مرد روزهای نبرد
بخش سیویکم– دکترچمران در کمین امیرآذرفر-49 افسر ارشد پاسدار نیروهای صلح سازمان ملل در لبنان بودم. آنجا بود که به شهید چمران برخوردم. دکتر چمران جمله معروفی دارند میگویند: «شهادت برای من چقدر شیرین است.»

بعد از مدتی ایشان به آرزوی دیرین خود رسیدند و شربت شهادت را نوشیدند. دکتر چمران از شخصیت‌های خاصی بودند که در لبنان مبارزه می‌کردند، جنگ‌های چریکی و نامنظم را به حزب‌الله آموزش می‌دادند. بعد از بازگشت به میهن، به مقام وزارت دفاع در ایران هم رسیدند و بعد به شهادت رسیدند.

ایشان زمان جنگ بود که بنا به نیاز به ایران برگشتند. همراه سپاه و بسیج فعالیت گسترده‌ای را در جبهه آغاز کردند. درحالی‌که می‌توانستند مانند سایر وزرا در مرکز مستقر باشند و به امورات رسیدگی کنند؛ اما ایشان بنا به نیازی که جبهه به وجودشان داشت و تجربیاتی که در جنگ‌های چریکی داشتند اسلحه برداشته عازم جبهه شدند تا از نزدیک جبهه و جنگ را هدایت کنند. ایشان عقاید به خصوصی داشتند و به‌اصطلاح مکتبی بودند. دکتر چمران با فضای حاکم بر ارتش آشنایی نداشتند. ازنظر مقام نظامی بالا بودند.

ما با روحیات نظامی‌گری خدمت می‌کردیم و با روش جنگ‌های کلاسیک با قوانین خاص این‌گونه جنگ‌ها پیش می‌رفتیم اما دکتر چمران تخصصشان در جنگ‌های چریکی و کوهستان بود.

شهید صیاد شیرازی هم بااینکه نظامی بود طوری رفتار می‌کرد که تصور می‌شد از نیروهای سپاه هست. هر وقت در هر مکانی اذان گفته می‌شد ایشان وضو می‌گرفت و به‌عنوان پیش‌نماز، اقامه نماز به جماعت می‌کردند. این در حالی در بود که هرگز فکرش را هم نمی‌کردم روزی من هم پیش‌نماز شوم.

یک نظامی به دلاوری و سلحشوری و جنگاوری فکر می‌کند. در هیچ شرایطی ترس برایش معنا ندارد اما فکر نمی‌کند روزی مجبور شود نقش پیش‌نماز را ایفا کند.

وقت نماز ظهر بود. جمع زیادی آماده نماز جماعت شدند. به من خبر دادند صیاد شیرازی که فرمانده نیروی زمینی بود دستور داده امروز شما پیش‌نماز باشید. در شرایط سختی قرارگرفته بودم. صیاد شیرازی به‌عنوان فرمانده مافوق به من که فرمانده لشگر بودم دستور داده بود پیش‌نماز باشم.

همه منتظر بودند جلو بایستم و نماز را شروع کنم درحالی‌که من تجربه چنین کاری را نداشتم. به خود شهید صیاد گفتم، طبق روال همیشه خودتان پیش‌نماز باشید. گفتند: نه خیر، امروز شما نماز را بخوانید سایرین به شما اقتدا کنند.

طوری جدی صحبت می‌کرد که راه گریزی نبود. به‌ناچار جلو صف ایستادم و شروع کردم به خواندن رکعت اول. سعی کردم خیلی با قرائت درست و آرام بخوانم تا خودی نشان داده باشم.

وقتی شیطان بر نفس غلبه کند هر کاری ممکن است از آن سر بزند. چندین بار پشت سر صیاد شیرازی نماز جماعت خوانده بودم و می‌دانستم بین نماز سوره‌های کوچکی از قرآن را علاوه بر متن اصلی که همه می‌خوانند اضافه می‌خواند. شیطان بر من غلبه کرد فکر کردم من چرا چنین کاری نکنم و خودی نشان ندهم؟

در قنوت آیه همیشگی یعنی ربنا آتنا را نگفتم و خیلی غلیظ گفتم والعصر…

در همین یک کلمه توقف کردم! همه منتظر بودند ادامه بدهم اما یادم نیامد. مکث کردم شاید از طرفین یا پشت سر کمکی شود ندایی برسانند. کسی چیزی نگفت. خواستم حالی کنم که فراموش کرده‌ام. بلندتر و به‌صورت سؤالی تکرار کردم والعصر…؟ و از آن‌همه آدم یک نفر پیدا نشد کمکی بکند. بازهم صبر کردم اما خبری نشد. دست‌هایم را به‌طرفین حرکت دادم و به خودم پیچ‌وتاب دادم؛ یعنی کمک می‌خواهم. بازهم خبری نشد.

هر چه به مغزم فشار آوردم فایده نکرد. روبه‌قبله بودم. برگشتم رو به‌طرف جماعت دیدم همه ایستاده در حال قنوت مانده‌اند. گفتم: بشینید؛ بار دوم با عصبانیت بیشتری گفتم: بشینید.

نماز را قطع کردند، نشستند. گفتم، شماها را برای چه پس‌نماز گذاشته‌اند؟

جدی و عصبانی حرف می‌زدم اما آنها از خنده مرده بودند.

گفتم: شما که می‌بینید من فراموش کرده‌ام، بعد از والعصر چه بود؟ دست جمعی گفتند: ان الانسان لفي خسر. آیه را تا آخر خواندند. گفتم: کوفت! زهرمار! مرده‌شور شماها را ببرد. این را چرا موقعی که می‌خواستم به من نرساندید؟

درحالی‌که همه می‌خندیدند و صف نماز به‌هم‌خورده بود، پوتین‌هایم را پوشیدم و صف نماز را ترک کردم. درحالی‌که هنوز نمازگزاران می‌خندیدند.

صیاد شیرازی بعداً به خودم گفت: «ما به‌عمد خواستیم سربه‌سر شما بگذاریم. قبلاً با بقیه هماهنگ کرده بودیم شما را پیش‌نماز بگذاریم ببینیم چطور از عهده‌اش برمی‌آیید؟»

دکتر چمران یک رزمنده شجاع، باسواد و بادانش بود که ترس حالی‌اش نمی‌شد. اهل تظاهر هم نبود. خود من فکر می‌کردم نام ایشان چمران تا حدودی به لهجه خودمان یعنی کسی که کار بلد نباشد، یا آدم ناقلا و رند را می‌گویند.

اما در عمل دیدم نه این‌طور نیست. آدم خوبی هم هست و بسیار کاردان و رزمنده ماهری است.

در لبنان بودیم دکتر چمران با گروه رزمندگان خود در دره‌ای گیر افتاده بودند. فشار زیادی را تحمل کرده بودند و در محاصره کامل بودند.

جمعاً حدود ۴۰ الی ۵۰ نفر بودند. شرایط به‌گونه‌ای بود فکر نمی‌کردند نجات پیدا کنند.

ما در حال گشت بودیم. از تپه‌ای به تپه دیگر می‌رفتیم. به بالای تپه رسیدیم. کلمه یا ابوالفضل شنیدیم یا اینکه می‌گفتند کمک نرسید یا اینکه مبارزه کنید نیروی کمکی در راه است. جسته‌گریخته از این کلمات به گوش می‌رسید.

ما یک گروه گشتی حدود ۱۰ نفر بودیم؛ اما به شرایط محیط سوق‌الجیشی آنجا تسلط داشتیم. من که آنها را نمی‌شناختم، یکی دو نفر که شناخت داشتند، دقت کردند و گفتند: «این‌ها گروه دکتر چمران هستند کمین خورده‌اند، به کمک احتیاج دارند.»

تعداد ما محدود بود نمی‌توانستیم با همه مهاجمان درگیر شویم زورمان به آنها نمی‌رسید. طبق برنامه، ناحیه‌ای که آتش بیشتری می‌ریختند را نشانه گرفتیم و گلوله روی سرشان ریختیم. با صدای بلند تکبیر می‌گفتیم و فریاد می‌زدیم، مقاومت کنید نیروی کمکی هستیم رسیده‌ایم.

یک گروه از مهاجمان که تعدادشان هم زیاد بود عقب‌نشینی کردند. خود را روی تپه بعدی کشاندیم و همین برنامه را اجرا کردیم. از داخل گروه دکتر چمران هم نام‌هایی برده می‌شد و با صدای بلند از نیروی کمکی که ما باشیم می‌خواستند و گرای فلان منطقه را می‌دادند که بیشتر بکوبید.

 

منبع: مرد روزهای نبرد ؛ عابد ساوچی، عباس،1398 ، آتشبار، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده