دفاع از خرمشهر (5)

آزادی پادگان دژ بعد از دو روز
خبر سقوط پادگان خیلی سریع به تمام شهر رسید و از گوشه و کنار خرمشهر نیروهای کمکی به طرف پادگان به راه افتادند. تکاوران دریایی و نیروهای مردمی برادر پاسدار جهان‌آرا و عشایر لرستان و خود رزمندگان گردان151 دژ از کسانی بودند که برای خونخواهی پرسنل پادگان دژ به آن مکان حمله کردند. ایرانیها در پاتک، چنان ضربهای به دشمن بعثی وارد کردند که جواب جنایت روز قبل خود را گرفتند. کسانی که در آزادسازی پادگان شرکت داشتند، برای ما تعریف میکردند و میگفتند هنگام بازپسگیری پادگان دژ عده زیادی از بعثیها در همان مکان به درک واصل شدند و دهها دستگاه تانک و نفربر ساعتها در آتش میسوخت. کمتر از 24 ساعت پادگان آزاد شد و بعثیهای مهاجم تا پشت سیلبند شمال شهر عقبنشینی کردند.
از روزهایی که من در خرمشهر بودم، خاطرات زیادی برایم مانده. اما به مروز زمان و با گذشت بیش از سی سال از آن دوران، اکنون نمیتوانم همه جزئیات را به خاطر بیاورم. اما در خاطرم هست که روزی در مدرسه دریابد رسایی، که آن روزگار مقر سپاه خرمشهر بود، انفجار عجیبی رخ داد. بعدها فهمیدیم آن محل بر اثر بمباران هواپیمای دشمن تخریب و منفجر شده است. هنگام بازدید از محل، دست و پای قطعشده زیادی مشاهده میشد که لابلای آجرها بود و یادآوری آن واقعاً متأثرکننده است. در حوالی مسجد جامع به طرف کارون و نزدیک خیابان فردوسی ساختمان یک بانک بود که خواهران خرمشهری در محوطه آن برای رزمندگان آشپزی میکردند. در مکانهای دیگر هم، خواهران گمنام مهمات زنگزده را تمیز و خشابهای خالی را پر میکردند تا رزمندگان از آنها استفاده کنند. در آن روزگار، بیمارستان مصدق که نزدیک فلکه فرمانداری به طرف کارون بود، مملو از شهدا و مجروحینی بود که تعدادشان بسیار زیاد بود.
یک بار هواپیمای دشمن را دیدم که برای بمباران پل خرمشهر چندین بمب را از ارتفاع بالا رها کرد، ولی خوشبختانه آسیبی به پل نرسید، اما در عوض، همان بمبها در داخل رودخانه کارون فرود آمد که بر اثر انفجارشان، آب به طرف آسمان فواره زد و ماهیهای بیگناه هم همراه با فواره بالا میآمدند. گاه صدای انفجار بمبها به قدری شدید و وحشتناک بود که زمین مانند زلزلهای 7 ریشتری زیر پایمان میلرزید. جنگ خانمانسوز صدام علاوه بر اینکه انسانهای بی‌گناه شهرهای مرزی را آواره و دربهدر بیابانها کرده بود، آسایش و آرامش حیوانات را هم گرفته بود. با هر صدای انفجاری، سگها و گربههای خانگی بیهدف به این طرف و آن طرف می‌دویدند و سرگردان میشدند. حیوانات زبانبسته دیگر، مثل گاو و گاومیش و گوسفندها هم به طریق ترس و خوف داشتند که به راحتی میشد پی برد که آنان هم به دنبال جای امن و ساکتی هستند.
من بعد از پایان جنگ هشت ساله به اسارت دشمن درآمدم و دو سال تمام در زندان بعثیها بسر بردم. از این بابت روح و روانم آزرده و حافظهام ضعیف شد و آن طور که باید و شاید، ذهنم یاری نمیکند که همه ماجراهای آن دوران را به خاطر بیاورم. علیایحال، آنچه به خاطرم برسد بازگو میکنم، اما موضوعی که هیچوقت از ذهنم پاک نمیشود، عدم توازن قوا بود. در شرایطی که لشکر سوم زرهی عراق با صدها دستگاه تانک به خرمشهر هجوم آورده بود، ولی من بیش از دو دستگاه تانک خودی را در آنجا ندیدم که آنها هم در روزهای بعد از کار افتادند. در حالی که دهها قبضه توپ عراقی از سمت شلمچه، خرمشهر را گلولهباران میکردند، حتی یک قبضه توپ هم از نیروهای خودی در خرمشهر مشاهده نمیشد.
بیشترین خاطرات من در روزهای مقاومت با شهید راهواره بود. ایشان یکی از دوستان صمیمی من به حساب میآمد. ما تمام ایام با هم بودیم و کمتر از یکدیگر جدا میشدیم. شبها که برای سرکشی نگهبانها میرفتیم، هنگام غذا خوردن، زمان استراحت، زمانی که می‌جنگیدیم، همیشه با هم بودیم. ما بیشتر شبها بالای منبع آب میرفتیم و از آنجا مواضع عراقیها را نگاه میکردیم و در آن محل با هم میگفتیم که اگر توپخانه برایمان برسد، چگونه دیدهبانی کنیم و چطور مواضع دشمن را هدف قرار دهیم، اما افسوس که در مدت 34 روز مقاومت، هیچوقت توپخانهای ندیدیم که وارد خرمشهر شود و تا روزهای آخر که خرمشهر سقوط کرد، این آرزو در دل ما باقی ماند.
ما از همان بالای منبع آب، گمرک خرمشهر را تماشا میکردیم که صدها دستگاه از انواع خودرو مانند تویوتا، بلیزر، جیپ شهباز و… وجود داشت که بعدها به یغما رفت. فرماندهان ما در همان روزهای اول که وارد خرمشهر شدیم، 5 دستگاه خودرو از محل گمرک برداشته بودند و برای کارهای ضروری جنگ استفاده میکردند. در حالی که در گمرک خرمشهر قریب به 5000 دستگاه خودرو وارداتی وجود داشت که هیچکس حق برداشتن آنها رانداشت. متأسفانه روزهای بعد که گمرک به دست دشمن افتاد، عراقیها همه آن اجناس و خودروها را بردند. ما خودمان شاهد و ناظر بودیم. عراقیها خودروها را بار تریلی میکردند و به عراق منتقل میکردند، در حالی که از طرف ما هیچ کاری برنمیآمد.
در محوطه گمرک، علاوه بر خودرو، صدها قلم از اجناس وارداتی دیگر مانند قطعات کارخانه، ادوات کشاورزی، موتوربرق و موتورجوش، موتورسیکلت، انواع وسایل منزل، هزاران تُن برنج و… وجود داشت و بعضی از همان اقلام، مثل فرش و پسته صادراتی بودند که عراقیها همه آنها را یا برداشتند و بردند و یا بر اثر آتش جنگ سوختند و از بین رفتند. راهواره همیشه به من میگفت: حسن! خیلی دلم میخواهد ما تانک و توپ زیادی داشتیم و نیروهای زیادی در اختیارمان بود و دمار از روزگار عراقیا درمیآوردیم. با این وصف، او هیچوقت ناامید نبود و همیشه میگفت ما پیروز میشویم. سرانجام برنده جنگ ما هستیم. میگفت هرکجا گیر افتادی به من اطلاع بده، سریع به کمکت میآیم. او اراده خوبی داشت و در کارهایش مصمم بود. میگفت ما باید برای سربازانمان الگو و نمونه باشیم. باید به سربازها روحیه بدهیم. از اینکه خرمشهر آن وضع را داشت خیلی ناراحت بود و غصه میخورد، اما به روی خود نمیآورد. من با روحیات او کاملاً آشنا بودم، زیرا سه سال تمام در دانشکده با هم داخل یک گروهان و یک آسایشگاه بودیم و شبانهروز کنار هم زندگی کرده بودیم.

انتهای مطلب

منبع: دفاع از خرمشهر، کریمی، قاسم، تهران، ایران سبز، 1395

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده