دفاع از خرمشهر (3)

تلاش دشمن برای ورود به شهر
بعثی¬ها در روز نهم مهرماه برای ورود به خرمشهر عملیات جدیدی را در منطقه دوربند و پل نو آغاز کردند که با واکنش شدید مدافعان خرمشهر مواجه شد و در منطقه پل نو کشته¬های زیادی از صدامیان به جای ماند، ولی آنها موفق نشدند از نهر عرایض عبور کنند و وارد شهر شوند. در این زد و خوردها، از نیروهای خودی هم تعداد زیادی شهید و مجروح شدند. وقتی ما در پل نو به دشمن حمله کردیم، خبر درگیری به مرکز عملیات، یعنی مسجد جامع شهر، رسید. به منظور تقویت نیروهای درگیر، تعداد زیادی از خواهران مستقر در مسجد هم به کمک ما آمدند. با توجه به اینکه اوضاع در آن منطقه زیاد حاد نبود، برادران به آن خواهران ایثارگر و شجاع اجازه ندادند که به خط مقدم درگیری وارد شوند و روبروی بعثی¬ها قرار بگیرند. ولی آنان بیکار ننشسته و در امر مداوای مجروحین و انتقال پیکر پاک شهدا و زخمی¬ها کمک بزرگی به برادران مدافع می¬کردند. آنها با هر وسیله¬ای، آمبولانس، وانت، خودروهای شخصی که در آنجا موجود بود، شهدا و مجروحین را به بیمارستان¬های مصدق خرمشهر و طالقانی آبادان می¬بردند. درگیری تا ساعت 4 عصر روز دهم مهرماه به طول انجامید و رزمندگان چنان زهرچشمی از صدامیان گرفتند که تا یک هفته شهامت این را نداشتند که از آن نقطه عملیات دیگری انجام دهند. پس از پایان درگیری، ما شاهد بودیم که عراقی¬ها تا فردای آن روز همچنان به دنبال کشته¬ها و مرده¬های خود می¬گشتند تا آنها را از منطقه جنگی خارج و به عراق منتقل کنند.
من و دانشجو راهواره و رادمنش، که سهمیه نیروی هوایی بودند، بیشتر اوقات با هم بودیم و در هر مأموریتی سربازان تحت امرمان را با یکدیگر هماهنگ می¬کردیم که در صورت لزوم از تمام موجودی نیروها استفاده شود. روزها جنگ و درگیری خیلی زیاد بود، ولی شب¬ها درگیری کاهش پیدا می¬کرد. بعضی مواقع این¬طور به نظر می¬رسید که شب¬ها جنگ تعطیل است! در همان سکوت و آرامش شب گاهی فرصت می¬کردیم تا استراحت کوتاهی داشته باشیم. شب¬ها تعدادی از سربازان را برای دیده¬بانی به پشت¬بام ساختمان-های بلند می¬فرستادیم تا هر نوع جابجایی و حرکت عراقی¬ها را زیر نظر داشته باشند و فوراً اطلاع دهند. این اقدام باعث می¬شد تا در سکوت و آرامش شب غافلگیر نشویم. در همان سکوت و تاریکی شب، ستون پنجم دشمن از نقاط مختلف شهر و پشت سر نیروهای خودی با چراغ قوه به دشمن علامت می¬دادند تا محل تجمع بچه¬های ما را بفهمند. چند لحظه بعد، توپخانه و یا خمپاره¬انداز¬ها همان نقطه را می¬زدند. در آن شرایط حساس که جنگ در داخل شهر ادامه داشت، تشخیص دوست از دشمن واقعاً مشکل بود. ما اغلب چوب جاسوس¬های دشمن را می¬خوردیم و تلفاتمان ناشی از اطلاع¬رسانی این افراد خودفروخته بود. با در نظر گرفتن تمام این معضلات و کمبود اسلحه و مهمات، بعضی از داوطلبین می¬خواستند با دست خالی با دشمن بجنگند و از بمب-های دست¬ساز یا همان کوکتل مولوتف استفاده کنند. بعضی از جوانان و نوجوانان همان سلاح ابتدایی را هم نداشتند و به ما ارتشی¬ها التماس می¬کردند که نارنجک یا اسلحه بهشان بدهیم تا با عراقی¬ها بجنگند. می¬گفتند هیچ ترس و واهمه¬ای از دشمن نداریم، اگر لازم باشد با دست خالی و غافلگیرانه تا قلب دشمن پیش می¬رویم و در تاریکی شب به آنها ضربه می¬زنیم.
ستون پنجم دشمن از هیچ کوششی دریغ نداشت و به عناوین مختلف به عراقی¬ها خدمت می¬کردند و هر روز شایعه جدیدی به نفع اربابان خود درست می¬کردند. مثلاً در شهر مقاوم آبادان شایعه می¬کردند که خرمشهر سقوط کرده، یا عراقی¬ها موفق شدند تعداد زیادی از مدافعان خرمشهر را به اسارت ببرند. اما هیچ-کدام از این دروغ¬پراکنی¬ها در اراده و تصمیم رزمندگان و مدافعان خرمشهر اثری نداشت. ضمن اینکه رادیو محلی آبادان تمام شایعات دشمن را با ارسال پیام و اطلاعیه خنثی می¬کرد.
اگر از همه نارسایی¬ها و معضلات و شایعاتی که وجود داشت بگذریم، از تعهد و ایمان بچه¬ها نمی¬توان گذشت. الحق که مدافعان ما خوب می¬جنگیدند و خوب دفاع می¬کردند، ولی یک واقعیت تلخ وجود داشت و آن هم برتری نیروهای دشمن بود. اگر بگویم استعداد نیروهای عراق نسبت به ما ده برابر بود گزاف نگفته¬ام. آنها صدها قبضه توپ و تانک داشتند و ما حتی یک قبضه توپ هم نداشتیم، فقط یک روز من دو دستگاه تانک دیدم که در عملیات پل نو شرکت داشتند و روزهای بعد هرگز همان دو دستگاه را هم ندیدم.
تک شبانه به قلب دشمن
ما دانشجویان بسیاری از شب¬ها به صورت نفوذی به قلب عراقی¬ها حمله می¬کردیم و ضربات محکمی به آنان وارد می¬آوردیم. شبی من به همراه دانشجو راهواره و رادمنش با گروه¬های تحت امرمان، حدود 30 نفر، تصمیم گرفتیم گشتی رزمی به سمت دشمن داشته باشیم. آن موقع هنوز نیروهای دشمن از نهر عرایض عبور نکرده بودند و پل نو کنترل¬شده بود و هیچ¬کدام از طرفین متخاصم نمی¬توانستند از روی آن پل بگذرند. بالاتر از پل نو و حوالی روسای عرایض پل کوچک فلزی وجود داشت که قبل از جنگ مردم محلی برای کارهای روزمره از آن استفاده می¬کردند. آن پل در اختیار نیروهای خودی بود. ما آن شب همین معبر کوچک را برای عبور انتخاب کردیم. قبل از اعزام به بچه¬هایی که پست و نگهبانی ثابت داشتند سفارشات لازم را کردیم و در دل شب به سمت دشمن حرکت کردیم. شب از نیمه گذشته بود، اکثر عراقی¬ها در خواب غفلت بودند. وقتی ما کاملاً به مواضع عراقی¬ها نزدیک شدیم، ناگهان یک گلوله منور خمپاره بالای سرمان روشن شد. بلافاصله همه بچه¬ها زمین¬گیر شدند. با روشنایی منور، تعدادی از عراقی¬ها متوجه حضور ما شدند. ابتدا کالیبرهای کوچک دشمن شروع کردند و به دنبال آن منورهای زیادی در آسمان منطقه روشن شد. تانک¬ها و توپخانه¬ها هم شروع کردند. بچه¬های آر.پی.جی¬زن از روشنایی ایجادشده به نحو مطلوبی استفاده کردند و سه الی چهار دستگاه تانک دشمن در همان لحظات اول، مورد اصابت موشک¬انداز آر.پی.جی7 قرار گرفت و منهدم شد. جنگ سختی بین ما و عراقی‌ها درگرفت و رعب و وحشت زیادی به سپاه دشمن افتاد، مثل اینکه گرگ به گله زده باشد، عراقی‌های مزدور هراسان و شتاب¬زده به این طرف و آن طرف می¬دویدند و فریاد می¬زدند. آنها به زبان عربی داد و قال می¬کردند و ما نمی¬فهمیدیم آن بزدلان چه می¬گویند. زد و خورد ما حدود نیم ساعت ادامه داشت تا اینکه راهواره گفت «حسن برگردیم، نیروهای ما کم هستند، دشمن بچه¬های ما را اسیر می¬کند.» در همان حال که درگیری¬ها زیاد بود، چند نفر از بچه¬های خودمان مجروح شدند. زیرپوش-هایمان را پاره کردیم تا زخم سربازان مجروح را ببندیم. کم¬کم به طرف عقب برگشتیم. خیلی از همراهانمان در مسیر برگشت پراکنده شدند و ما آنها را گم کردیم. تعدادی هم در گِل فرو رفتند که به سختی نجاتشان دادیم. چند نفری با شنا کردن از نهر عرایض گذشتند و خود را به محل تجمع رساندند.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده