دکتر بُدو  (35)
خاطراتی از علما و فرماندهان

علامه حسن زاده آملی در مجلس شهدا
در جاده هراز نرسیده به شهر آمل “روستای نیاک” قرار دارد. هر سال یادواره ی شهدای آن روستا با شکوه خاصی برگزار می شود. بسیار عجیب است که این روستا دارای 34 شهید است که همگی سید و اولاد و ذریه ی حضرت زهرا سلام الله علیها می باشند.
یکی از آنها، شهید سرلشکر “سید مسعود منفرد نیاکی” فرمانده قرارگاه عملیاتی جنوب و فرمانده لشکر 92 زرهی خوزستان بود. یکی دیگر از آنها خلبان هوانیروز، شهید سرلشکر “سید حسن سجادی نیاکی” است که نحوه شهادت تکان دهنده او را تعریف کردم.
در مراسم یادواره شهدای روستای نیاک مشغول صحبت و ذکر خاطره بودم که اعلام کردند عارف عالی قدر “علامه حسن زاده آملی ” تشریف آوردند. ناگهان دیدم که همه افراد حاضر در مجلس بلند شدند و با عجله برای استقبال از ایشان به بیرون رفتند و با شور و حرارتی وصف ناشدنی معظم له را به داخل حسینیه نیاک آوردند.
ایشان از روستای مجاور به نام ” روستای ایرا” آمده بودند. امام جمعه آمل به ایشان خیر مقدم گفت و تقاضا کرد که سخنرانی بفرمایید اما علامه ی بزرگوار با سادگی و تواضع تمام فرمودند:
«من لایق نیستم در مجلس شهدا صحبت کنم و حرف بزنم. بگوئید دوستان این شهدا خاطرات خود را بگویند.»
علامه حسن زاده با حضور در مجلس شهدا و این رفتار مخلصانه ی خود، درس بزرگی از اهمیت زنده نگاه داشتن یاد و خاطره ی شهدا و تکریم خانواده های آنان به همه دادند.
مرحوم ایت الله صادق خلخالی در خط مقدم جبهه
بعد از انقلاب اسمش لرزه بر تن خیانت کاران و قاچاقچیان و ضد انقلاب می انداخت.
با شروع جنگ گروهی به نام فدائیان اسلام را سازماندهی کرد و مشغول نبرد در جبهه ی خرمشهر شد. وقتی در هفته ی اول جنگ، دشمن اعلام کرد خرمشهر را گرفته، بلافاصله از داخل شهر مصاحبه کرد و گفت ما هنوز در شهر هستیم و مقاومت می کنیم و همین طور هم بود. در عملیات فتح المبین در منطقه شوش و دشت عباس، دشمن روی تپه های 120 خیلی آتش می ریخت و نمی گذاشت پیشروی کنیم. آتش دشمن سنگین بود و توپخانه و تانک های تی 72 و خمپاره هایشان مرتب شلیک می کردند. مجروحان زیادی روی زمین بودند که به سرعت آنها را جمع آوری کردیم.
یکی از بهترین افسران ما ستوان “ملنگ شیخ ویسی” تیر انداز موشک تاو بود که مهارت زیادی داشت و سعی می کرد با هر شلیک خود یک تانک دشمن را به آتش بکشد.
اهل گرگان و اصالتا زابلی بود. به خاطر سن زیادش همه به او پدر می گفتند.
در هنگامه ی نبرد که تانک های دشمن جلوی ما را سد کرده بودند، شجاعانه با نفربر به نزدیک تانک ها رفت و چند تانک را منهدم کرد تا این که یک گلوله به عقب نفربر او اصابت کرد و ترکش هاا از پشت وارد بدنش شده و سینه اش را دریدند.
پیکر مطهرش را برداشتم و به سرعت با سایر مجروحان به اندیمشک برده و در معراج شهدا در کنار بقیه شهدا قرار دادم. خبر سریع پیچید. همه سراغ پدر (شیخ ویسی) را می گرفتن. چون مورد علاقه همه بود، گفتم مجروح و به عقب تخلیه شده است تا روحیه ها از بین نرود. چند روز گذشت. ضمن پیشروی به منطقه چنانه رسیدیم. عراقی ها اسیر زیادی داده بودند. سیل کمک های مردمی به جبهه ها سرازیر بود و آیت الله خلخالی هم سرپرستی یکی از کاروان کمک رسانی را به عهده گرفته بود. ایشان شخصا کمک ها را تا خط مقدم می آورد و به دست رزمندگان می رسانید. با ورودش به منطقه چنانه، بچه ها خیلی از او استقبال کردند. مرتب با او شوخی می کردند و می خندیدند. ایشان را دعوت کردم تا به سنگر ما بیاید. البته هنوز سنگری نساخته بودیم و همان نفربر سنگر ما محسوب می شد. تا زمان رسیدن به نفربر چند گلوله توپ کنارمان به زمین خورد و مرتب دراز می کشیدیم.
آن روز به اتفاق آیت الله خلخالی و افسر مخابرات مان ستوان “احمد کشوری” نهار گرمی که عدس پلو با خرما بود خوردیم. ایشان مرتب از وضع جبهه ها سوال می کرد. کمک ها را هم خودش توزیع کرد و ما را دعا کرد و رفت.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده