم که عراقی¬ها روی جاده هم باشند. به محض اینکه از پشت دیواری عبور کردم تا خود را به جاده برسانم، ناگهان دو نفر عراقی سر راهم ظاهر شدند و با صدای بلند گفتند «قِف!» آن شب من آن¬قدر دست¬پاچه شده بودم که گفتم «عبدالله» و بلافاصله پا به فرار گذاشتم و در لابلای نخل¬ها خود را پنهان کردم و بعد به حالت سینه¬خیز در شیارهای پای نخل¬ها خود را از جاده دور کردم. عراقی¬ها پشت سر هم به طرفم تیراندازی می¬کردند، طوری که بعضی از گلوله¬ها از بالای سرم عبور می¬کردند، بعضی¬ها هم بعد از برخورد به نخل¬ها کمانه می¬کردند و رد می¬شدند. آن شب چنان ترسی به من دست داده بود که نفسم در سینه حبس شده بود و عرق از سر و رویم می¬ریخت. انگار در و دیوار به من حمله می¬کردند، از سایه خودم هم می¬ترسیدم. تعداد دیگری از سربازان دشمن به تبعیت از آن دو نفر شلیک کردند. ظاهراً آنها هم ترسیده بودند و تا ساعت¬ها دست¬بردار نبودند. نزدیک صبح با هر جان¬کندنی بود بار دیگر خود را به همان ساختمان سه طبقه رساندم، فکر می¬کردم آنجا امن¬ترین مکان در خرمشهر است. شب¬ها بوی گند و تعفن، بوی رطوبت و باروت، بوی خاک و خون در همه¬جای شهر پخش می¬شد…

انتهای مطلب

منبع: دفاع از خرمشهر، کریمی، قاسم، تهران، ایران سبز، 1395

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده