دفاع از خرمشهر (8)

شایعه سقوط تمام شهر
روزهای آخر اطراف پل و مناطق جنوبی رودخانه کارون به شدت بمباران می¬شد تا نیروهای کمکی از سمت آبادان به خونین¬شهر وارد نشود. اواخر مهر و اوایل آبان¬ماه برای مدافعان خونین‌شهر ایام شوم و نامیمونی بود، تعدادی از بچه¬های خسته و مجروح به اسارت دشمن درآمدند و عده¬ای مفقود شدند. خیلی از بچه¬ها یگان مربوطه را گم کرده بودند و فرماندهان هم از سرنوشت آنان اطلاعی نداشتند. شاید عده¬ای از همان مدافعان از بالا و زیر پل به آن طرف کارون رفتند و گروهی همچنان در مسجد جامع و امکان دیگر به سر می¬بردند. در واقع، در آن آشفته بازار جنگ، کنترل و آمارگیری رزمندگان خیلی مشکل بود.
از دیگران می¬شنیدم که رادیو محلی آبادان بچه¬ها را به مقاومت بیشتری دعوت می¬نماید تا شهر سقوط نکند. در تمام روزهای مقاومت، رادیو آبادان برای رزمندگان پیامهای دلگرم¬کننده¬¬ای می¬فرستاد، ولی روزهای آخر کار از کار گذشته بود و مهمات به دست بچه¬ها نمی¬رسید. آب و برق شهر قطع شده و سردخانه¬ها از کار افتاده بودند. پراکنده بودن اجساد پک شهدا و مجروحین و فقدان وسیله ترابری کار تخلیه و انتقال آن عزیزان را با مشکل جدی مواجه می¬کرد، این امر باعث تضعیف روحیه بقیه بچه¬ها می¬شد.
دو هفته¬ای بود که ما حمام نرفته بودیم، در حالی که آب آشامیدنی به سختی پیدا می¬شد دوش گرفتن واقعاً ممکن نبود.

روز 30 مهرماه دشمن تا 500 متری مسجد جامع جلو آمده بود و به راحتی با خمپاره¬انداز 60م¬م ساکنین مسجد و اطراف آن را می¬زد، اما مدافعان، که تعدادشان اندک بود، با شدت و قدرت تمام از آن مکان دفاع می¬کردند و به هیچ عنوان نمی¬خواستند آنجا را ترک کنند. در همان گیر و دار شنیدم فرمانده لشکر عراقی یک ضرب¬الاجل 48 ساعته تعیین کرده تا متجاوزین بعثی کار خونین¬شهر را یکسره کنند.
شهر خرم و زیبای خرمشهر که زمانی یکی از بنادر مهم تفریحی و تجاری ایران محسوب می¬شد، در آن روزها به ویرانه و مخروبه¬ای تبدیل شده بود و هیچ جای سالمی نداشت. در و دیوار ساختمان¬های شهر هزاران گلوله و ترکش را در خود جای داده بود، اکثر درختان خرما بر اثر شلیک توپخانه و تانک سر نداشتند و به دو نیم شده بودند. بوی باروت و دود و خاک چنان فضای شهر را پر کرده بود که در واقع نفس کشیدن را مشکل می¬کرد. خرمشهر به خونین¬شهر تبدیل شده بود.

روز اول آبان بار دیگر ساختمان فرمانداری به دست دشمن افتاد و پرچم عراق بر بلندای آن به اهتزار درآمد، ولی هنگامی که آفتاب آخرین اشعه خود را از خونین¬شهر مظلوم برچید و تاریکی شب همه¬جا را فراگرفت، بار دیگر مدافعان خونین¬شهر آخرین یورش شبانه خود را اجرا کردند و در نبردی سخت و دشوار، قسمتی از ساحل رودخانه کارون در نزدیکی پل را از چنگال بعثی¬های متجاوز درآوردند. اما افسوس که این پیروزی دوام چندانی نداشت و با روشن شدن روز، در سوم آبان¬ماه، تمام رشته¬های ما پنبه شد! تمام شهر، از جمله مسجد جامع، مرکز و کانون فرماندهی، سقوط کرد و به دست دشمن افتاد. آن موقع بود که آخرین مدافعان خونین¬شهر با دلی خونین در و دیوار مسجد را بوسیدند و با شرمندگی آن مکان مقدس را ترک کرده و به طرف پل رفتند. در شب سوم بود که من و تعدادی دانشجو در حدود 10 تا 15 نفر، شبانه از زیر پل و از درون لوله¬ها به آن طرف رودخانه رفتیم تا به بقیه بچه¬ها، که قبلاً از رودخانه عبور کرده بودند، ملحق شویم. شب سخت و بدی بود. از نیروهای دیگر هم، مانند سربازان گردان دژ ، تکاوران دریایی، نیروهای مردمی به فرماندهی برادر جهان‌آرا، آن شب از پل و یا با وسیله دیگری از رودخانه عبور کردند و به بچه-های کوت¬شیخ در محل کافه¬پاپا پیوستند.

بعدها شنیدم تعداد شهدای دانشجو بیش از 70 نفر بود. به نقل از ناخدا صمدی، فرمانده تکاوران دریایی، تعداد شهدای آن یگان متجاوز از 100 نفر بود. از تعداد شهدای سایر یگان¬ها و نیروهای مردمی اطلاعی ندارم، ولی مطمئن هستم تلفات نیروهای مردمی و مردم ساکن خونین¬شهر بسیار زیاد بود.
خبر شوم و نحس سقوط خونین¬شهر
روز چهارم آبان¬ماه خونین¬شهر به تصرف کامل متجاوزین عراقی درآمد و هیچ¬کدام از نیروهای خودی در آنجا باقی نمانده بودند. اگر کسی از مدافعان نتوانسته بود از کارون عبور کند، بالطبع در دست عراقی¬ها گرفتار شد و یا در همان خانه¬های خالی از سکنه خونین¬شهر پنهان و مخفی شده بود.
بعد از عبور رزمندگان از رود کارون، فرماندهان ما محل تجمع دانشجویان را در دبیرستان ابراهیمی در محل کوت¬شیخ تعیین کردند تا همه در آنجا جمع شوند. این خبر به تک¬تک دانشجویان ابلاغ شد تا به یکدیگر اطلاع¬رسانی کنند. بعدها بچه¬ها می¬گفتند تعدادی مجروح و شهید به همراه عده¬ای پرسار و امدادگر در بیمارستان مصدق خونین¬شهر بجامانده و گرفتار شدند که بعثی¬های متجاوز آنجا را تصرف کردند. بعد از آن چه بلایی بر سر آن مظلومان آمد، خدا می‌داند.

هنگام وداع با خونین¬شهر، بچه¬ها گریان از این طرف کارون به خونین¬شهر نگاه می¬کردند که پرچم عراق بر بالای ساختمان¬های مرتفع به اهتزاز درآمده و خونین¬شهر جولانگاه متجاوزین بعثی شده است. خیلی از بچه¬ها وعده می¬دادند که به زودی شهر را آزاد خواهند کرد. می¬گفتند خونین¬شهر منتظر بمان، ما برمی¬گردیم؛ می¬دانیم کوچه و خیابان¬هایت قدوم نحس بعثی¬های متجاوز را تحمل نخواهد کرد. خونین¬شهر! قسم به خون شهیدان مظلومت، ما به زودی انتقام تو را از بعثی¬های متجاوز خواهیم گرفت. منتظر بمان، خونین¬شهر، منتظر بمان! تو دوباره خرمشهر خواهی شد.

پس از سقوط خونین¬شهر، سربازان گردان دژ در حوالی کافه پاپا تجمع نمودند و چند قبضه تفنگ 106م¬م خود را به سمت پل مستقر کردند تا دشمن نتواند از پل به این طرف رودخانه نفوذ کند. البته پل قبلاً آسیب دیده بود و تانک و خودرو نمی¬توانستند از آن عبور کنند. با وجود این، پل به شدت محافظت می¬شد. ضمن اینکه یک گروهان از گردان153 قوچان که از جزیره آبادان محافظت می¬کرد هم در کنار پل سنگر گرفته بود تا متجاوزین قصد عبور از رودخانه را نداشته باشند.

یک هفته¬ای از وقایع شوم سقوط خونین¬شهر گذشت. به ما دانشجویان ابلاغ شد جهت مراجعت به تهران آماده شویم. ما خیلی از هم¬دوره¬ای¬هایمان را در روزهای مقاومت از دست داده بودیم و از همه مهمتر خود خونین¬شهر عزیز هم از دستمان رفته بود. گرچه هیچ¬کدام از مدافعان، اعم از ارتشی و سپاهی و نیروهای مردمی در دفاع از شهر کوتاهی و قصور نکرده بودند، ولی با وجود این، همه احساس شرمندگی و گناه می-کردیم. هیچ¬کس دل و دماغ برگشتن به تهران را نداشت. خبر بازگشت به تهران هیچ¬کس را خوشحال نکرد، زیرا با خاطره بسیار بدی جبهه جنگ را ترک می¬کردیم.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده