- به نظرت مینیبوس بگیریم بهتر نیست؟ شاید خواستیم بریم یه جای دورتر. - خوبه، همه باهم باشیم بهتره. - ولی مینیبوس از کجا بیاریم؟ - برج مغان، اول بوشهر. - بریم.

سوار خودروها می‌شوند و به دنبال یکدیگر، به سرعت محوطه را ترک می‌کنند.

بوشهر، هیچ‌گاه این‌گونه خلوت نبوده است. به سختی می‌توان فروشگاهی را برای تهیه آذوقه یافت. خیابان‌ها خلوت است و خودروهایی که به سرعت از خیابان می‌گذرند، فرصتی برای توقف ندارند.

اولادی در حال رانندگی چشم می‌گرداند. ناگهان روی نقطه‌ای متمرکز می‌شود و بر سرعت خودرو می‌افزاید. یک دستگاه مینی‌بوس، به آرامی در خیابان حرکت می‌کند. چراغ می‌زند، دست تکان می‌دهد و از مینی‌بوس سبقت می‌گیرد. کمی جلوتر توقف می‌کند و پیاده می‌شود. راننده مینی‌بوس با کنجکاوی به او نگاه می‌کند و متوقف می‌شود. هم‌زمان، کامارو هم از راه می‌رسد او سمت چپ مینی‌بوس می‌ایستد. در این فاصله، اولادی بالا رفته و با راننده صحبت می‌کند.

– دور بزن بریم پایگاه.

– من کار دارم، نمیتونم.

– کاری واجب‌تر از نجات جون مردم ام مگه هست.

«قهرمانپور»، کنار اولادی می‌ایستد.

– چی میگه؟

– نمیاد؟

– یعنی چی؟

راننده پاسخ میدهد.

– غیر از شما، آدم دیگه ام توی این شهر هست.

«اولادی» و «قهرمانپور» فرصت نمی‌دهند جملات راننده تمام

شود.

– شما خالی داری میری. ما اومدیم سراغت.

– قول دادم آخه

– اگه مسأله پوله، حلش می‌کنیم.

– پول چه ارزشی داره. تو این وضعیت؟

– پس چی؟

– بزرگوار! تو که موندی، لابد میخوای به مردم کمک کنی وگرنه تا حالا رفته بودی. بد میگم؟

– نه خب.

– یه مشت زن و بچه، تو پایگاه منتظرن. ببرشون بیرون شهر. بعد هر جا خواستی برو.

– کجا میرن؟

– دور نیست. دور بزن بریم.

– آخه ..!؟

– آخه نداره. دور بزن دیگه. جناب اولادی بریم راضی شد. شما جلوتر برو، من‌ام پشت سرش میام.

راننده، هنوز تردید دارد، اما آن دو چنان محکم و امیدوار به سمت خودروهایشان می‌روند که راننده نمی‌تواند مخالفت کند. سری به تأسف تکان می‌دهد و به دنبال خودروی اولادی به سمت پایگاه حرکت می‌کند.

 

*****

 

در محوطه‌ی پایگاه، «مینی‌بوس» بین دو خودروی سواری توقف کرده و راننده به سمت خیابان نگاه می‌کند. کمتر از پنج دقیقه طول می‌کشد، تا مسافران از ساختمان خارج شوند. هیچ‌کدام بسته‌ی بزرگ یا بار سنگینی به همراه ندارند. اولادی و قهرمانپور هم به دنبال آن‌ها از ساختمان بیرون می‌آیند. یکی از خانم‌ها که همراه همسر اولادی به طرف مینی‌بوس می‌آید، با حرارت حرف می‌زند. «اولادی» می‌ایستد تا «قهرمانپور» برسد.

 

 

منبع : اسکورت؛ اخلاقی، علیرضا، 1393، سازمان حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس ارتش جمهوری اسلامی ایران، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده