دکتر بُدو  (40)
خاطرات سرتیپ دوم غلامحسین دربندی

بصیرت و شناخت موقعیت

یادم هست پس از جنگ تحمیلی در یکی از سفرهایی که همراه با دانشجویان به مناطق جنگی جنوب رفته بودیم بعد از نماز ظهر فردی آمـد و خود را خبرنگار معرفی کرد و خواست تابا شهید صیاد شیرازی که آن زمان جانشین ستاد کل نیروهای مسلح بود مصاحبه کند. سوالی که می خواست بپرسد درباره حادثه ای بـود کـه شـب قـبـل از آن اتفاق افتاده بود. آن حادثـه ایـن بـود کـه در جریان جنگ اول خلیج فارس، دو موشک آمریکایی به نقاطی از خرمشهر اصابت کرده بود. البته این اتفاق به کسی آسیب نرسانده بود. آن خبرنگار مایل بـود کـه نـظـر ایشان را درباره ی این اتفاق، جویـا شـود. شهید صیاد شیرازی با هوشمندی به خبرنگار پاسخ داد که مصاحبه نمی کنم و شـمـا هـم نـبـایـد چیزی منعکس کنید. وقتی خبرنگار دلیل امتناع ایشان را پرسید، پاسخ دادند: دشمنان دو موشک به خاک ایران شلیک کرده اند، اگـر مـن مصاحبـه کـنـم این طور تفسیر خواهند کرد که ایران از این اقدام دستپاچه و هراسان شده و جانشین ستاد کل نیروهای مسلح اش را به منطقه اعزام کرده است در حالی کـه ایـن اقـدام بـرای ما هیچ اهمیتی ندارد چرا که جنگ تحمیلی را با هزاران موشک پشت سر گذاشته ایم.

به یاد ماندنی ترین خاطره
لحظـه بـا صـيـاد بـودن برای مـن خـاطـره بـود. با او زندگی کردن آن قدر شیرین بود که نمی توانم از بین آن ها لحظه ای خاص را انتخاب کنم. یادم هست یک روز قصد ورود بـه مسجد محل کارم را داشتم و ایشان داشت پوتین هایش را می پوشید کـه بـرود. بـه مـن گفت اگر موافقـى فـردا صبح ساعت 05:30آماده بـاش کـه بـا هـم بـرويـم محضر آیت اللـه بهاءالدينـي، مـن هـم بلافاصلـه قـبـول کـردم. صبح روز بعـد ایشان سر ساعت و در حالی که خـودش رانندگی می کرد آمـد و همراه با آقای نیکدل به قم مشرف شدیم. هنگامی که برای زیارت می خواستیم بـه حـرم كريمـه اهل بیت(ع) مشرف شـویم در آن سـوى خیابان دو نفر از علمای عزیز روحانی را دیدیم. شهید صیاد با عجله بـه آن طرف خیابان رفت. آنها با دیدن وی در حالی که عصا در دستشـان بـود، هر دو دست ها را با عصا بالا بردند تا وی را در آغوش بگیرند. وقتی دقـت کـردم آن دو نفر روحانی بزرگوار و بسیار با وقار را شناختم. حضرت آیت الله حسن زاده آملی و مرحوم حضرت آیت اللـه آذری قمـی کـه بـرای در بغل گرفـتـن صـيـاد آغـوش گشوده بودند بودند. این اظهار محبت برای من به یاد ماندنی ترین خاطره بود چون بیانگر جایگاهی است که شهید صیاد در بیـن روحانیون برجسته داشت و ایـن بـه خـاطـر عشـق و علاقه زیاد وی به علماء بود.

تأسیس هیئت معارف جنگ
شهید صیاد شیرازی علاقه ی عجیبی به جمع آوری اسناد و مدارک دفـاع مقـدس و ثبـت حـوادث و وقایع آن دوران داشت. ایشان مرکزی را برای ایـن امـر مـهـم تاسیس کرد و اسمش را “هیئـت معـارف جنگ” گذاشت. می گفت این جنگ کلاس درس و دانشگاهی پر از معارف است. می گفت جنـگ مـا جنبه های عرفانی زیادی داشت و باید ایـن معارف را استخراج کنیم و به گوش نسل های آینده برسانیم. به همین دلیل نام آن را “معارف جنگ” گذاشته بود. علاوه بر فرماندهان، دانشجویان دانشگاه های افسری ارتش را هـم بـه منطقه می برد تا وقایع را از نزدیک دیده و از زبان فرمانده هان شرکت کننده در عملیات، بشنوند. ایشان مقيـد بـود کـه شخصا با قطار همراه دانشجویان به مناطق جنگی جنوب بـرود. این طور نبـود کـه بگوید دیگران برونـد مـن کار دارم و بعـدا خـودم را می¬رسانم. خـودش با دانشجویان و خانواده شهدا سوار قطار می شد و به سمت جنوب می رفت.

ارتباط با خانواده ی محترم شهداء
ایشان اصرار داشـت کـه در هـر سـفـر بـه منطقه ی جنوب، چند نفر از فرزندان شهداء همراه کاروان باشند. در جلسه ای که قبـل از یکی از این سفرها داشتیم، به من گفتند چند فرزند شهید را انتخـاب کـن تـا بـا مـا بیایند. گفتم کدام منطقه می¬رویم؟ فرمودند منطقه¬ی فتح المبین.
گفتم اجازه می¬دهید از فرزندان شهیدان همان منطقه انتخاب کنم؟ موافقت فرمودند.
آقای “سید ابراهيـم مـنـفـرد نیاکی” فرزند شهید سرلشکر نیاکی و پسر “شهید شیخ ویسی” و پسر “شهید کمرکی” و یک نفر جانباز به نام سروان “علی اژدری” افرادی بودند که برای این سفر انتخاب کردم. شهید صیاد از انتخـاب مـن خیلی خوشحال شد و گفت شماره ی آنها را بگیر تا خودم با آنها صحبت کرده و دعوت شان کنم!
یک کوپه به خانواده ی شهداء اختصاص داده شد. نماز را اول وقت در یکی از ایستگاه ها خواندیم. هنگام سوار شدن به قطار، شهید صیاد پرسیدند خانواده ی شهدا در کدام کوپه هستند؟ برویم احوالی از آنها بپرسیم. این درس بزرگی بـرای مـا بـود. یعنی باید خانواده ی شهدا را با وضـو ملاقات کرد. آنها خیلی احترام دارند و فداکاری زیادی از خود نشان داده اند. می گفت این خانواده ها عزیزان شان را تقدیم خداونـد کـرده انـد و مـا وظیفه ی سنگینی در برابرشان داریم.

انتهای مطلب

منبع: دکتر بُدو، منتظر رضا، 1401، چوگان، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده