مرد روزهای نبرد
بخش بیستوششم – خبرنگاران خارجی امیرآذرفر-44 در لشگر۶۴ همیشه به من میگفتند چرا شما از گردان162 حمایت و پشتیبانی میکنید؟ درحالیکه واحدهای دیگری هم هستند که فعالاند.

در جواب می‌گفتم: گردان ۱۶۲ بااینکه به‌صورت مأمور در تیپ چهار لشگر انجام‌وظیفه می‌کند، اما هر مأموریتی که به سرگرد نادری‌زاده داده‌ایم اعلام آمادگی کرده است. قبل از عملیات کربلای هفت گفتم که فرمانده نیروی زمینی، حسنی سعدی به من مأموریت داده بود بروم لشگر ۶۴ را سروسامان بدهم.

نمی‌شد به همه اعلام کرد که چه برنامه‌ای در پیش داریم. کار باید به‌صورت محرمانه پیش می‌رفت تا عملیاتی که قرار بود انجام شود لو نرود.

چند ماه قبل از عملیات به گردان۱۶۲ اعلام کردیم به پادگان پسوه نقل‌مکان کنند و تحت تعلیم قرار بگیرند. از فرمانده گردان خواستیم کلیه آن چیزی که برای یک عملیات رزمی نیاز هست به پرسنل تحت امر خود آموزش بدهید بدون اینکه بدانند این تمرینات برای چیست؟

آنها را تحت نظر مستقیم داشتیم و با فرمانده گردان در ارتباط بودیم و تمرینات و آموزش‌های رزم شبانه و پدافند را تمرین می‌کردند درست مانند زمان آموزش دوره مقدماتی در پادگان.

نیروهای عراقی در عملیات پاتک تبحر داشتند. اگر منطقه‌ای را از دست می‌دادند مکرر دست به پاتک می‌زدند تا بتوانند منطقه ازدست‌رفته را پس بگیرند.

با توجه به این شناخت، لازم بود نیرویی آموزش‌دیده، قرص، محکم و آماده داشته باشیم تا حفظ و نگهداری مناطق آزادشده را با اطمینان خاطر به آنها بسپاریم. گردان۱۶۲ موردنظرم بود. درنتیجه بدون اینکه منظور و حمایت شخصی مدنظر باشد ارتباط با این گردان و فرماندهی آن بیشتر از سایر نیروهای تحت امر بود.

از ستاد مشترک نیروی زمینی با من تماس گرفتند گفتند: حدود شصت – هفتاد نفر خبرنگار سرشناس از سراسر جهان آمده‌اند تا از نزدیک از مناطق آزادشده عملیات کربلای هفت بازدید کنند و برای کشورشان خبر مخابره کنند. اینها تا مناطق آزادشده را نبینند باور نمی‌کنند توانسته باشید ارتفاعات ۲۵۱۹ و مناطق حساس و سوق‌الجیشی اطراف آن را آزاد کنید. منطقه را وقتی‌که در دست عراق بوده دیده‌اند و می‌دانند چه استحکاماتی بکار برده بودند، بعید می‌دانند شما توانسته باشید آن را پس بگیرید. آیا شرایط طوری هست که اینها را به منطقه اعزام کنیم؟

در جوابشان قاطعانه گفتم: ما آن‌قدر به کار خودمان ایمان داریم که حاضریم وقتی آنها می‌آیند خودمان اینجا نباشیم و در مرخصی باشیم تا سایر دوستان و همکارانم در لشگر از آنها استقبال کنند بدون ذره‌ای خش و اینکه احساس کنند فرمانده لشگر کنارشان هست یا نیست؟

و در تأکید گفتم: اینجا به‌گونه‌ای عمل می‌شود که هر یک از افراد استاد در غیاب من، جانشین و فرمانده لشگر است. من به‌تنهایی لشگر اداره نمی‌کنم، بلکه خرد جمعی حاکم بر اینجاست، بدون ذره‌ای دغدغه بفرستید بیایند به نحو شایسته‌ای از ایشان پذیرایی صورت خواهد گرفت.

آنها را فرستادند آمدند. هوا سرد بود و کولاک بیداد می‌کرد. هنوز آثار عملیات به‌طور کامل محو نشده بود. زیر ۳۰ درجه سرمای منطقه کوهستانی کردستان عملیات سنگین کربلای هفت شکل گرفته بود و برف‌های سنگینی که بیل‌های مکانیکی لشگر کنار جاده جمع کرده بودند، حالت خاک‌ریزی را تشکیل داده بود که از حجم سنگین برف در هنگام عملیات حکایت می‌کرد. باد زیر لباس خبرنگاران می‌پیچید و مانند گرگ گرسنه زوزه می‌کشید. گاهی کلاه یکی را از سرش می‌انداخت به دنبال آن می‌دوید. یکی از سرمای شدید مجبور می‌شد دست از کار بکشد و دست‌های خود را، ها کند تا بتواند عکس و فیلم بگیرد.

شاید عرق ایرانی گری‌ام باعث شده بود سرم را بالا بگیرم و طوری رفتار کنم که نشان بدهم هیچ‌چیزی، حتی وقایع و حوادث جوی نمی‌تواند در اراده یک ایرانی خلل وارد کند. هدف دیگرم از انجام این رفتار این بود در زمان همراهان و همرزمان خودم به من نگاه کنند و سرشان را بالا بگیرند تا آنها نتوانند تصویری خموده و سر در گریبان از سرما از ما ثبت کنند و به جهانیان مخابره کنند.

به زبان انگلیسی با آنها صحبت می‌کردم و نحوه عملیات را برایشان تشریح می‌کردم. یکی از خبرنگاران که جسورتر از دیگران بود و این را می‌شد از رفتار و وجناتش تشخیص داد با صدای بلند پرسید:

ژنرال، شما آمریکایی هستید با ارتش ایران همکاری می‌کنید، یا اصالتاً ایرانی هستید؟

این سؤال درحالی‌که غیرمنتظره و جنجالی و درعین‌حال تحریک‌آمیز بود توجه همه خبرنگاران را به خود جلب کرد.

همه منتظر جواب من بودند. به‌عمد سینه‌ام را صاف کردم. شانه‌هایم را که بالا بود بالاتر آوردم و به انگلیسی با کلمات شمرده گفتم: من افتخار می‌کنم که یک ایرانی هستم، ایرانی باقی خواهم ماند و مطمئن باشید که یک ایرانی اصیل از نوع اورجینال هستم.

چنان باصلابت و محکم این دو جمله را ادا کردم در حین اینکه می‌شد تحسین را در وجنات یکایک آنها تماشا کرد، شوق را در نگاه همرزمان خودم هم می‌توانستم به‌وضوح تماشا کنم.

حالا یقین داشتند ما با اراده پولادین و سربلند بدون حیله و مكر با توان و اقتدار ۲۵۱۹ را آزاد کرده‌ایم.

 

منبع: مرد روزهای نبرد ؛ عابد ساوچی، عباس،1398 ، آتشبار، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده