مرد روزهای نبرد
امیر نادریزاده به خاطر مسائلی که پیش آمد و یک مرحله کار مصاحبه تعطیل شد، چند روز آخر همراه من بودند. وجود ایشان در مدتی که کنار ما بودند محاسن زیادی داشت، اما یک ایراد هم داشت.

شاید قصد داشتند برای بهبود کار کمک‌حال باشند اما جواب عکس داد. موضوع ازاین‌قرار بود که من به روال عادی سؤالاتی از تیمسار می‌پرسیدم و ایشان در مسیر سؤالات پاسخ می‌دادند و هر جا احساس می‌کردم از مسیر اصلی خارج می‌شویم به‌گونه‌ای که اصل موضوع فراموش نشود آرام‌آرام تیمسار را به سمت‌و‌سوی مبحث قبلی هدایت می‌کردم طوری که تمرکزشان را از دست ندهند.

امیر نادری زاده قصد داشتند خیلی سریع تیمسار را به سمت‌و‌سویی که فکر می‌کردند مفید است بکشانند و خاطره‌ای کوتاه یا مطلبی در آن رابطه می‌گفتند غافل از اینکه دارند ما را از مسیر اصلی دور و تمرکز تیمسار را به هم می‌زنند.

اما از حق نگذریم بودنشان بسیار مفید بود و بخصوص اینکه برای بار دوم بود خدمت تیمسار رسیده بودیم و این دو از دوستان و همرزمان صمیمی و نزدیک و خاطرات مشترکی باهم داشتند.

از این موارد یکی این بود که تیمسار در حال بیان واقعه نحوه به شهادت رسیدن امیر فلاحی و همرزمان بودند که یک موضوع حاشیه‌ای از طرف امیر نادری‌زاده مطرح شد که تیمسار به‌طور کل فراموش کردند چه می‌گفتند.

امیر نادری‌زاده ارادت خاصی به تیمسار آذرفر داشتند. ارادت خود را وی بیان کردند گفتند: «تیمسار، شما بزرگوارید که ما را به حضور پذیرفتید جهت ثبت خاطرات خودتان. ما تا حدودی در جریان هستیم که بارها از طرف بعضی نهادها خدمت شما رسیده‌اند و روزها و ساعت‌ها وقت شما را گرفته‌اند و سؤال‌های فراوانی پرسیده، جواب گرفته‌اند اما در هیچ جا چاپ‌نشده و حتی شما را در جریان اینکه این‌همه مطلب ثبت‌شده را چه کرده‌اند نگذاشته‌اند؟

دیشب داشتم به آقای عابد ساوچی می‌گفتم من در تمام عمرم به‌جز دست پدر و مادرم، دست هیچ احدی را نبوسیده بودم، اما دست یک نفر دیگر را هم بوسیدم. این یک نفر مقام معظم رهبری آقای خامنه‌ای (مدظله‌العالی) بودند وقتی نشان رشادت را روی سینه‌ام نصب می‌کردند. امروز تصمیم دارم دست تیمسار آذرفر را هم ببوسم که همین الآن باافتخار می‌بوسم…

من در حال تائید حرف‌های ایشان بودم که امیر نادری‌زاده با گفتن این جمله از جا برخاستند و دست تیمسار را گرفته به گرمی بوسیدند؛ تیمسار که غافلگیر شده بودند هرچه سعی کردند نگذارند نشد. امیر نادری‌زاده چنان برق‌آسا اقدام کردند که تیمسار نتوانستند دست خود را عقب بکشند.

تیمسار آذرفر با همه صلابتی که در لحن بیان دارند بالکنت زبان می‌گفتند: «ن ن نه آقا! این چ چه کا کاریه شو شوما می کنید…!».

چند لحظه‌ای همه سکوت کردیم و برای اینکه طولانی نشود ادامه صحبت را در دست گرفتم و گفتم: تیمسار، شما دستخط زیبایی دارید. بعید می‌دانم طی دوران خدمت و در زمان یادداشت‌هایی نداشته باشید. اگر چیزی در دسترس هست خوشحال می‌شویم و ممکن است به کارمان بیاید.

تیمسار داخل اتاق رفتند و پس از چند دقیقه با برگه‌ای برگشتند که به خط خود نامه‌ای برای همسرشان نوشته بودند.

 

منبع: مرد روزهای نبرد ؛ عابد ساوچی، عباس،1398 ، آتشبار، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده