دفاع از خرمشهر10

ادامه پیدا شدن دانشجو کیومرث ژاله پس از دو هفته…
…چهار شبانه¬روز به همین منوال گذشت و خبری از بازگشت نیروهای خودی نشد. در این مدت، هیچ اطلاعی از وضعیت جنگ در داخل خونین¬شهر نداشتم. نه رادیویی داشتم و نه باکسی در ارتباط بودم. به همین دلیل نمی¬دانستم که بچه¬های خودمان در کدام منطقه هستند، ولی صدای تیراندازی¬ها بیشتر از طرف رودخانه کارون و مسجد جامع به گوش می‌رسید و از طرف پل نو و پادگان دژ خبری نبود و آثاری از درگیری به گوش نمی¬رسید. در آن شرایط بی¬خبری، با خودم تجزیه و تحلیل می¬کردم که اگر خرمشهر سقوط کند، آن¬وقت فرار از بین عراقی¬ها خیلی مشکل خواهد شد. گرچه نقاط مختلف شهر برایم ناشناخته بود، اما روزهای قبل چند دفعه به سمت پل رفته بودم و مسیر برگشت به طرف آبادان در ذهنم بود. به همین خاطر، تصمیم گرفتم به محض بیرون آمدن از هنرستان به طرف رودخانه کارون بروم و خود را به پل نزدیک کنم. یک تقویم جیبی همراهم بود که مناسبت¬ها را از آن برداشت می¬کردم و به خاطرم می¬سپردم. شب 28 مهرماه مصادف بود با شب عید قربان، یعنی شب دهم ذی¬الحجه. تصمیم گرفتم در آن شب میمون و مبارک، هنرستان را ترک کنم و به طرف رودخانه کارون بروم و یا به مکان دیگری انتقال یابم. معمولاً شب دهم ماه، مهتاب روشنایی خوبی دارد و هوا زیاد تاریک نیست. با این وصف، باید خیلی احتیاط می¬کردم تا گیر عراقی¬ها نیفتم. قبل از رفتن به طرف پل، به نظرم آمد اگر یک دست لباس ارتش عراق پیدا کنم و بپوشم خیلی بهتر است. حتی روزها هم می¬توانم در بین عراقی¬ها تردد نمایم. اما چطور باید این لباس را پیدا می¬کردم!؟ آیا باید یک سرباز عراقی را خفه می¬کردم و لباسش را می¬پوشیدم یا به طریق دیگری لباس را به دست می¬آوردم؟ گاهی به فکرم می¬رسید به جای این کار، یک دست لباس عربی پیدا کنم و بپوشم، اما لباس عربی را چطور باید تهیه می‌کردم؟ در آن وضعیت، اگر کسی با زبان عربی از من مطلبی بپرسد چه جواب بدهم؟¬ ¬من زبان عربی بلد نبودم. درباره این موضوع که چطور از میان عراقی¬ها عبور کنم خیلی فکر کردم تا به نتیجه¬ای برسم. با توجه به اینکه تعدادی از عراقی¬ها شب¬هنگام به هنرستان می‌آمدند و استراحت می¬کردند، به نظرم رسید احتمال دارد در داخل اتاقی که می¬خوابند، لباس عربی و یا لباس ارتش عراق پیدا شود. به همین خاطر، قصد داشتم قبل از غروب آفتاب و پیش از اینکه عراقی¬ها به هنرستان برگردند، گریزی به محل اسکان آنها بزنم. این کار خیلی جرئت می-خواست و ریسک بزرگی بود. در آن هنگام، اگر یک نفر عراقی وارد می¬شد چه بر سر من می¬آمد؟ سرنوشتم چه می¬شد؟ با تمام این تفاسیر و با همه خطراتی که وجود داشت، تصمیم گرفتم سری به اتاق¬ها بزنم. سرانجام با توکل به خدا و متوسط شدن به ائمه اطهار، به سراغ وسایل عراقی¬ها رفتم. در آن لحظات بحرانی، تنم همچون بید مجنون می‌لرزید. رعب و وحشت تمام وجودم را فراگرفته بود. در واقع، آنها متجاوز بودند، آنها به شهر و دیار ما وارد شده بودند و آنها باید می¬ترسیدند، اما من بینوا می¬ترسیدم. آنها که به خانه ما آمده بودند باید وحشت می¬کردند، ولی من بیچاره دست و پایم را گم کرده بودم. هوا در حال تاریک شدن بود که من به تک¬تک اتاق¬ها سرکشی کردم. کیسه و ساک¬های زیادی دیده می‌شد که خیلی نامنظم و از هم پاشیده بود. بیشتر آنها متعلق به دانشجویان بود که عراقی‌ها آنها را بهم زده بودند، ولی یکی از اتاق¬ها مربوط به عراقی¬ها بود که ساک¬هایشان را بسیار مرتب چیده بودند. من خیلی سریع دو تا از ساک¬ها را برداشتم و با سرعت به پشت¬بام برگشتم. وقتی به پشت¬بام رسیدم با خود گفتم دشمن موفق شده شهر مرا، خرمشهر مرا، اشغال کند، ولی من تنها موفق شدم دوتا از ساک¬های متجاوزین را بردارم! در پشت¬بام هنرستان فرصت مناسبی بود که محتویات ساک¬ها را بررسی کنم. داخل یکی از ساک¬ها یک عدد دشداشه و تعدادی لباس زیر و وسایل حمام بود، اما در داخل ساک دیگر یک دست لباس کامل نظامی با درجه ستوانی و مقداری وسایل شخصی وجود داشت. از مشاهده لباس نظامی خوشحال شدم، چون پوشیدن آن می¬توانست کمک بزرگی برای فرار من از آن مکان باشد.
من شب عید قربان، یا همان شب دهم ماه، تصمیم خود را گرفته بودم که هنرستان را ترک کنم، اما مانده بودم با لباس نظامی عراقی از آنجا بیرون بیایم یا با لباس شخصی و همان دشداشه؟! آن موقع هر دو لباس را پوشیدم، دشداشه برایم خیلی بزرگ بود، اما لباس نظامی کاملاً اندازه تنم بود. در تاریکی شب، هر دو لباس را پوشیدم و چند بار به این طرف و آن طرف قدم زدم و آنها را ورانداز کردم. در نهایت، لباس افسر عراقی را پوشیدم. از آن لباس نفرت داشتم، اما چاره¬ای نبود، مصلحت این¬طور ایجاب می¬کرد. من دوست داشتم لباس افسری خودمان را می¬پوشیدم. ما باید در روز دوم مهرماه مفتخر به پوشیدن لباس افسری می¬شدیم و درجه ستوان¬دومی را بر شانه¬های خود نصب می¬کردیم، اما شروع جنگ همه برنامه¬های ما را بهم زد و با همان لباس دانشجویی سردوشی¬دار به خرمشهر آمدیم تا جلو پیشروی دشمن را بگیریم، اما دست سرنوشت مسیر زندگی مرا عوض کرده بود. من اسیر دشمن نبودم، اما وضعیتم کم از اسارت نداشت. در آن لحظه لباسی را پوشیدم که لباس سربازان دشمن بود، پوشیدن آن هیچ افتخاری برایم به حساب نمی¬آمد، ولی چاره¬ای نداشتم، باید با هر کلک و ریسکی از محاصره دشمن آزاد می¬شدم. ابتدا با ذغال مقداری صورتم را سیاه کردم تا شبیه سربازان عراقی شوم، بعد آن لباس را پوشیدم. سپس یکی از ساک¬ها را برداشتم و لباس¬های دانشجویی خودم را به همراه دشداشه و مقداری نان خشک و یک بطری آب داخل آن گذاشتم تا در صورت ضرورت از آنها استفاده کنم. پیش از همه این کارها نماز مغرب و عشاء را خواندم و برای اینکه گیر عراقی¬ها نیفتم به درگاه خداوند دعا و استغاثه کردم و از او استمداد طلبیدم. قبل از ترک آن مکان، از کنار پشت¬بام هنرستان، داخل خیابان 40 متری را بررسی کردم و بعد از اطمینان از اینکه سربازان دشمن در آن اطراف حضور ندارند، با احتیاط از پله¬ها پایین آمدم و از درب هنرستان خارج شدم و از داخل خیابان به طرف رودخانه کارون به راه افتادم. در حالیکه در وجودم ترس و اضطراب زیادی بود، تصمیم گرفتم خود را خیلی عادی نشان دهم تا کسی به من شک نکند، هرکسی من را در آن وضعیت می¬دید، فکر می¬کرد از مرخصی می¬آیم. می¬دانستم که باید به طرف شرق خرمشهر بروم. ماه شب دهم هم در آسمان دیده می¬شد که آن هم به طرف شرق بود، بنابراین هیچ مشکلی در جهت¬یابی نداشتم. همچنان که خیابان 40 متری را طی می¬کردم و به جلو می¬رفتم، گاهی خودروهای عراقی با سرعت از کنارم رد می¬شدند و هیچ اعتنایی به من نمی¬کردند. در مسیرم چند دستگاه تانک دشمن را دیدم که در حاشیه خیابان 40 متری به حال آماده¬باش ایستاده بودند و تعدادی سرباز در بالای تانک و اطراف آن مشاهده می¬شدند. چون هوا تاریک بود و عراقی¬ها با من فاصله داشتند، کسی از من سوالی نپرسید. آن موقع خیلی دلم می¬خواست حداقل چند کلمه عربی بلد بودم تا در صورت نیاز از آن استفاده کنم، هرچه جلوتر می¬رفتم شدت درگیری¬ها بیشتر می¬شد. از مقابل مسجد امام صادی(ع) که عبور کردم، گلوله¬های کالیبر کوچک وزوزکنان از بالای سرم و از کنار گوشم رد می¬شدند و من صفیر آن را می¬شنیدم. در همان مسیر، کم¬کم احساس کردم به صلاح نیست بیشتر از آن جلو بروم، چون خواه¬ناخواه وارد معرکه جنگ می¬شدم. با توجه به اینکه انتهای خیابان 40 متری به فلکه فرمانداری می¬رسید و از آنجا به پل خیلی نزدیک بود، اما رفتن به آن مسیر اصلاً به مصلحت نبود. به همین جهت، از خیابان 40 متری به سمت چپ پیچیدم و داخل کوچه¬ای شدم که به طرف کوی طالقانی می¬رفت. از منطقه کوی طالقانی صدای درگیری و زد و خورد شنیده نمی¬شد، اما در آن محله خانه¬ها خراب و نیمه¬خراب بود و هزاران گلوله و ترکش به در و دیوار آن برخورد کرده بود و کمتر خانه¬ای دیده می¬شد که ویران نشده باشد. خیلی از خانه¬ها خمپاره خورده بودند و درهایشان از جا کنده شده بود و یا سوراخ¬سوراخ شده بودند. هیچ¬کس در آن محله زندگی نمی¬کرد. خیلی از ماشین¬های مردم به خاطر نبودن بنزین و شاید به خاطر ترکش خوردن، در گوشه خیابان پارک بودند و صاحبی نداشتند. با توجه به اینکه روشنایی برق هم نبود، سایه دیوارها در زیر نور ماه واقعاً سهمناک و ترسناک می¬نمود.
من بی¬هدف و سرگردان در کوی طالقانی می¬گشتم، در حالی که مقصدم نامعلوم بود، در سایه دیوارها، کوچه¬ پس¬کوچه¬های کوی طالقانی را یکی پس از دیگری پشت سر می¬گذاشتم و جلو می¬رفتم، بدون اینکه خودم هم بدانم به کجا می¬روم. در داخل کوچه¬های تاریک، هر لحظه منتظر بودم یک نفر سر راهم دربیاید! شاید حدود نیم ساعت می¬شد که من از هنرستان خارج شده بودم. شرایطم ایجاب می¬کرد که با کسی برخورد نداشته باشم. در کوی طالقانی درب خیلی از منازل باز بود و چند باب مغازه را هم مشاهده کردم که هنوز مقداری وسایل در قفسه¬های آن دیده می¬شد. قدم زدن در شهری که همه ساکنان آن رفته بودند و آثاری از حیات در گوشه و کنار آن دیده نمی¬شد، بسیار غم¬انگیز و ترسناک بود. سگ¬ها و گربه¬های بی¬صاحب و ولگرد که ظاهراً هار و مریض هم بودند، ترس و دلهره مرا بیشتر می‌کردند. با مشاهده آن حیوانات در تاریکی شب، که خودشان هم از صدای انفجار و تیراندازی ترس داشتند و به این طرف و آن طرف می¬دویدند، رعب و وحشت مرا بیشتر می‌کرد. شب¬های قبل که در پشت¬بام هنرستان استراحت می¬کردم، کم¬کم داشتم با محیط آنجا انس می-گرفتم. ضمن اینکه قبل از این گرفتاری هم محل اسکان و استراحت ما دانشجوان همانجا بود. به همین جهت، در هنرستان احساس مالکیت و امنیت می¬کردم، ولی آن شب که به مکان جدیدی رفته بودم، واقعاً نگرانی و پشیمانی شدیدی به سراغم آمده بود. گرچه آن شب در کوی طالقانی درگیری و جنگ نبود، اما بوی خون و خاک و باروت و گاهی بوی تعفن جنازه¬های بجامانده به مشامم می¬رسید و فضای آنجا را آلوده کرده بود. به نظرم می¬آمد همین چند روزی که من در هنرستان بودم و از اماکن دیگر خبر نداشتم، در کوی طالقانی درگیری سختی در کوچه و خیابان¬های آنجا وجود داشت. در فکر و خیال بودم و کوچه¬ها را طی می¬کردم که ناگهان سگ سیاه بزرگی از پشت دیواری پیدا شد و با غرش عجیبی مرا شوکه کرد. چیزی نمانده بود که درجا سکته کنم. همان اندازه که من از آن سگ ترسیدم، آن حیوان زبان¬بسته هم از من ترسید و پا به فرار گذاشت. قبلاً شنیده بودم سگ¬ها و گربه¬های خرمشهر از بس جنازه خورده¬اند، همه هار و خطرناک هستند. علی¬ای¬حال، آن شب تصمیم گرفتم در یکی از همان منازل پنهان شوم تا روز بعد راه گریزی پیدا کنم. در حالی که همچنان از کنار دیواری می¬گذشتم و اطراف را بررسی می¬کردم، ناگهان یک خودرو بزرگ با چراغ روشن در مقابلم پیدا شد. به محض رؤیت خودرو، سراسیمه خود را به داخل جوی و جدول انداختم تا راننده و سرنشینانش من را نبینند. تمام لباس¬هایم داخل جوی لجن¬مالی شده بود. خودرو باری عراقی که از فاصله دو متری من گذشت، پر از سرباز مسلح بود که به سمت خیابان 40 متری می¬رفت و خیلی زود از دید من پنهان شد. با وجودیکه آنها متوجه من نشدند، ولی با مشاهده آن صحنه، نفس در سینه¬ام حبس شده بود و عرق به تنم نشست. در آن لحظه خودم را لعنت می¬کردم که چرا هنرستان را ترک کردم و حالا باید آواره کوچه و خیابان-ها باشم. به مرور گل¬های لباسم خشک شد و آثار آن از بین رفت.

انتهای مطلب

منبع: دفاع از خرمشهر، کریمی، قاسم، تهران، ایران سبز، 1395

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده