عقابان دربند-16
کمی همدیگر را دلداری دادیم و گفتیم، امروز جمعه است شاید فردا به وعدهشان عمل کنند و ما را از اینجا ببرند. فردا که شنبه بود، خیلی چشم به در سلول دوختیم تا بیایند و ما را ببرند. با هر صدای پایی که از داخل راهرو شنیده میشد، احساس میکردیم آمدهاند ما را ببرند، ولی هیچکس سراغمان نیامد. روزها از پس هم سپری شدند و از رفتن خبری نبود.

چون از رفتن تا حدودی ناامید بودیم، تصمیم گرفتیم راجع به محیط جدید کمی بیشتر کنکاش کنیم تا بفهمیم کجا هستیم و در چه موقعیتی قرار داریم. زندان جدید ما به نام «الرشید» در حومه کاظمین بود که به گفته نگهبان‌ها ده دقیقه تا کاظمین فاصله داشت. با کمی دقت در احوال زندانیان فهمیدیم که تنها اسیران جنگی در آنجا نگهداری نمی‌شوند، بلکه زندانیانی که جرائم سیاسی و یا غیرسیاسی دارند را نیز در آنجا نگهداری می‌کنند.

مهجر نام بندی بود در این زندان که ما را در آنجا نگهداری می‌کردند. مهجر ساختمان بزرگی بود که توقفگاه مرگ و اعدام برای زندانیان عراقی بود، زیرا مجرمینی را که بنا بود اعدام کنند به این محل می‌آوردند و همان‌جا به نوبت به جوخه اعدام می‌سپردند.

درون مهجر راهرویی بود که حدوداً بیست سلول یک و نیم در دو متر داشت. که در دو طرف راهرو قرار داشتند. دیوارها به ارتفاع چهار متر قد کشیده بود و سقف آن نیز از پلیت‌های آهن پوشیده شده بود که همین امر باعث می‌شد تابستان‌های گرم و زمستان‌های سرد داشته باشد. دیوارها تا سقف امتداد نیافته بود، بلکه مقداری فضای خالی داشت و همین امر باعث می‌شد تا زندانیان بتوانند با سلول‌های هم‌جوار خود ارتباط برقرار کنند.

چند روزی از اقامتمان در زندان مهجر گذشته بود که دو نفر عراقی را به بند ما آوردند. یکی از آنها دکتر بود و دیگری مهندس و افسر گارد ویژه. به دلیل اینکه زندانیان مهجر یکدست نبودند و ترکیبی از اسرای ایرانی و زندانیان عراقی بودند، شرایطی به وجود آمده بود که در برقراری ارتباط باید جانب احتیاط را رعایت می‌کردیم، چرا که ممکن بود عواملی نفوذی از سوی رژیم عراق وارد زندان کرده باشند تا بتوانند از اسرای ایرانی حرف بکشند. .

دکتر و مهندس عراقی تمایل زیادی برای هم‌کلام شدن با ما نشان می‌دادند، تا اینکه یک روز دکتر از من پرسید:

– شما پناهنده‌اید؟

در جوابش گفتم:

– نه، خلبانیم، اسیرشده‌ایم.

رفته‌رفته ارتباطمان که با آن دو بیشتر شد، فهمیدیم آنها نیز مورد غضب رژیم بعث قرارگرفته‌اند و به همین دلیل در زندان به سر می‌برند. روزی دکتر برایم تعریف کرد:

– عموی من جزء یکی از سازمان‌های اسلامی داخل عراق است. چون محل اختفای او را به رژیم بعث نگفته‌ام مرا زندانی کرده‌اند.

مهندس عراقی که افسر گارد ویژه بود و به زبان انگلیسی نیز مسلط بود می‌گفت:

– قرار بود حمله‌ای به نیروهای (ایران) بکنیم، من از این کار سرباز زدم و با فرمانده‌ام درگیر شدم و با سیلی به گوش او نواختم، به همین دلیل مرا به زندان انداخته‌اند.

روزی متوجه شدم که در سلول بغلی، یک ایرانی است. صحبت کردن، آن هم با صدای بلند باعث می‌شد تا نگهبان‌ها متوجه شوند. صبر کردم تا شب فرابرسد. در شب معمولاً تردد نگهبان‌ها به حداقل می‌رسید و دور هم جمع می‌شدند و به لودگی و مسخره‌بازی می‌پرداختند.

چند بار سلول بغلی را صدا زدم تا اینکه سرانجام صدایم را شنید، فهمیدم که ستواندوم نیروی زمینی به نام «احمدی» است. او قبل از ما اسیر شده بود و در اردوگاه افسران با تعدادی از دوستان خلبان ما یکجا بودند. از او پرسیدم:

– اینجا چکار میکنی؟

گفت:

– برای بازجویی آمده‌ام.

– چرا اینجا؟

– زندان مهجر حکم ترمینال را دارد. اسرایی را که می‌خواهند بازجویی کنند و یا به بیمارستان ببرند، اینجا می‌آورند. تا زمانی که کارشان تمام شود اینجا می‌مانند و سپس آنها را به اردوگاه برمی‌گردانند.

– آیا ممکن است به اردوگاه برگردی؟ …ادامه دارد.

 

 

منبع : عقابان دربند(جلد دوم)؛ گودرزی، علی‌محمد، 1380، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی ارتش، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده