توپخانه دوربرد-70
حوادث و اتفاقات روز سهشنبه دهم آذر ماه تبادل آتش توپخانه در تنگ چزابه و بستان به شدت ادامه داشت. بمبارانهای هوایی دشمن هم شدیداً ادامه داشت و ما هرلحظه شاهد بمبارانهای هوایی سنگین دشمن بودیم.

ارتشی می‌تواند در جنگ پیروز شود که توسط نیروی هوایی تاکتیکی پشتیبانی شود و خطوط تدارکاتش حفظ گردد. ما در آن زمان، توسط جنگنده‌های نیروی هوایی ارتش پشتیبانی می‌شدیم، ولی کافی نبود و حملات هوایی دشمن به طور مکرر انجام می‌گرفت. توپ‌های پدافند هوایی آتشبار به طور دائم در حال تیراندازی بودند و جنگ به اوج خود رسیده بود. دشمن به هر نحو ممکن می‌خواست تنگ چزابه را از دست نیروهای خودی خارج نماید اما قادر به شکستن اراده راد مردان رزمنده ایرانی مستقر در شمال رودخانه کرخه نبودند. جمع‌آوری غنائم رزمی و تجهیزات به جا مانده از دشمن و تخلیه آنها در آن روز هم ادامه داشت. روی جاده مرکزی منتهی به شهر بستان، ترافیک سنگینی از نفرات پیاده، تانک، نفربر، کامیون‌های بزرگ و کوچک، وانت، موتور سیکلت به ‌وجود آمده بود و عده کثیری از خبرنگاران، روحانیون و رجال سیاسی جهت دیدار با رزمندگان و همچنین مشاهده پیروزی‌های آنان وارد منطقه شده بودند. انواع کامیون از شهر‌های مختلف شامل کمک‌های مردمی وارد منطقه می‌شد. خصوصاً آبلیمو که برای تهیه شربت واقعاً مورد نیاز بود و مردم کمک بسیاری در این زمینه کردند بویژه مردم عزیز کازرون که دائماً یگان ما و دیگر یگان‌ها را تدارک می‌کردند. اگر مردم کمک نمی‌کردند، هیچ‌گاه رزمندگان اسلام پیروز نمی‌شدند. جنگ متعلق به مردم بود و خوشان هم از عهده آن بر می‌آمدند. در جنوب رود کرخه، فرماندهان عراقی با جمع‌آوری نیروهای پراکنده خود در ساعت 0730 با یک آتش‌تهیه سنگین اقدام به پاتک علیه تیپ1زرهی لشکر16 زرهی کردند که با رشادت مردان گردان‌های 125و114 مکانیزه و همکاری مؤثر گردان‌های تانک و نیروهای سپاه پاسداران، پاتک‌های دشمن دفع و مقداری تجهیزات و وسایل به غنیمت گرفته شد. همچنین تعدادی از نفرات دشمن به اسارت رزمندگان مستقر در جنوب کرخه در آمدند. تیپ2 زرهی لشکر92 زرهی که در احتیاط نزاجا بود، با اختصاص گردان‌های256 تانک و 105مکانیزه به کمک تیپ2 زرهی لشکر16 زرهی شتافت و دشمن را از منطقه عمومی شرق سابله بیرون راند. سپس مسئولیت قسمتی از منطقه تیپ2 لشکر16 زرهی به تیپ3 زرهی لشکر92 زرهی واگذار شد و بدین ترتیب خط حد دو تیپ از رودخانه کرخه به رودخانه سابله تغییر یافت. البته وجود یک مانع بزرگ همانند رودخانه کرخه در منطقه عمل یک تیپ از نظر نظامی کار درستی نیست. فرماندهان به این نتیجه رسیده بودند که یگان‌های جنوب رودخانه کرخه به علت مقاومت شدید دشمن قادر به پیشروی و تأمین هدف‌های واگذاری نیستند و علاوه بر آن، به علت ویژگی نیروهای بسیج مردمی و عدم علاقه آنها به توقف در مواضع پدافندی و عدم کنترل آنها، پدافند از منطقه شمال سابله از سپاه پاسداران سلب و به تیپ3 زرهی لشکر92 زرهی داده شد. برای این منظور گردان296 تانک از تیپ احتیاط برای تقویت بیشتر تیپ3 زرهی اختصاص داده شد. با وضعیت جدید، خط حد بین مناطق مسئولیت نیروهای شمال و جنوب کرخه از امتداد رودخانه کرخه به خط رودخانه سابله تغییر یافت. در آن روز سپاه پاسداران پیشنهاد کرده بود که ختم عملیات کربلا1 اعلام و به عملیات کربلا2 در شمال خوزستان پرداخته شود.

آن پیشنهاد مورد موافقت سرهنگ علی صیادشیرازی فرمانده نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی قرار نگرفت. زیرا شهر بستان و منطقه شمال سابله به دست قوای ایرانی افتاده و پیروزی‌های چشمگیری به دست آمده بود اما نقطه ضعفی هم وجود داشت، زیرا با عدم دسترسی به تمامی اهداف طرح‌ریزی شده، منطقه پدافندی نیروهای خودی وسیع‌تر از قبل شده و نیاز به اختصاص نیروی بیشتری به این منطقه به نسبت قبل از عملیات بود. لذا عدم‌موافقت فرمانده نیروی زمینی ارتش با پیشنهاد ارائه شده یک تصمیم‌منطقی و اصولی تلقی می‌گردید؛ زیرا صحنه عملیات اینگونه نشان می‌داد که پنجاه درصد از عملیات انجام شده، هرچند کار اصلی انجام شده بود، چون بستان و تنگ چزابه برای ما خیلی مهم بود که تصرف شده بود. ولی اگر تکلیف محور پایین یعنی جنوب رودخانه کرخه مشخص نمی‌شد، این خطر وجود داشت که مناطق شمال رودخانه کرخه نیز از دست برود. چون رودخانه سابله در کار بود، که یکی از شاخه‌های کرخه است و به آن دسترسی نداشتیم. ولی دشمن روی آن پل دسترسی داشت و ارتباط جاده بستان – پل سابله به طرف رودخانه نیسان، یک ارتباط قوی بود.

معمولاً ستاد خوب برای یک فرمانده، عناصری هستند که تا آخرین لحظه، دقت، نظارت، پیگیری، تعمق و مطالعه‌شان روی برنامه‌های عملیاتی ادامه دارد. در این صورت است که فرمانده می‌تواند به چنین ستادی اعتماد داشته باشد. بنابراین یک فرمانده باید عناصر ستاد خود را از بین کسانی انتخاب نماید که از دانش و تجربه کافی برخوردار باشند تا در مواقع بحرانی با پیشنهادات منطقی و به موقع فرمانده را در تصمیم گیری‌های مناسب و نهایتاً کسب پیروزی یاری نمایند. ستادی که فعال باشد، فرمانده در صحنه است و متناسب با لحظه تصمیم‌می‌گیرد. هرچند نهایتاً حق انتخاب و حق تصمیم با فرمانده است. بالأخره چندین ماه تلاش شبانه‌روزی به ثمر رسیده بود و پیروزی‌های چند روز گذشته روحیه نفرات آتشبار را ارتقا داده بود ولی واقعاً همه زحمت می‌کشیدند و به سختی کار می‌کردند و در تلاش بودند. شب‌ها تا صبح خواب بر چشمان نفرات آتشبار حرام شده بود زیرا مرتب در حال آماده باش و تیراندازی بودیم.

شب گذشته نبرد شدید توپخانه ادامه داشت و اهدافی را در عمق منطقه دشمن زیر آتش قرار داده بودیم. درجه‌داران و سربازان یگانم به شدت درگیر بودند و خستگی را در چهره‌های مردانه‌شان می‌دیدم. مشکل عمده ما بمباران‌های هوایی دشمن در منطقه بود که واقعاً ما را آزار می‌داد.

در این روز ساعت0900 روز10/9/ 60، من به همراه سروان غلامرضا علمی معاون فرمانده گردان و سروان مهدی دامغانیان رئیس رکن1 گردان با دو دستگاه خودروی جیپ میول به طرف شهر بستان برای شناسایی حرکت کردیم. در طول مسیر تانک‌ها و نفربر‌ها و خودرو‌های سوخته و اجساد عراقی‌ها را که در کنار جاده و اطراف سنگرهایشان برای همیشه آرام گرفته بودند، را مشاهده می‌کردیم. در همان ابتدای ورودمان به منطقه آزاد شده، در حین عبور از میدان مین در حوالی جاده شنی مرکزی که به شهر بستان ادامه داشت، هواپیماهای عراقی منطقه را بمباران شدیدی کردند. نیروی هوایی عراق با هواپیماهای بمب افکن توپولوف منطقه را با بمب‌های سنگین مورد تهاجم قرار می‌داد، گویا قصد شخم زدن زمین منطقه عملیات را داشتند و به هر نحو قصد داشتند به نیروهای خودی تلفاتی را وارد و مانع ادامه عملیات پیروزمندانه رزمندگان اسلام شوند. در کنار میدان مین، اجسادی روی زمین افتاده بود که صحنه دردناکی را ترسیم‌می‌کرد. هرچند من روز قبل منطقه را دیده بودم، زیرا برای ملاقات با دیدبان آتشبار ستوان وظیفه سلیمانی به همراه استوار محسن کلانتری به تنگ چزابه رفتم و با جستجو و مشکلات بسیار و در بدترین شرایط بالأخره وی را ملاقات کردم. ضمن دیدار با ایشان سرهنگ صفوی فرمانده گردان293 تانک را نیز ملاقات کردم. ایشان از وضعیت دیدبان و عملکرد وی رضایت داشت. همچنین از عملکرد توپخانه‌ها نیز راضی بود و تشکر کرد. آتش بسیار سنگینی در منطقه گردان293 تانک از طرف دشمن اجرا می‌شد. من با ستوان سلیمانی صحبت کردم و از اوضاع منطقه مطلع شدم. او من را نسبت به شرایط جنگ در منطقه کاملاً توجیه کرد. من و استوار محسن کلانتری به دلیل شرایط بد منطقه و وظایفی که داشتیم با دیدبانان خداحافظی کرده و برگشتیم. اکیپ دیدبانان به قدری چهره‌شان را گرد و غبار پوشانده بود که من ابتدا آنان را نشناختم. این افسر جوان دیگر رمقی برایش نمانده بود و صحنه‌های فراموش نشدنی را دیده و تجربه کرده بود. او به من گفت: از شروع عملیات تاکنون فقط آتش و دود و تیراندازی‌های مداوم و خون و مرگ و صحنه‌های دل‌خراش را شاهد و ناظر بوده که تا آن زمان در زندگی خود تجربه نکرده بود. هرچند من سعی کردم به او روحیه بدهم ولی او با کلیه مسائل پیش آمده کنار آمده و خود را توجیه کرده بود. او و دیگر نفرات دیدبان تبدیل به جنگجویانی شجاع شده بودند که دیگر هیچ چیزی برایشان مهم نبود و فقط به جنگ فکر می‌کردند. من در آن روز، هنگام برگشت به مواضع خودمان از مسیری که حرکت می‌کردم، تعداد زیادی اسیر دیدم که توسط عده‌ای از برادران سپاهی کنترل و محافظت می‌شدند. اسرا مرتب التماس می‌کردند، من با دیدن صحنه نزدیک آنان شدم و با یکی از برادران سپاهی که ظاهراً مسئول آنان بود، صحبت کردم. وی اظهار داشت، نگهداری اسرا در شرایط حاضر کار سختی است. بالأخره تعدادی از آنان را با خودرو‌هایی که به سمت عقب می‌رفتند، تخلیه کردیم البته ما نمی‌بایست نفرات دشمن را در پشت خود قرار می‌دادیم زیرا افراد به جا مانده دشمن همچون مار زخمی خطرناک بودند و در پشت سر تهدید محسوب می‌شدند. نکته جالب این بود که وقتی می‌خواستیم آنان را سوار خودرو کنیم، صدایشان می‌کردیم، ناگهان همگی به طرف خودرو می‌دویدند تا زنده بمانند زیرا به قدری وحشت زده بودند که فقط می‌خواستند از آن مهلکه بگریزند. بالأخره من و جناب سروان غلامرضا علمی در ادامه حرکتمان با عبور از میدان مین، روی جاده شنی به طرف بستان حرکت کردیم. تانک‌های زیادی در طول مسیر منهدم شده بودند و تانک‌های بسیاری هم سالم در کنار خاکریز‌ها به چشم‌می‌خورد که هنوز تخلیه نشده بودند. روی تانک‌ها، خودروها و نفربرهای زرهی و کلیه تجهیزات مهندسی به جا مانده دشمن در منطقه توسط تعدادی از برادران سپاهی به وسیله شابلون آرم سپاه، پاسداران با رنگ آبی حک می‌شد تا کلیه وسایل و تجهیزات غنیمت گرفته شده را آنها تصاحب و تخلیه نمایند و جزو وسایل خود می‌دانستند. چون روی وسایل و تجهیزات آرم سپاه پاسداران بود، نیروهای سپاه از آنها کاملاً مراقبت می‌کردند. سعی کردم با دوربینی که داشتم، از تمامی صحنه‌ها عکس بگیرم، زیرا می‌دانستم در آینده جزو اسناد تاریخی محسوب خواهد شد. زمان کافی نداشتیم و می‌بایست برای شناسایی موضع جدید همه جا را بررسی می‌کردیم. در حین حرکت، وضعیت خودمان را با نقشه توجیه می‌کردیم و مواضعی را برای جابه‌جایی آتشبار در نظر می‌گرفتیم. تعدادی از یگان‌های توپخانه به جلو آمده بودند و شدیداً تیراندازی می‌کردند. به نزدیکی شهر بستان رسیدیم. روی یک خاکریزی که از جنوب به شمال ادامه داشت، تعداد زیادی از نیروهای بسیج روی خاکریز بودند و خود را برای عملیات‌های بعدی آماده می‌کردند. شور و هیجان خاصی را در چهره آنان می‌دیدم، همگی آنان بسیار مصمم و شاد بودند. جوانانی که داوطلبانه و با عشق تمام به کشورشان و آرمان‌های آن تلاش می‌کردند. آمبولانس‌ها مرتب در جاده در حال تردد بودند. هواپیماهای دشمن هم جاده و اطراف جاده را بمباران می‌کردند و ما مجبور بودیم مرتب در اطراف جاده سنگر بگیریم. بعد از مدتی، در حوالی شهر بستان و در شمال رودخانه کرخه به توپخانه152م‌م عراق رسیدیم. توپ‌ها سالم در موضع جا مانده بودند و افراد زیادی از این یگان توپخانه کشته شده و برای همیشه خاموش شده بودند؛ هم خودشان و هم تجهیزاتشان. واقعاً صحنه‌های دلخراشی بود، من به جناب سروان علمی محل اصابت گلوله‌های توپ‌های 175م‌م خودکششی خودمان که در موضع توپخانه عراق اصابت کرده بود را نشان دادم و گفتم: دقت تیر توپخانه خودی را ببینید! گلوله‌های ما به قدری نزدیک توپ و سنگرهای آتشبار عراقی‌ها اصابت کرده بود و همین دقت تیر عرصه را برای آنها تنگ کرده بود. من با مشاهده محل اصابت گلوله‌های توپخانه در مواضع دشمن به نفراتم و به دیدبانان آتشبار افتخار کرده و به وجد آمدم. در قسمت شمال آن آتشبار توپخانه عراقی‌ها سنگری نظرم را جلب کرد، به طرف آن سنگر رفتم و دیدم کلیه افراد آن توسط رزمندگان اسلام کشته شده‌اند و از آن سنگر و اجساد به جا مانده نیز عکس گرفتم. کمی آن طرف تر و در شمال‌شرق این سنگر، اجساد شش نفر عراقی را مشاهده کردیم که به احتمال زیاد در حین فرار به دست رزمندگان خودی به هلاکت رسیده بودند. آنجا تپه ماهور‌هایی بودند که در شمال شهر بستان قرار داشتند و از آن محل به بستان اشراف داشتیم و در فاصله‌ای دور می‌توانستیم ارتفاعات الله‌اکبر را پشت سرمان ببینیم. نفرات آن سنگر نیز دقیقاً دید مناسبی به قسمت شمال خود داشتند و چنانچه هوشیار بودند، می‌توانستند حرکات نیروهای ما را زیر نظر داشته باشند که گویی خداوند این دید را از آنها گرفته بود. از فتحی که نصیبمان شده بود، واقعاً شادمان بودیم زیرا وعده‌های قرآن کریم تحقق یافته بود. من سعی داشتم تمامی صحنه‌هایی را که مشاهده می‌کردیم در دفتر خاطراتم ثبت کنم. هم عکس تهیه می‌کردم و هم یادداشت بر می‌داشتم تا بتوانم روزی مورد استفاده قرار دهم. اگر هم شهید می‌شدم نوشته‌هایم به دست هم‌رزمانم ‌می‌افتاد. در موضع توپخانه152م‌م کششی عراقی‌ها بودیم که جناب سروان مهدی دامغانیان به ما ملحق شد. سپس تعدادی افسران ستاد و معاون توپخانه لشکر92 زرهی، جناب سرهنگ پورمهران به جمع ما اضافه شدند که در کنار یکی از توپ‌های آن آتشبار عکس‌هایی را به یادگار گرفتیم. من به جناب سرهنگ پورمهران و همراهانش نیز محل اصابت گلوله‌های توپخانه‌های خودی را که خیلی زیاد و دقیق بودند، نشان دادم و گفتم: آیا توپخانه‌ای می‌تواند زیر چنین حجم آتشی که بسیار دقیق هم هست مأموریت خود را انجام دهد؟ آنها از نزدیک عملکرد ما را دیدند و ضمن تعجب، ستودند. بعد از مدتی گفت‌وگو و تبادل نظر در خصوص عملیات و نقش توپخانه و نیروهای تک‌ور و هماهنگی نیروهای شرکت‌کننده در این منطقه از یکدیگر جدا شدیم. من و جناب سروان علمی به طرف تنگ چزابه به راه افتادیم. از منطقه بستان عبور کردیم. در بین راه نفربر‌های متجاوزین که در کنار جاده سالم‌مانده بودند و نفرات آن از صحنه گریخته بودند را مشاهده کردیم. قرارگاه‌های فرماندهان عراقی و… همه و همه گویای عمق فاجعه برای ارتش عراق بود. تیپ3 زرهی لشکر92 زرهی و مجموعه نفرات یگان‌هایی که در عملیات بستان حضور داشتند، شاید بهترین جنگجویانی بودند که تاریخ کشورمان به خود دیده بود.

اگر هر ارتشی در مقابل این همه مشکلات و سختی‌ها ظرف یکسال گذشته قرارگرفته بود، مطمئناً صبر و تحمل خود را از دست داده و تسلیم‌می‌شد. اما آن مردان، در آن شرایط بسیار سخت در منطقه دشت آزادگان و بستان ایستادگی کردند و شجاعتی از خود به نمایش گذاشتند که برای همیشه تاریخ ماندگار خواهد بود. من با توجه به تجربه چندین ساله‌ام در میدان‌های رزم، مهارت و شجاعت را جزء خصوصیات یک عنصر رزمنده می‌دانم و بعد از آن ویژگی، استقامت و صبر که ناشی از ایمان اوست را نیز از ویژگی‌های بزرگ یک رزمنده می‌دانم و اگر فاقد آن باشد، مسلماً در میدان نبرد با مشکل مواجه خواهد شد. عملیات بستان که در آن رزمندگان اسلام دارای چنین ویژگی‌هایی بودند، بهترین عملیاتی بود که من در آن شرکت داشته و شاهد و ناظر تمامی حوادث و اتفاقاتی بوده‌ام که در هر لحظه آنها درس‌های بزرگی وجود داشت که مرا یک عمر بیمه می‌کرد. اولین عملیات منظمی بود که ارتش و سپاه پاسداران در کنار یکدیگر بدون هیچ‌گونه هوی نفسی علیه دشمن می‌جنگیدند. دشمن در آن زمان، دارای منظم‌ترین یگان‌ها بود. با انضباطی بسیار قوی و نفرات آن یگان‌ها آموزش‌های طولانی را طی کرده بودند و در سطح بسیار خوبی ارزیابی می‌شدند، ضمن اینکه دارای انواع تجهیزات پیشرفته و استحکامات بسیار قوی بودند. ولی ما آنها را با همان ویژگی‌هایی که قبلاً اشاره کردم، شکست دادیم. آنها از شکست و سقوط حقارت آمیز سنگرهایشان یکی پس از دیگری متعجب و حیرت زده شده بودند. ارتش عراق پس از این شکست و شکست‌های قبلی، در عراق و منطقه و در بین حامیانشان تحقیر شد و سربازانش احساس حقارت می‌کردند. این موضوع در عملیات‌های بعدی به وضوح مشخص گردید. آنها توسط افسران دوره دیده خارجی مورد حمایت و رهبری قرار می‌گرفتند. بعضی از فرماندهان ارتش عراق که بعداً به اسارت نیروهای خودی درآمدند، به شهامت و سماجت سربازان ایرانی در میدان رزم اعتراف و با احترام از آنان یادکرده‌اند. متأسفانه در آن زمان، رعایت بیش از حد مسائل امنیتی از طرف مسئولان حفاظت اطلاعات ارتش باعث شد که از دلاوری‌ها و شجاعت رزمندگان ارتش و یگان‌های عملیاتی در نبرد‌ها فیلم برداری نشود. این بی‌توجهی موجب شد که اکنون تصاویر چندانی از عملیات‌های نیروهای ارتش وجود نداشته باشد. البته در سپاه پاسداران این گونه نبود و تا جایی که امکان داشته، عملیات‌ها به تصویر کشیده شده است. ناگفته نماند که صدا و سیمای جمهوری اسلامی هم در این بی‌مهری نقش بسزایی داشته است. بعد از مشاهده آن مناطق و تنگ چزابه، من و جناب سروان علمی به طرف شهر بستان حرکت کردیم. وارد شهر شدیم، ناگهان خودم را در ویرانه‌های شهر دیدم و هیجان شدیدی به من دست داد. اشک در چشمانم حلقه زد. آنجا، و در آن ویرانه‌ها قلبم برای تمامی مردمی که آواره شده بودند، رنج کشیده بودند، زخمی و یا به شهادت رسیده بودند، گرفت و پاهایم سست شد ولی احساسی در وجودم شکل گرفت که نمی‌دانم چه حسی بود. آن احساس مرا مصمم‌تر ساخت و شاد بودم به خاطر فتحی که به دست آورده بودیم. در افکار خودم غرق بودم ولی بمباران‌های دشمن و گلوله‌باران شهر و اطراف شهر لحظه‌ای قطع نمی‌شد و ما با دلهره ادامه مسیر می‌دادیم. داخل شهر، مردمی که ماه‌ها در اسارت دشمن بودند را می‌دیدیم که همه شاد بودند، مردم با وسایل و احشام خود منطقه را به طرف ارتفاعات الله‌اکبر ترک می‌کردند. تعدادی زن و بچه که عمدتاً سالخورده بودند را در کنار یکی از نفربر‌های تیپ3 زرهی مشاهده نمودیم که سربازان آنان را دلداری می‌دادند و نسبت به تخلیه آنان از منطقه کمک می‌کردند. واقعاً روزهای فراموش نشدنی در زندگی‌ام بود.

 

منبع: توپخانه دوربرد  در سال 1360 ؛ اصلاني، علی اکبر،1398 ، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده