فصل سوم: کشتی سفید ناو بوشهر، به آرامی به سوی بوشهر حرکت میکند. «ناوبان یکم آگه دل» مشغول ضبط صدای بیسیم است. دو ناوچهی اعزامی از بندر امام، در گشت شمال خلیجفارس، با فرماندهی در تماس میباشند

تماس ناوچه‌ی «مهران» با بندر امام قطع شده و ناوچه‌ی «تیران» برای آگاه شدن از وضعیت آن به دریا اعزام شده است. فرماندهی، در تماس با تیران فرمان می‌دهد:

– برو سراغ ناوچه‌ی «مهران»، بی‌سیم‌اش خاموشه.

– اطاعت میشه، حرکت می‌کنیم به سمت «مهران».

«آگه دل» در حالی که گوش به بی‌سیم سپرده، با شنیدن پیام‌ها موقعیت آنها را مجسم می‌کند، چنان‌که گویی روی ناوچه‌ی «تیران» همه چیز را به چشم می‌بیند.

«تیران» از خورموسی بیرون می‌آید و لحظه به لحظه گزارش می‌دهد، در آغاز هیچ خبری نیست اما چند دقیقه بعد، اوضاع تغییر می‌کند و پیام‌ها رنگ دیگری می‌گیرد. روی ناو بوشهر «آگه دل» به وضوح پیام‌ها را می‌شنود:

– ناوچه‌ی «مهران» داره می‌سوزه. تکرار می‌کنم. مهران می‌سوزه.

– برو ببین کسی زنده هست یا نه.

– اطاعت میشه. میریم طرف مهران.

– برو جمع کن. سریع بیا تو.

– اطاعت میشه.

– گزارش بده تیران!

– داریم نزدیک میشیم. تعدادی جنازه روی آب شناوره.

– کسی زنده مونده؟

– یه نفر روی «دک» یه چیزی رو تکون میده.

– نزدیک شو.

گزارش، حکایت از آن دارد که بیش از چهار نفر زنده نمانده‌اند. خدمه‌ی «تیران» چهار نفر را زنده از آب می‌گیرند. بعضی از جنازه‌ها قابل شناسایی نیست و یکی از آنها چنان سوخته که به پیکر کودکی غیر قابل شناسایی شبیه است.

– این یکی زغال شده، حدود ۸۰ سانتیمتر. به احتمال زیاد فرمانده‌ی ناوچه‌ی مهرانه.

کمی مکث می‌کند تا از شناسایی او مطمئن شود. این سو، پشت بی‌سیم ناو بوشهر «آگه دل» بیش از همه نگران است. فرماندهی «مهران» از دوستان نزدیک اوست. بی‌تاب و هیجان‌زده، انتظار می‌کشد. چند ثانیه بیشتر نیست اما برای «آگه دل» این زمان اندک، بسیار طولانی به نظر می‌رسد و ناگهان عرق سردی بر پیشانی‌اش می‌نشیند. آن‌که بر اثر برخورد یک موشک به پیکری سوخته بدل شده «ناوبان یکم حمیدرضا افتخاری نیا» هم‌دوره و دوست خانوادگی «فرید آگه دل» است. فرید، تکیه می‌دهد و خاطرات افتخاری نیا در ذهنش جان می‌گیرد. گویی همین دیروز بود که افتخاری نیا به عنوان سرپرست دانشجویان، در برابر ملکه‌ی انگلستان، ۴۵ دقیقه به زبان انگلیسی سخنرانی کرد و چنان مورد تشویق قرار گرفت که سالن از صدای کف زدن حاضران می‌لرزید.

حمیدرضا افتخاری نیا، فرزند یک خیاط تهرانی، تنها دانشجوی غیر انگلیسی به حساب می‌آمد که تا آن زمان به عنوان سرپرست کل دانشجویان برگزیده شده بود، فردی با ضریب هوشی بالا که گویی از نوشته‌ها، در ذهنش عکس می‌گرفت. متن سخنرانی را برایش نوشته بودند، اما او با اعتماد به نفس کامل بدون مکث، این متن طولانی را به انگلیسی شیوا بیان کرد و با لبخند به کار خود پایان داد.

«آگه دل» دل به خاطره سپرده و فراموش کرده است که روی «ناو بوشهر» در حالا شنیدن مکالمه و ضبط صدای بی‌سیم است. به یاد آن روز، به آرامی دست می‌زند و قطره‌ی اشکی از گوشه‌ی چشمش به زمین می‌افتد.

صدای بی‌سیم او را از دنیای خاطره جدا می‌کند. وضعیت به کلی تغییر کرده است از نیروی هوایی، تقاضای پوشش شده و هواپیمای خودی برای «حمایت ناوچه تا بندر خودی»، به پرواز درآمده است.

 

منبع : اسکورت؛ اخلاقی، علیرضا، 1393، سازمان حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس ارتش جمهوری اسلامی ایران، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده