عقابان دربند-12
در سکوت موقتی اتاق، خیالم به خانه پرکشید. به یاد همسرم افتادم که الآن چه حالی دارد. با خود میاندیشیدم چه لحظههای سختی را دارد تحمل میکند. حتماً تا حالا فهمیده که من برنگشتهام و با تماس با پایگاه و یا از طریق دوستانم به او گفتهاند، هواپیمایش را زدهاند یا اسیر و یا اینکه شهید شده است.

آن روز لیدر دسته (جناب بقایی) هواپیمای ما را دید که مورد اصابت قرارگرفته، ولی کاری از دستش ساخته نبود، وضع ما وخیم‌تر از آن بود که او بتواند کاری برایمان انجام دهد. در حالی که خود نیز در تیررس پدافند هوایی دشمن قرار داشت و هر لحظه ممکن بود او را نیز مورد هدف قرار دهند. ناگزیر با تأسفی اندوه‌بار تنهایی به پایگاه بازگشت و حتماً شرح ماجرا را برای دوستانمان و یا خانواده‌هایمان گفته بود.

از فرط خستگی پلک‌هایم داشت سنگین می‌شد و عن‌قریب که خوابی سنگین چشمانم را دررباید، ولی مجال برای خواب نبود باید کاری می‌کردم و می‌فهمیدم کجا هستم و کمی راحت‌طلبی را کنار می‌گذاشتم. هرچند خسته بودم، ولی باید بر این خستگی غلبه پیدا می‌کردم. از جایم برخاستم و کنجکاوانه همه جای اتاق را ورانداز کردم. تکه کاغذ مچاله شده‌ای در کنار پایه‌ی تخت نظرم را جلب کرد. با عجله و به سرعت برق آن را برداشتم و با احتیاط بازش کردم. بخشی از یک کاغذ اداری بود که در سربرگ آن نوشته شده بود «استخبارات جوية العراقيه» تازه فهمیدم که جایی که ما را آورده‌اند، «اطلاعات نیروی هوایی عراق» است.

یازده روز در استخبارات نیروی هوایی عراق بودم، ولی جز با بازجوها که مرتب در وقت و بی‌وقت سربختم می‌آمدند و با سؤال‌های بی‌ربط کلافه‌ام کرده بودند، تماسی نداشتم. هرچند که محل نگهداری‌ام را پی برده بودم، ولی نمی‌دانستم در کدام شهر عراق هستم. حدس زده بودم که معمولاً تشکیلاتی مثل استخبارات باید در پایتخت کشور عراق، یعنی بغداد باشد، ولی به چیزی که حدسم را به یقین تبدیل کند برنخورده بودم.

سخت تحت نظر بودم، حتی برای رفتن به دستشویی و یا گرفتن وضو، نگهبان سایه به سایه تعقیبم می‌کرد. شبی برای رفتن به دستشویی از نگهبان خواستم در اتاق را – که به سلول انفرادی بیشتر شبیه بود تا محلی برای استراحت ۔ باز کند تا به دستشویی بروم. وقتی وارد محوطه شدم، تعدادی را به میله بسته بودند. هیچ شباهتی به ایرانی‌ها نداشتند و با گویش عربی صحبت می‌کردند. فهمیدم که عراقی‌های مخالف رژیم صدام هستند که دستگیرشان کرده‌اند و برای رژیم بعث آنها با ایرانی‌ها فرقی نداشتند. در بدترین وضع آنها را به میله‌های آهنی بسته بودند.

نگهبان سعی داشت مرا هرچه زودتر از مجاور آنها عبور دهد تا چیزی دستگیرم نشود. به نظرم رسید با ترفندی حدسم را در مورد شهر بغداد به یقین تبدیل کنم. رو به نگهبان کردم و گفتم:

– هوای بغداد خوب است؟

بلافاصله در تأیید حرفم گفت:

– بله، بغداد در این فصل هوای خوبی دارد!

درست به خال زده بودم و بدون اینکه نگهبان بداند، به مقصودی که داشتم رسیدم و فهمیدم که در شهر بغداد هستم.

روزها از پس هم می‌آمدند و سپری می‌شدند. جلسات بازجویی برنامه روزانه‌ام شده بود و گاهی اوقات نیز در وقت و بی‌وقت شب سراغم می‌آمدند و سؤال‌های همیشگی تکرار می‌شد. سرهنگ نیروی هوایی از دستم خسته شده بود. از هر دری وارد می‌شد تا بتواند از من خبری به دست بیاورد مأیوس می‌شد. گاهی تشر می‌زد و پرخاش می‌کرد. گاهی از در ملاطفت وانمود می‌کرد که دلسوز من است و خیرم را می‌خواهد. وقتی خیلی ناامید می‌شد به مرگ تهدیدم می‌کرد و …

روزی در حال بازجویی با همان سرهنگ در اتاق بودم که به یک‌باره در اتاق باز شد و تیمساری وارد شد. سرهنگ احترامی گذاشت و به سرعت از اتاق بیرون رفت. حدس زدم باید خبری شده باشد که تیمسار این‌طور دستپاچه و عصبانی وارد اتاق شد.

تیمسار عراقی چون فشفشه بالا می‌پرید و از خشم چهره‌اش برافروخته شده بود. یکی از دستانش را مشت کرده بود و مرتب به کف دست دیگرش می‌کوبید. گاهی نیز دستش را به پشت کمرش می‌برد و مرتب داخل اتاق قدم می‌زد. خیلی مایل بودم از جوش‌وخروش بیفتد تا زودتر بفهمم چه آتشی به جانش افتاده است. زیاد منتظرم نگذاشت و در حالی که دندان‌هایش را روی هم می‌فشرد به طرفم آمد و به زبان انگلیسی گفت:…ادامه دارد.

 

 

منبع : عقابان دربند(جلد دوم)؛ گودرزی، علی‌محمد، 1380، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی ارتش، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده