دفاع از خرمشهر (4)

سرکشی شبانه از سربازان
من به عنوان فرمانده گروه، شب¬ها از پست¬های نگهبانی سرکشی می¬کردم تا سربازان را به وظایف واقعی خود واقف نمایم و همچنین از روحیه و تعهد آنها مطلع شوم. به همین خاطر، هنگام بازدید شبانه با تک تک سربازان، که اکثرشان سربازان احتیاط بودند، مصاحبه می¬کردم. سربازان احتیاط نسبت به سربازان وظیفه گرفتاری بیشتری داشتند، چون چند سال از خدمت وظیفه آنان گذشته و سنشان هم بالا رفته بود و اغلبشان متأهل و کارمند بودند و بر حسب ضرورت و نیاز ارتش، مجدداً به خدمت فراخوانده شدند.
از یکی از آنها سوال کردم در این دل شب و در نزدیکی دشمن چه می¬کنی؟ گفت با توجه به اینکه متأهلم و دو فرزند دارم، اما وقتی شنیدم عراق به ایران حمله کرده، با دل و جان خودم را معرفی کردم و به جبهه آمدم تا در مقابل دشمن متجاوز بجنگم و آنها را از خاک عزیز ایران بیرون کنم. مگر این مردم بی¬گناه خرمشهر چه گناهی مرتکب شدند که شبانه¬روز زیر گلوله¬های صدام جان و مال خود را از دست می¬دهند؟ الآن داشتم با خدای خود راز و نیاز می¬کردم و سوره¬های قدر و بعد آیت¬الکرسی و بعد چهار قل و سپس سوره نصر را می¬خواندم تا هفت مرتبه کامل شود و بعد از خدا کمک بخواهم که بر دشمن پیروز شویم و مردم از زیر گلوله¬های صدام نجات یابند. من مشغول دعا و قرائت قرآن بودم که شما آمدید. گفت نوری که از توپخانه دشمن می¬آید و بعد صدایی که به دنبال آن می¬شنوم را برابر آئین¬نامه رزم انفرادی محاسبه می¬کنم تا فاصله خود تا محل استقرار دشمن را مشخص کنم. سپس گفت آرزو می¬کنم یک قبضه موشک¬انداز آر.پی.جی7 داشتم تا چند دستگاه تانک و چند قبضه توپخانه دشمن را منهدم می¬کردم و از بین می¬بردم. آن موقع اگر شهید می¬شدم به آرزویم می¬رسیدم! من به تعهد و ایمان آن سرباز آفرین گفتم و رفتم. بعد با خود گفتم درود بر تو ای سرباز وطن که از مشکلات خود هیچ حرفی نزدی و مصالح مملکت را بر مصالح خود ترجیح دادی.
به سراغ سرباز دیگری رفتم، از محل او سرکشی کردم و احوالش را پرسیدم. گفت داشتم به ماهیت صدام فکر می¬کردم که این جانور چه بهانه¬ای دارد که به ایران اسلامی حمله کرده و تعداد زیادی از مردم بی¬دفاع خرمشهر را آواره نموده. او از حکومت نوپای جمهوری اسلامی ایران چه می¬خواهد؟ صدام هر هدفی دارد، هر آرزویی دارد، آن را به گور خواهد برد. من خودم خوزستانی هستم. خرمشهر قبل از جنگ، عروس شهرهای جنوب بود. خیلی از مردم ایران در ایام نوروز به این شهر بندری سفر می¬کردند و از زیبایی¬های آن لذت می¬بردند. او می¬گفت در ساحل همین کارون، کسبه و فروشنده¬ها تا پاسی از شب به کار خود ادامه می-دادند و تا دیروقت به دست¬فروشی مشغول بودند. آنها در کنار ساحل میز و صندلی داشتند و سمبوسه و فلافل می¬فروختند. دست¬فروش دیگری لوازم لوکس خانگی می¬فروخت، شخص دیگری جار می¬زد و دل و جگر و قلوه و سیرابی خود را تبلیغ می¬کرد. اما اینک صدام لعنتی زندگی شیرین مردم را با خودخواهی خود به کام همه تلخ کرده است. می¬گفت از این ساختمان بلند خیلی از مناطق اطراف دیده می¬شود. امشب تردد در جاده شلمچه ـ خرمشهر و همین¬طور جاده اهواز ـ خرمشهر خیلی زیاد است. به گمانم دشمن در رفت و آمد بود. من به محض اینکه از ساختمان پایین آمدم موضوع را با بی¬سیم به فرمانده¬مان اطلاع دادم.
آن شب از سرباز سومی هم سرکشی کردم و از او هم سوالاتی پرسیدم. او گفت من سرباز پیمانی پنج¬ساله هستم و سه فرزند دارم. خیلی دلم می¬خواهد هرچه زودتر توپ و تانک برایمان بفرستند و نیروهای کمکی وارد خرمشهر شوند تا دمار از روزگار عراقی¬ها درآوریم. بعد پرسید جناب سروان راست است که می¬گویند لشکر77 خراسان در راه است و به زودی به کمکمان می‌آید؟ گفتم من هم مثل شما فقط شنیده¬ام، اما جبهه جنگ خیلی طولانی است، ما بیش از 1400 کیلومتر مرز مشترک زمینی با عراق داریم. در استان خوزستان قریب به 400 کیلومتر با کشور عراق هم¬مرز هستیم. حال باید دید کدام منطقه اولویت دارد تا نیروها را بکار گیرند. خرمشهر برای مملکت خیلی اهمیت دارد، اما اهواز مرکز استان است و از اینجا مهم¬تر. آن شب به اکثر سربازان دیده¬بان سرکشی کردم و از نزدیک احوال آنها را پرسیدم. روحیه همه بالا بود، اما دست¬هایشان خالی.
سقوط پادگان دژ
هفدهم مهرماه عراقی¬ها از سمت پلیس‌راه حمله همه¬جانبه¬ای را به پادگان دژ آغاز کردند. این پادگان محل اسکان و استقرار گردان151 لشکر92 زرهی اهواز بود که پرسنل آن از ماه¬ها قبل در مرز شلمچه با دشمن درگیری داشتند. بیش از دو هفته از شروع رسمی جنگ می‌گذشت. عراقی¬ها بعد از اینکه از مرز عبور کردند، حدود 17 کیلومتر از غرب به طرف خرمشهر پیشروی داشتند. روز هفدهم مهر موفق شدند پادگان را به اشغال خود درآورند. پادگان دژ تنها مرکز نظامی خرمشهر محسوب می¬شد و منازل سازمانی پرسنل گردان دژ در آن قرار داشت. تا چند روز قبل، خانواده¬های رزمندگان گردان دژ در آنجا زندگی می-کردند که با شروع جنگ، اغلب آنان وسایل زندگی¬شان را از خرمشهر جمع کردند و بردند. بعضی از آنان حتی فرصت نکرده بودند در این مورد اقدامی انجام دهند و وسایلشان همچنان در منازل سازمانی باقی ماند، تا وقتی که پادگان به اشغال بعثی¬ها درآمد.
خبر سقوط پادگان برای همه ما، به خصوص برای آنان که قبلاً در آنجا زندگی می¬کردند، واقعاً تکان-دهنده بود و در روحیه نظامی¬ها تأثیر بدی داشت. دشمن بعد از اینکه پادگان را تصرف کرد، جنایات بسیاری مرتکب شد. آنها بر تن مجروحان و پیکر شهدا هم ترحم نکردند و با تانک از روی بدن آنها گذشتند و پیکر آن عزیزان مثل گوشت چرخ¬کرده شده بود. بعد از این جنایت هولناک، آنها به سراغ منازل سازمانی پرسنل رفتند و آنها را خراب کردند و به آتش کشیدند. در آن وضعیت، ما دانشجویان نمی¬توانستیم منطقه دوربند و پل نو را رها کنیم و به کمک پادگان دژ برویم، چون ما یک خط پدافندی منظم و مستحکم درست کرده بودیم که دشمن متجاوز نتواند از آن منطقه به داخل شهر نفوذ کند.

انتهای مطلب

منبع: دفاع از خرمشهر، کریمی، قاسم، تهران، ایران سبز، 1395

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده