مرد روزهای نبرد
البته منکر این هم نیستم و تصورم بر این است که این موضوع بی ارتباط نبود با شایعاتی که پشت سرم می شد. در شایعات گفته می شد: «به این شخص بال و پر ندهید! اگر قدرت را دست بگیرد کودتا می کند.»

قسم میخورم خیلی ها با من درد دل می کردند حتی قرآن آوردند قسم دادند اگر افکار انحرافی داری دست بردارهمه را به زحمت خواهی انداخت. اگر فرمانده نیروی زمینی شوی و قدرت به دست بگیری وسوسه میشوی آرامش همه را به هم میزنی. به همان قرآنی که آورده بودند قسم خوردم که من هرگز تمایلی نداشتم فرمانده نیرو شوم. من آدمی زحمت کش هستم. از ستوان دومی باهم بزرگ شدیم مرا می شناسی. فکر می کنی اینقدر آدم خودخواه و کله شقی هستم که به کودتا و این جور مسائل فکرکنم؟ نه خیالتان راحت باشد.

همین مسائل باعث شد خیلی سریع برای اینکه خودم را ازاین شایعات رها کنم تا سوابق روشنی که دارم را خدشه دار نکنم بازنشسته شدم و خدمت را رها کردم.

البته این را هم اضافه کنم هنوز مرا باز نشست نکرده بودند رفتم خانه نشستم. پیام دادند که چطور شما خدمت را رها کردید و رفتید خانه نشستید؟ یعنی یک حالتی که تمرد کرده اید. گفتم من دیگر سر خدمت نمی آیم هر کاری دوست دارید بکنید. البته این را هم اضافه کردم الان دیگر جنگ پایان یافته و کشور را هم خطری تهدید نمی کند. دروغ نمی توانم بگویم، اگر فرمانده نیرو می‌شدم تصمیم داشتم به وضعیت نیروی زمینی و پرسنل نیروی زمینی سروسامان بدهم چون عقیده دارم اگر نیروی تحت امر در رفاه باشند و به فرمانده خود اعتماد کنند جانشان را فدا می کنند. مقصودم این است که به فرمانده هان و افراد نخبه باید فرصت و فضای خدمت را داد. امروز هم از آن نوع افراد زیاد در ارتش داریم که برای اقتدار کشور تعصب و غیرت به خرج می دهند! من را در مقطعی گذاشتند فرمانده قرارگاه. قرارگاه برای جایگاه من مناسب نبود چون حوصله یکجا نشستن و دفتر و دستک و میز بغل کردن را نداشتم.

به این صورت حوصله ام سر می رفت تا جایی که دیدم بعد از ۸ سال نبرد باید بروم در قرارگاه گوشه نشینی کنم. یک روز دیدم نامه ای آمد که از یک مقامی صادر شده بود که نوشته بود: «اصلح است در تاریخ فلان ایشان سر خدمت نباشند.»

من هم زیر نامه نوشتم: با این وضعی که برایم پیش آمد تمایلی به ادامه خدمت ندارم. نمیدانم چه چیزی در مخیله‌شان بود که هنوز نامه را باز نکرده نخوانده بود گفت: «تیمسار، ما شما را خیلی دوست داریم.» گفتم، (زیر نامه نوشته ام بخوانید.) بقیه مراحل طی شد. همانطور که قبلا عرض کردم. وقتی آتش بس برقرار شد هنوز نیروهای سازمان ملل به صورت کامل مستقر نشده بودند. یک روز به یکی از افسران خود گفتم، برو به این واحد روبرویی بگو به فرمانده‌تان بگو تیمسار آذرفر می خواهد فرمانده لشگر شما را ببیند. این مربوط می شود به زمانی که آتش سنگینی روی سرشان ریخته بودیم و از جنبه قدرت حرف میزدیم. چندی گذشت دیدم فرمانده لشگر با خوشحالی و با صدای بلند فریاد می زند: «المرحبا آذرفر – المرحبا آذرفر…» ما رفتیم درباره همه چیز باهم صحبت کردیم. در کل این بحث بین ما ردوبدل شد حالا که دو ملت و سران دو مملکت به این نتیجه رسیده اند که صلح بین ما برقرار باشد، ما چرا اجازه بدهیم نیروهای ما گلوله‌ای  به طرف یکدیگر شلیک کنند؟ دو ملت مسلمان هستیم. فقط ۱۸۰۰ متر باهم فاصله داریم و دو ملت تاریخ داری هستیم.

ما یکی از اولین نیروهایی بودیم که آتش بس را اجرا کردیم و هر دو باهم به قولی که داده بودیم بدون اینکه یک گلوله به طرف هم شلیک کنیم. بعد از آن به بچه ها گفتم حالا تا دلتون می‌خواهد مرخصی برید تا جونتون درآد. سربازی به مرخصی رفته بود. ۳۰ هزار تومان پول با خود آورده بود. معاون من آمد گفت: «تیمسار، یک سرباز آمده این مبلغ پول آورده چه کار کنیم؟»

گفتم بگید بیاد پیش من ببینم چی میگه؟ سرباز آمد. پرسیدم پسر این چه پولی است آورده ای؟ گفت: «تیمسار، پدر من خیلی پولدار است. عاشق شماست. آرزو می کند یک بار شما را ببیند.» گفتم، پدر آمرزیده، برو به پدرت بگو قیمت آذرفر خیلی بیشتر از این پول است که فرستادی. پول بیشتری بیار، بیا مرا ببین. سرباز رفت و مدتی بعد با کلی پول به همراه پدرش برگشت. گفتم حالا هرچی پرسنل بدهکار داریم خبر کنید بیایند. یکی آمده بود می گفت: «تیمسار، چند وقته نامزد کردم اما پول ندارم زنم را بیاورم. دارد از دستم می رود.»

به او گفتم، اگر زن به مرحله ای از فشار در زندگی برسد که بد بیراه به مرد بگوید حق دارد؛ اما اگر مردی به همسرش بگوید پدر سوخته حتما یک پدر سوختگی در همسرش دیده و باعث آن هم خود مرد است. باید مرد باشید اجازه ندهید کار به جایی برسد که همسر به شوهر توهین کند و مرد به همسرش بگوید پدرسوخته.

خدا هم به ما کمک می کرد و خیر و برکت را زیاد می کرد. دست هرکس را می گرفتیم خدا هم دست ما را می گرفت و از یک جای دیگر کمک می رسید که لنگ نمانیم. وقتی که امام (ره) شخصا از ما تشکر می کرد بیخود نبود فداکاریها کرده بودیم. مرد می خواست در موقعیت سخت از حاج عمران تا سردشت از یک طرف و از حاج عمران تا کلاشین از طرف دیگر دوام بیاورد. خدا شاهد است وقتی ما رسیدیم آنجا می دانید چه دیدیم؟ من خودم بچه سردسیر هستم. در زندگی سختی های زیادی کشیده‌ام. با این حال وقتی در منطقه کلاشین از رکاب ماشین های برف روب پیاده شدم از سرما چانه‌ام قفل کرده بود. نمی توانستم حرف بزنم. برف و کولاک به قدری شدید بود که برف پاک کن جواب نمیداد. سمت چپ جاده دره بود هر آن ممکن بود در اثر یک اشتباه به ته دره سقوط کنیم. خودم پای رکاب ایستاده بودم راننده را متر به متر هدایت می کردم از مسیر جاده خارج نشود.

با لباس زمستانی نظامی رفته بودم به گمان اینکه داخل لودر خواهم نشست اما وقتی مجبور شدم پای رکاب خودرو بایستم سروصورتم را برف پوشانده بود.

سبیل و پلکهایم قندیل بسته بود. به هر زحمتی بود به کلاشین رسیدیم. یک سرباز تا مرا با آن وضع دید کلاه آهنی اش را آورد گفت: تیمسار چرا شما آمدید اینجا؟ الانه که يخ بزنید! این کلاه آهنین را بگیرید جلوی صورت داخل آن نفس بکشید یخها آب بشن تا گرم بشین. گفتم اینجا که این قدر سرد است شماها چطور چند روز است راه بسته است دوام آوريد؟ خدا کمکتون کنه. چند روز میشد ارتباط زمینی به طور کل با منطقه کلاشین قطع شده بود. به خاطر جو نامساعد همراه با کولاک و بوران، امکان ارسال بالگرد هم نبود. جیره غذایی و سوخت همان اندازه بود که به عنوان جیره خشک داده بودیم کمک رسانی امکان نداشت. نانوایی در آنجا به صورت روزانه پخت و تقسیم می کردند. دستور داده شد جیره بندی کنند تا آرد تمام نشود. به فرمانده هان دو گردان ۱۳۲ و ۱۶۲ که در آن منطقه مستقر بودند دستور دادیم روز بعد جاده را که باز کرده ایم تا از برف مسدود نشده، منطقه را ترک کنند. خود این عقب نشینی داستان مفصلی دارد.

 

منبعمرد روزهای نبرد ؛ عابد ساوچی، عباس،1398 ، آتشبار، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده