مرد روزهای نبرد
بخش بیستوچهارم: عملیات آزادسازی 2519 امیرآذرفر-41 این را نمیدانم چرا و به چه علت، آیا آدمنژاد دراینباره چیزی شنیده بود یا از روی شمهی نظامیگری قوی که داشت گفته بود. شنیدم آدمنژاد گفته: «اگر اجازه بدهند قول میدهم ۲۵۱۹ را با کمترین تلفات از عراق پس بگیرم!» او را احضار کردم و پرسیدم تو همچین حرفی زدهای؟ انتظار داشتم حاشا کند یا حداقل بگوید: «من شوخی کردهام اشتباهاً به گوش شما جدی رساندهاند».

باقدرت و شهامت گفت: «بله قربان من گفته‌ام. اگر حمایتم کنید این کار را می‌کنم». وقتی صداقت کلام را در او دیدم پرسیدم با چه تعداد نیرو این کار را می‌کنی؟ گفت با ۱۸۰ نفر.

درحالی‌که تعجب کرده بودم گفتم آدم‌نژاد! تو دیوانه‌ای. بازی نیست صحبت پس گرفتن قله ۲۵۱۹ است که در تصرف عراقی‌هاست. با کلی نیرو و تجهیزات نتوانستند آن را بگیرند با ۱۸۰ نفر می‌خواهی ۲۵۱۹ را آزاد کنی؟

در جوابم گفت: «اگر شما اجازه بدهید نیروهای من آزاد باشند و خودم نیروی رزمی‌ام را از واحدهای دیگر به‌صورت گزینشی انتخاب کنم، به شما قول می‌دهم این کار را بکنم.»

پرسیدم چه مدت وقت نیاز داری؟

گفت ۳ الی ۴ ماه به‌صورت فشرده و کار تمام‌وقت لازم دارم تا آماده شوم. چاره‌ای نداشتم، قبول کردم. به فرمانده نیروی زمینی حسنی سعدی قول داده بودم و تمام فکر و ذهنم معطوف به این قضیه بود. بارها به‌تنهایی و یا سایر فرماندهان به‌صورت محرمانه برای شناسایی منطقه رفته بودم و حالا شخصی مانند آدم‌نژاد پیش‌قدم شده بود برای انجام چنان امر خطیری، درعین‌حال قهرمانانه. چه باید می‌کردم؟ به‌ظاهر نشان ندادم اما در باطن هم خوشحال شدم و هم مصمم شدم با تمام توان او را حمایت کرده آزادی عمل به او بدهم. از این میان باید سعی می‌کردیم محرمانه عمل کنیم اما جنب‌وجوشی که در گردان جنگاوران به وجود آمده بود افرادی متوجه قضیه شده بودند. برحسب دلسوزی نزد من می‌آمدند، می‌گفتند: تیمسار، آدم‌نژاد، ‌آدم کله‌شق و یک‌دنده‌ای است که کارهایش عاقلانه نیست و نباید به او اعتماد کنید.

نباید از جنبه‌ی ضعف وارد می‌شدم. در جوابشان می‌گفتم، من آدم‌نژاد را از قبل می‌شناسم از شاگردان چترباز خودم است جانش را بدهد از حرفش برنمی‌گردد. شماها هم به‌جای منفی‌بافی کمک کنید کار پیش برود.

به آدم‌نژاد اجازه داده بودم بهترین سربازان و نیروهای کادر را از میان واحدهای مختلف لشکر انتخاب کند و تحت تعلیم قرار دهد. افرادی را که انتخاب می‌کرد در اختیار گرفت و چهار ماه در شرایط سخت برف و کولاک منطقه کوهستانی کردستان تحت تعلیم و آموزش قرارداد.

همین تعلیمات و آموزش و تمرین‌های سخت باعث شد طی عملیات غرورآفرین بزرگ و سنگین کربلای هفت کلاً ۷۶ نفر شهید بدهد که حدود ۲۲ تا ۲۵ نفر آنها همان‌هایی بودند که شب اول عملیات از دسته شناسایی در بهمن گرفتار شدند و به شهادت رسیدند.

تمرکز روی گردان جنگاوران بود تا با عملیات و نفوذ به دل دشمن آنها را خلع سلاح کنند و به نیروهای پشتیبانی تحویل بدهند. گردان‌های پشتیبانی در آماده‌باش کامل بودند.

با توجه به برفی بودن منطقه، گردان جنگاوران با لباس و بادگیرهای کاملاً سفید استتار شده بودند. حتی وسایلی که با خود حمل می‌کردند مانند خشاب و اسلحه و کلاه را از رنگ‌آمیزی سفید انتخاب می‌کردند.

آدم‌نژاد به نیروهای تحت امر سفارش کرده بود تنها دو خشاب و اسلحه بردارند. وقتی با اعتراض ما مواجه شد در توجیه عمل خود گفت: تیمسار، ما روش کار را سنجیده‌ایم و روی آن مدت‌ها تمرین کرده‌ایم. با شرایط جوی حاکم نمی‌رویم با نیروهای دشمن از روبرو درگیر شویم. ما می‌رویم از درون آنها را خلع سلاح کنیم و از کلیه امکانات و تجهیزات و زاغه مهمات خودشان علیه خودشان استفاده کنیم.»

بر روی این مسئله بیشترین تأکید را داشت می‌گفت «شما جاده را باز کنید تا ما بتوانیم به همین شکل خود را بالا بکشیم، با تجهیزات خسته شده و نیرویمان تحلیل می‌رود، بقیه‌اش با ما، ۲۵۱۹ را همان‌طور که قول داده‌ام تحویل شما می‌دهم تا نیروهای پشتیبانی‌کننده روی آن مستقر شوند.

شرایط نبرد یکی از همان استثنائات بود که قرار بود جنگاوران در وهله اول قدرت عمل را در دست بگیرند اما جوابگوی آن به نیروی زمینی و مسئولین رده‌بالا من بودم.

کسی آدم‌نژاد را بازخواست نمی‌کرد. گرچه آدم‌نژاد قول داده بود در این عملیات پیروز شود در غیر این صورت کشته شدن را ترجیح می‌دهد. به‌هرحال او فرمانده آنها بود. طبق نقشه باید عملیات و نفوذ به دل دشمن و خلع سلاح صورت می‌گرفت تا نیروهای پشتیبانی‌کننده وارد عمل می‌شدند.

قبلاً هم گفتم، شب اول دسته شناسایی پیشرو در بهمن‌گیر کرد و حدود ۲۵ نفر از آنها به شهادت رسیدند. درحالی‌که نیروهای عمل‌کننده بالا کشیده بودند. برف و کولاک جاده‌ها را مسدود و تدارکات را مشکل کرده بود.

گردان ۷۹۵ تکاور هم باید بالا می‌رفت. ما با نیروهای مهندسی در حال باز کردن جاده و پیشروی بودیم. وقتی به منطقه رسیدیم دیدیم همان تعداد که به شهادت رسیده بودند را از زیر برف بیرون کشیده روی زمین برفی دراز کرده‌اند. ریزش بهمن و وضعیت به وجود آمده باعث شد عملیات را یک‌شب عقب بیندازیم. شب دوم هوا بدتر شد و در آن شرایط عملیات ممکن نبود. فکر می‌کنم سرهنگ صالحی بود گفت یک ‌شب دیگر مجبوریم عملیات را عقب بیندازیم.

 

منبع: مرد روزهای نبرد ؛ عابد ساوچی، عباس،1398 ، آتشبار، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده