عقابان دربند-19
- هیچی. کاغذ و قلم را داخل کش شلوارم قرار داده بودم. گویا از سوراخ در دیده بود که من چیزی را زیر لباسم پنهان کردم. از اینرو جلو آمد و گفت: - يالله لخت شو!

کمی تعلل کردم، ولی منتظر من نماند و خودش جلو آمد و شروع کرد لباس‌هایم را از تنم درآورد. خودکار را پیدا کرد و پرسید:

– این را از کجا آوردی؟

– ایران

گفتم ایران، تا فکر نکند از نگهبان‌ها گرفته‌ام، زیرا ممکن بود برای آنها بد بشود و دیگر نمی‌توانستیم چیزی از آنها بگیریم. با مشت و لگد به جانم افتاد و با همان وضعیت لخت، کشان‌کشان مرا به طرف اتاق افسر نگهبان برد. چشم‌ها و دستانم را بستند و هر کس از راه می‌رسید، مشتی و لگدی حواله‌ام می‌کرد. آن شب پس از اینکه مفصل کتک خوردم، برای تنبیه بیشتر، پتویم را هم گرفتند.

ماندنمان در زندان مهجر داشت طولانی می‌شد. خبری از انتقالمان به اردوگاه نبود. فکر می‌کردم چند روز به طور موقتی در اینجا خواهیم ماند و سپس به اردوگاه نزد دوستانمان می‌رویم، ولی این خیال باطلی بود. چرا که چندین ماه گذشته بود و از رفتن به اردوگاه خبری نبود. کم‌کم سایه یأس و ناامیدی بر جانمان سایه افکند.

قوای جسمی‌مان رو به تحلیل می‌نهاد و روز به روز نحیف و لاغر می‌شدیم. یادم هست هنگام اسارت قریب به هشتاد و پنج کیلو وزن داشتم ولی بر اثر سوء تغذیه و سایر عوامل روحی و روانی وزنم به نصف تقلیل یافته بود.

صبحانه‌ها بدون استثنا آشی به اسم «شوربا» بود که از کیفیت خوبی برخوردار نبود، مضافاً اینکه تکرار خوردن آن در هر روز مزید بر علت شده بود و به کلی ذائقه‌مان را کور کرده بود. آش را در ظرف‌های فلزی که به آن «قصه» می‌گفتند، می‌ریختند که مجبور بودیم بدون قاشق سر بکشیم و یا اینکه با نانی به نام «سمون» که همانند نان ساندویچی بود ولی بیشتر به خمیرترش شبیه بود، بخوریم.

غذای ظهرمان مقداری برنج بود که چنانچه خورشتی همراه داشت یا آب پیاز بود و یا اینکه پوست بادمجان که از آن خورشت درست کرده بودند و شب‌ها نیز آب عدسی و یا آب لوبیا می‌دادند.

به کلی اشتهایمان را از دست داده بودیم و گاهی اوقات گرسنگی را بر خوردن غذا ترجیح می‌دادیم و از گرفتن غذا سر بازمی‌زدیم.

برای اینکه هنگام غذا گرفتن به سرباز نگهبان بفهمانم سیر هستم و غذا نمی‌خورم دنبال واژه‌ای بودم تا به آنها هالی کنم. لذا کلمه «فول» (Full)[1] انگلیسی به ذهنم تبادر کرد، ولی معادل عربی آن را نمی‌دانستم. تصمیم گرفتم از دکتر عراقی بپرسم.

از پشت دیوار سلول از دکتر عراقی پرسیدم:

– فول به عربی چه می‌شود؟

در جوابم گفت:

– مخبل.

سرباز که شام آورد و در سلول را زد، در جوابش گفتم:

– نحن مخبل

تا این را شنید چنان از خنده ریسه رفت و روی گاری که سطل آش روی آن قرار داشت دولا و راست می‌شد که نزدیک بود سرش توی سطل آش فرورود. با تعجب به حرکات او نگاه می‌کردیم. پرسیدم:

– مگر حرف خنده‌داری زدم؟!

یکی از داخل راهرو گفت: مبل یعنی دیوانه، تازه فهمیدیم که چه اشتباهی از جانب دکتر عراقی صورت گرفته، او (Fool) به معنی دیوانه را به عربی برای ما ترجمه کرده بود، در صورتی که منظور ما (Full) به معنی سیر شدن بود. ما خود از این سوءتفاهم، کلی خندیدیم و تا مدتی بهانه من و فلاحی برای خندیدن شده بود.

 

*****

 

دور نگه‌داشتن ما از چشم نیروهای صلیب سرخ این باور را در ما ایجاد کرده بود که ممکن است هیچ‌گاه به اردوگاه نرویم و همچنان مفقودالاثر باقی بمانیم. تنها دلخوشی‌ام این بود که توسط ازهاری هر چند وقت یک‌بار با خانواده‌ام از طریق نامه ارتباط برقرار می‌کردم.

 

 

منبع : عقابان دربند(جلد دوم)؛ گودرزی، علی‌محمد، 1380، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی ارتش، تهران

 


[1]Full: پر، انباشته، لبریز، سیری

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده