- ریخت زمین دیگه. بیخبر آتیش می کنین آدم هول میشه. ناخدا تاجداران، با آرامش به آنها نگاه میکند. «آگه دل» لبخند میزند و میپرسد: - بد میگم جناب ناخدا!؟ یه خبری، سرفهای، صدایی اینجوری قلب آدم وامیسه که.

– شام بچه‌ها رو ریختی زمین آگه دل!؟

– همه شو خیر قربان. فقط …

مکث می‌کند و زیرچشمی بقیه را از نظر می‌گذراند. دو نفری که نزدیک او ایستاده‌اند با تأکید می‌پرسند:

– فقط چی؟ نصفش ریخت؟

– نه. فقط «س» ریخت.

همهمه‌ای درمی‌گیرد و همه شادمانه به شوخی «آگه دل» می‌خندند.

– مهم نیست. بدون سس‌ام خوشمزه س. کجا گذاشتی، بریم بیاریم؟

– نمی تونین پیدایش کنین.

– به فکر جاسازی میگو بودی؟

– نخیر. گذاشتمش جلوی چشم که یه لقمه‌ی چپش کنین.

ناخدا تاجداران با آرامش و لبخند، موضوع را تمام می‌کند.

– اذیت شون نکن «آگه دل»! اینا طاقت ندارن.

چشم جناب ناخدا. یه ربع وقت می‌جوام که سس مخصوص رو آماده کنم.

– یه نفر بره کمکش.

«آگه دل» خارج می‌شود و سه نفر داوطلب به دنبال او می‌دوند، تا شام ویژه‌ی امشب را هر چه زودتر آماده کنند.

در پست فرماندهی نیروی رزمی، اوضاع آرام است. در تاریکی شب، مسعود پارسائیان به پشتی صندلی تکیه داده و به فکر فرورفته است. از صندلی جدا می‌شود و گزارش نوشته‌شده‌ی روی میزش را ورق می‌زند. سینی غذا، دست‌نخورده، کنار میز مانده است.

اتاق خلوت است و جز صدای گاه‌وبیگاه خش‌خش بی‌سیم، صدای دیگری به گوش نمی‌رسد. کاغذ سفیدی برمی‌دارد، چند کلمه می‌نویسد و خودکار را زمین می‌گذارد. به نقطه‌ای خیره می‌شود و سعی می‌کند وضعیت «بندر امام» و «پتروشیمی» را در ذهن مرور کند. «بندر امام» بی‌وقفه زیر حمله است و بمباران پتروشیمی، گویا تمام‌شدنی نیست.

فهرست کشتی‌های تجاری را به دست می‌گیرد و اندوهگین نگاه می‌کند. با آن که گزارشی از حمله به کشتی‌های تجارتی نرسیده، اما آنها ترجیح می‌دهند، بدون جلب توجه به آرامی از بندرعباس به بوشهر بیایند و در تاریکی شب، فاصله بین بوشهر تا بندر امام را طی کنند.

به آرامی سر برمی‌گرداند و به داخل راهرو نگاه می‌کند. در مسیر نگاه او «بهمن شفیقی» و «جواد ولی میرزا» در حال گفتگو پیش می‌آیند.

– شرط می‌بندم شام نخورده. سینی هنوز رو میزه.

شفیقی، با لحنی توأم با شوخی پاسخ می‌دهد و هردو آشکارا صدای خود را بلند می‌کنند تا به گوش پارسائیان برسد.

– سیاه‌بازی می کنه. ما که می‌دویم «میز تردد» چقدر کار داره.

– نگو بابا، میشنوه، حالش گرفته میشه.

– ساده‌ای توها .. معطل می کنه که ما ببینیم.

– نه بابا، اینقد مشغول کاره، که فرصت شام خوردن نداره.

– آدمای وظیفه‌شناس اینجوری کار می کنن دیگه. مثه من و تو نیست که تا شیفت تموم میشه، میریم استراحت مسعود از صبح امروز تا فردا، یه سره کار می کنه.

 

 

منبع : اسکورت؛ اخلاقی، علیرضا، 1393، سازمان حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس ارتش جمهوری اسلامی ایران، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده