عقابان دربند-11
هر سؤالی میپرسید، طوری او را گمراه میکردم و یا پاسخهایی میدادم که زیاد اطلاعات دقیق به او نداده باشم. سرهنگ وقتی فهمید که آدم مناسبی برای کسب اطلاعات به دست نیاورده، بازجویی را خاتمه داد و از اتاق بیرون رفت.

چند دقیقه بعد سربازی به اتفاق سرهنگ وارد اتاق شدند و غذا برایم آوردند. ساعت ۵ / ۵ عصر بود و تا آن زمان هیچ‌چیز نخورده بودم. با احتیاط، قاشق را پر کردم و به دهانم گذاشتم. سرهنگ که مقابلم نشسته بود و غذاخوردنم را تماشا می‌کرد، گفت:

– نترس داخلش سم نریخته‌ایم، بخور غذای خودمان است.

یکی دو قاشق دیگر خوردم و آن را کنار زدم. گویی اشتهایم کور شده بود. سرهنگ همین‌طور که روبه‌رویم نشسته بود، پرسید:

– شیعه هستی یا سنی؟

برای اینکه حساسیت او را برانگیخته نکنم جواب دادم:

– چه فرقی می‌کند، شیعه و سنی هر دو مسلمان‌اند. مهم این است که هر دو خدای واحد، كتاب واحد و پیغمبر واحد دارند.

گفت:

– مگر در کشور شما شیعه و سنی تضاد ندارند؟!

– خیر، هر دو فرقه از حقوق یکسان برخوردارند و هیچ مشکلی با هم ندارند.

– پس شیعه هستی! نه

– بله.

– بمب شیمیایی دارید؟

سؤالاتش نظم خاصی نداشت و شاید هم به عمد پراکنده سؤال می‌کرد و یک‌دفعه از این شاخه به آن شاخه می‌پرید تا بتواند نقطه‌ضعفی در گفته‌های من بیابد و همان را علیه خودم استفاده کند. در جوابش گفتم:

– تا جایی که من اطلاع دارم، رئیس‌جمهور ما (آقای هاشمی رفسنجانی در نماز جمعه گفته ما اگر بخواهیم می‌توانیم بسازیم. اما من تا به حال جایی ندیده‌ام.

برای اینکه مرا وادار به حرف زدن کند و غرورم را برانگیزد تا بلکه زبانم به دادن اطلاعات باز شود، با حالتی تمسخرآمیز پرسید:

– پس تو چه خلبانی هستی که از هیچ‌چیز خبر نداری؟!

باید برای این ترفندش چاره‌ای می‌اندیشیدم و جوابی درخور می‌دادم تا زیاد به جواب‌هایی که می‌دادم مشکوک نشود. شاید هم فهمیده بود که از دادن اطلاعات طفره می‌روم، ولی باید جانب احتیاط را از دست نمی‌دادم و خود را نمی‌باختم. از این‌رو خیلی طبیعی و خونسرد گفتم:

– راستش را بخواهی جناب سرهنگ! من در حال بازنشستگی از نیروی هوایی بودم. به همین دلیل اطلاعات زیادی از این‌گونه مسائل ندارم، زیاد هم علاقه‌ای به دانستن آنها نداشتم.

او که از این‌همه جواب‌های سربالای من کلافه شده بود. پاشنه پایش را زمین گذاشته بود و مرتب پنجه‌اش را تکان می‌داد. از این حالت او فهمیدم، خیلی به اعصابش فشار آمده که نتوانسته چیزی را از من بیرون بکشد. لیوانی آب از روی میز برداشت، سر کشید و از جایش بلند شد.

ساعت کمی از ۹ شب تجاوز کرده بود که مرا به داخل اتاقی دیگر انداختند. یک تخت و تشک، چند صندلی و یک عکس تمام‌قد از صدام حسین تنها وسایل داخل آن بود. خستگی بر اعضا و جوارحم چیره شده بود و از بس مرا این‌طرف و آن‌طرف برده و سؤال‌های جورواجور پرسیده بودند که خسته و کوفته شده بودم.

فرصت کوتاهی روی تخت دراز کشیدم تا کمی استراحت کنم. عکس صدام که درست روبه‌رویم بود و به من ژل زده بود، بیشتر اعصابم را به هم می‌ریخت. تنفر در وجودم شعله کشیده بود، چند بار وسوسه شدم بلند شوم و با مشت و لگد به جانش بیفتم و داغ دلی همه آنچه در طول روز بر من گذشته بود، سر او خالی کنم. ولی فایده‌ای نداشت. تنها به بستن چشم اکتفا کردم تا برای چند لحظه هم که شده از چشمان ابلیسی این جنایتکار جنگی که دو ملت را در آتش جنگی خانمان‌سوز گرفتار کرده بود در امان باشم. برای یک لحظه به یاد خوابی که قبل از اسارتم دیده بودم، افتادم و فهمیدم که تعبیر آن خواب که هر لحظه بین من و همسرم فاصله‌ای به وسعت کوه‌ها و دره‌های عمیق می‌افتاد چه بوده است.

 

 

منبع : عقابان دربند(جلد دوم)؛ گودرزی، علی‌محمد، 1380، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی ارتش، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده