مرد روزهای نبرد
امیرآذرفر-50 ما که نه آمادگی درگیری داشتیم و نه برای درگیری رفته بودیم بالاخره با کمک همدیگر محاصره را شکستیم و آنها نجات پیدا کردند و از ما تشکر کردند.

بعدازآن دیگر همدیگر را ندیدیم تا اینکه یک‌بار من خدمت شهید فلاحی بودم ایشان از من پرسیدند: تیمسار آذرفر، شما دكتر چمران را می‌شناسید؟

گفتم، نخیر نمی‌شناسم.

دکتر چمران با تعجب رو به من کرد و گفت: شما همان سرگرد آذرفر نیستید که ما را در لبنان از کمین نجات دادید؟

تازه آنجا بود که دوباره ایشان را دیدم و شناختم. وقتی شهید فلاحی نام مرا بر زبان آورد، دکتر چمران با سرعت به‌طرف من آمد زانو زد و خواست دستم را ببوسد. با تعجب گفتم، نکن آقا! این چه کاریه می‌کنی؟

دکتر چمران وقتی ماجرای کمین خوردن خود را در لبنان تعریف کرد و به کمک ما اشاره کرد ایشان را به‌جا آوردم. طی خدمت سی‌ساله‌ام با افراد نظامی زیادی هم خدمت بودم که خاطراتی از آنها دارم اما لزومی نمی‌بینم به همه آنها اشاره‌کنم. من از ظهیرنژاد به نیکی و سربلندی یاد می‌کنم. زمانی که ستوانیکم بودم با سرگردی به نام سرگرد پیاده ظهیرنژاد در مرکز پیاده شیراز در دانشکده پیاده هم خدمت بودم.

ایشان در رده  سرگردی ستاد خدمت می‌کرد، من هم تکاور تربیت می‌کردم، به ایشان چند بار گفته بودند آذرفر را همراه خود ببرید تا کی کمک شما باشد. گفته بود: «یعنی این آدم می‌آید. چارت ورق بزند؟ فکر نمی‌کنم این شخص چنین کاری را بکند. حالا امتحانش می‌کنیم. »

ازآنجایی‌که خدا بخواهد آبروی آدم را حفظ می‌کند، مرا صدا کردند نشسته بودیم. ظهيرنژاد آدم بخصوصی بود. با لهجه مخصوص خودشان گفتند: «فلانی، شما می‌آیید. کمک ما باشید؟»

گفتم، چه کمکی جناب سرگرد؟ از دست من چه‌کاری برای شما برمی‌آید؟ یعنی از من می‌خواهید چارت ورق بزنم، زیر بغلم چوب استادی را برای شما حمل کنم؟ می‌خواهید بیایم گچ برای شما تهیه کنم؟ من چنین آدمی نیستم. شما چه انتظاری از من دارید که می‌خواهید کمک شما باشم.

گفتند: «ما می‌خواهیم کارهایی که در تخصص شما است را برای ما تدریس کنید.»

گفتم، اگر این‌طور است اشکالی ندارد می‌آیم.

نباید فراموش کنیم چنین اشخاصی وقتی عرق ملی داشته باشند و پشتکار به خرج بدهند ترقی می‌کنند و بالا می‌آیند. ما اگر به افرادی که همراه ما بودند میدان می‌دادیم اینها هیچ‌وقت فراموش نمی‌شوند. الآن شما یک کاری در یکجایی داشته باشید که مسئولان قسمت زمانی باهم خدمت بوده‌اند. به آنها بگویید مرا آذرفر فرستاده.

اعتقاددارم و خدا را گواه می‌گیرم حتی اگر خودش هم صدمه ببیند این کار را به خاطر من انجام می‌دهد که مبادا نظر من از او برگردد.

تیمسار ظهیرنژاد آدم بزرگی بودند. باسواد، باقدرت، باغیرت آذربایجانی و فرمانده لشکر۶۴ هم بودند، با توجه به قلدری، یک‌دندگی، پردلی و باسوادی، ولی فضای پیشرفت و ترقی برای ایشان مهیا نشد. به‌هرحال در خصوص این انسان درجاهای دیگر هم گفته‌ام و همین‌طور نوشته‌ام. اینها از افتخارات ارتش هستند. هر ارتش پیاده‌ای در نیروی زمینی آرزو میکند افرادی مانند ظهیرنژادها را در اختیار داشته باشد. متأسفانه به وجود ایشان آن‌طور که شایسته بود بها داده نشد. خطاهای ریز و کوچک را برایش بزرگ جلوه دادند. ایشان را گذاشتند در پست ژاندارمری. ظهیرنژاد را که نباید ببرند بگذارند فرمانده ژاندارمری. معلوم است که آنجا نمی‌توانست کار کند.

بد خواهان او، به‌دروغ می‌گفتند این آدم به ما فحش می‌دهد او را از خدمت بیرون کنید.

از توانایی‌های او آن‌طور که بایدوشاید بهره‌برداری نکرده‌اند. زمانی که من فرمانده تكاور بودم، تیمسار فلاحی فرمانده مرکز پیاده شیراز بودند. مردی صادق و باخدا بود و در جنگ هم ما را خیلی مورد محبت قرار می‌دادند. افسر پیاده شجاع و نترس با تاکتیک بالابود.

اگر ایشان شهید نمی‌شدند می‌توانستند برای ارتش بسیار ثمربخش باشند. ایشان با تعدادی از همرزمان در سانحه هوایی به شهادت رسیدند.

خود ایشان تعریف می‌کرد: «در مراحل احداث سد و انحراف آب کرخه به‌طرف دشت بودیم تا از پیشروی تانک‌های عراقی جلوگیری کنیم. سعی و تلاش می‌کردیم کار زودتر پیش برود. این امر خیلی مهم بود و حساسیت ایجاد کرده بود، باید سریع و هم قرص و محکم می‌شد. چون کرخه یکی از رودخانه‌های خروشان و بزرگ است که تریلی ۱۸ چرخ را با خود می‌برد.

گاهی خودم بیل به دست می‌گرفتم و کمک می‌کردم. البته چند بیل خاک و سنگ ریختن من در طرح به آن سنگینی و بزرگ، مانند چند قطره آب به دریا ریختن بود؛ اما همین کار کوچک من باعث تحریک و قوت قلب گروه می‌شد و شبانه‌روز مشغول کار بودند.

کیسه‌های توری ساخته‌شده از سیم را شبیه قفس‌ها ساخته بودند و به کناره‌های سد وصل می‌کردند و داخل آن را پر از تخته‌سنگ می‌کردند تا سنگین شود.

روی سبدهای پر از سنگ را با خاک و شن می‌پوشاندند، می‌کوبیدند صاف می‌شد تا عبور و مرور خودرو صورت بگیرد. غروب یکی از روزها که قصد داشتیم محل را ترک کنیم یک قایق موتوری به آن‌طرف رود آمد تا مرا از رودخانه عبور دهند. سد هنوز تکمیل‌نشده بود و آب هم وسیع بود. میانه‌های سد بودیم که موتور قایق خاموش شد!

قایقران هر کاری کرد موتور روشن نشد پارو هم نداشت. امواج قایق را به‌طرف دهانه سد هدایت کرد، مسخ‌شده بودیم فقط به دیوار قایق چسبیده بودیم. با راننده ۵ نفر می‌شدیم. حركات افراد کنار رودخانه را می‌دیدم که بالا و پایین می‌دویدند، کاری بکنند اما کاری از دستشان برنمی‌آمد. تنها توکل ما به خدا بود. هیچ‌کس حرکتی نمی‌کرد. اصلاً مات و مبهوت شده، دیگر توان حرکت نداشتیم.

مانند غریقی شده بودیم که تسلیم آب‌شده باشد و برای جبران کمبود اکسیژن به‌ناچار آب را داخل ریه می‌کند. من آن زمان فرمانده نیرو زمینی بودم در آن لحظه چیزی که از ذهنم گذشت این بود که دشمن بشنود در رسانه‌های خود جار می‌زند ارشدترین مقام ارتش ایران را آب برد، آبروریزی می‌شود. یک‌لحظه هم یاد مادرم افتادم که یک رادیو داشت که همیشه در گوشش بود اخبار جنگ را دنبال می‌کرد. فکر کردم با شنیدن خبر مرگ من چه حالی به او دست خواهد داد؟

در همان لحظات اول که قایق از آبشار سقوط کرد هر یک از سرنشینان به‌طرف پرت شدند و دیگر همدیگر را ندیدیم. دستخوش جریان آب‌شده بودم و برای نجات خود دست‌وپا می‌زدم. در یک آن یاد خاطره‌ای افتادم که با نیروهای صلح سازمان ملل به ویتنام اعزام‌شده بودم. نقش میانجی بین نیروهای ویت کنگ و ارتش آمریکا را داشتیم که چنین حادثه‌ای برایم رخ داد. در آن زمان جوان و توان شنا کردن را داشتم.

رودخانه به قدری خروشان بود مرا با خود می‌برد چیزی که به ذهن رسید فکر کردم دست بیندازم ریشه درخت یا بوته‌ای را بگیرم. همین کار را کردم. آن‌قدر ماندم تا نیروی کمکی آمد، نجاتم داد. یادآوری این خاطره باعث شد جان بگیرم و سعی کردم خودم را به کناره‌های رود بکشانم.

خدا می‌خواست یا شانس یارم بود به بوته تقریباً بزرگی برخوردم و چنگ انداختم گرفتم و منتظر ماندم. آب سرد بود تحملش سخت بود. می‌دیدم منور در آسمان می‌اندازند همه‌جا را روشن می‌کرد. امیدوار شدم که به دنبال ما می‌گردند. خسته شده بودم و خون در بدنم در حال انجماد بود که دیدم قایقی به طرفم می‌آید.

مرا که آخرین رمق و ته‌مانده قدرتم بود از آب بیرون کشیدند و سوار قایق کردند. درنهایت امیر فلاحی با تعدادی از مسئولین و نظامیان رده‌بالا در اثر سقوط هواپیمای سی۱۳۰ نظامی در کهریزک جان باختند.

گاهی ما انسان‌ها را فقط به چهره ظاهر می‌شناسیم. اگر چهره این افراد به دل ما ننشیند می‌گوییم به درد نمی‌خورد، از او دور می‌شویم و یا به بهانه‌ای کناره‌گیری می‌کنیم چون از بودن در کنار آنها احساس خوشایندی به ما دست نمی‌دهد.

مثلاً در گردان جنگاوران، ستوانی بود به نام آدم نژاد شل‌وول که حتی درجه نمی‌زد، احترام هم بلد نبود بگذارد. این ظاهر کار بود؛ اما یکی از افسران بی‌باک و نترس بود که گردان جنگاوران را متحول کرد.

گیریم که احترام گذاشتن بلد نبود اما به قدری به کار خودش اعتقاد و ایمان داشت که بالاتر از خودش کسی را نمی‌دانست که بخواهد به او احترام نظامی بکند

 

منبع: مرد روزهای نبرد ؛ عابد ساوچی، عباس،1398 ، آتشبار، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده