چشمانش را میبندد و سعی میکند، چهرهی خستهی همسرش را در تاریکی مطلق شب بوشهر به خاطر بیاورد.

از ساختمان قدیمی ستاد بیرون می‌آیند. در تاریکی نیمه‌شب، چهره‌ی آنها پیدا نیست. دو ناو سروان در لباس نیروی دریایی به سمت خودرو می‌روند. آنها از جلسه‌ی توجیه عملیات بازمی‌گردند، جلسه‌ای که این بار تا ساعت سه و نیم بامداد، ادامه داشته است. فرماندهی ناوچه‌ای که همراه «اولادی» است، در حال سوارشدن به خودرو، با او صحبت می‌کند.

– هر روز جلسه این‌قدر طول می کشه؟

– دو سه روز گذشته که اینجوری بوده.

– من که جلسه اولم بود، ولی برای شما باید سخت باشه.

سخت نیست؟

– چاره‌ای نیست دیگه، من افسر عملیاتم. هر روز با یکی از فرماندهان ناوچه، باید برای توجیه عملیاتی بیام.

– خسته نباشی، خدا قوتت بده.

«اولادی» خودرو را روشن می‌کند. کمی منتظر می‌ماند، تا چشمش به تاریکی عادت کند. او باید این مسیر طولانی را بدون چراغ حرکت کند.

– از جلسه خسته نمیشم. مکافاتی که از اینجا به بعدش.

– چراغ خاموش، با این خستگی، چه جوری میری؟

– زیر نور ماه، با استفاده از خط کنار جاده.

خودرو به آرامی حرکت می‌کند و بعد از خروج از محوطه‌ی «سبز آباد»، وارد جاده می‌شود.

– خانواده کجان؟

– پایگاه.

– می‌فرستادیشون برن. تو مجبوری بمونی، اونا که مجبور نیستن.

– فرصت نمیشه. تازه کجا برن؟

– جایی که بقیه رفتن. کازرون، برازجان، شیراز، یه جای امن.

– شاید بفرستمشون تهران … نمیدونم، حالا یه فکری می‌کنم.

– یه فکری بکن. دیر میشه ‌ها …

چنان سکوت می‌کنند که گویی هیچ حرفی برای گفتن باقی نمانده است. خودرو، در تاریکی شب، زیر نور ماه به آرامی پیش می‌رود. چیزی به روشن شدن هوا باقی نمانده و به زودی روز پرکار دیگری آغاز خواهد شد. «اولادی» به گذشت روزها می‌اندیشد. بین شش و هفت مانده است. به راستی فردا چندم مهرماه است؟

 

*****

 

هفتم مهرماه، اما روز دیگری است. آنها که «بولتن اطلاعاتی» را دیده‌اند از احتمال حمله‌ی دشمن با ۷۰ فروند هواپیما سخن می‌گویند. با آن‌که نیروها برای دفاع آمادگی دارند، اما این هجوم بی‌امان ممکن است خسارت‌های فروانی به دنبال داشته باشد، به ویژه برای خانواده‌هایی که در وضعیت قرمز، پناهگاهی جز درختان پایگاه ندارند.

در گرمای نیمروزی، خودروی اولادی به سرعت وارد محوطه می‌شود و مقابل ساختمان توقف می‌کند. چند لحظه بعد، یک خودروی «کامارو» با همان سرعت از راه می‌رسد و «ناو سروان مهندس بهروز قهرمان پور» از آن پیاده می‌شود.

– هنوز نیومدن پایین!؟

– مهم نیست. خانومایی که رانندگی بلدن، می تونن بقیه رو ببرن.

– من یه جایی رو نشون کردم.

– کجا؟

– بیرون شهر. بین بوشهر و سبز آباد.

– اونجا که جای موندن نیست بهروز جان!

– فعلاً چاره‌ای نیست. باید از بمباران دورشون کنیم.

 

منبع : اسکورت؛ اخلاقی، علیرضا، 1393، سازمان حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس ارتش جمهوری اسلامی ایران، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده