عقابان دربند-10
خب اسامی خلبانها را بگو! سکوت کردم و چیزی نگفتم. سعی میکردم تا حد امکان پاسخهایم گنگ باشد. طوری که نه زیاد دروغ گفته باشم که بعداً نتوانم گفتههایم را جمعوجور کنم و نه اینکه اطلاعاتی داده باشم. هر جوابی را قبلاً در ذهنم مرور میکردم تا در گفتههایم ضدونقیض پیدا نکنند و علیه خودم استفاده کنند.

سرهنگ کمی جلوتر آمد و دوباره پرسید:

– اسامی خلبان‌ها را بگو!

دست‌بردار نبود، باید چیزی سرهم می‌کردم تا شاید پاپیچم نشود. چند اسم ساختگی سرهم کردم و تحویلش دادم. گویا پی برده بود که به او دروغ می‌گویم. در چشمانم خیره شده بود. سپس پرسید:

– نام فرمانده پایگاه را بگو!

نام فرمانده قبلی پایگاه را به او گفتم تا کمی از شک و دودلی‌اش که در چهره‌اش موج می‌زد بکاهم شاید زودتر دست از سرم بردارد. خود در آن زمان علاوه بر پرواز، افسر اطلاعات عملیات پایگاه بندرعباس هم بودم. همیشه از این دلهره داشتم که اگر این سؤال را بکند چه جوابی بدهم.

سرهنگ در ادامه بازجویی پرسید:

– وقتی «آلرت» می‌ماندی چند موشک می‌بستی؟

– بستگی به آمادگی داشت.

– افسر اطلاعات عملیات پایگاه کیست؟

سؤالی را که در طول این مدت از مطرح کردنش واهمه داشتم، پرسید. برای لحظه‌ای احساس کردم که ممکن است بداند من خود افسر اطلاعات عملیات پایگاه هستم. اما خودم را نباختم و در ذهنم نام شخصی به نام «سروان فنی حسنی» را مرور کردم و به او گفتم تا چنانچه در بازجویی‌های احتمالی بعدی این سؤال پرسیده شد، همان اسم را بازگو کنم. سری تکان داد و مکثی کرد و گفت:

– همه چیز را ما می‌دانیم.

این حرفش شک و تردید را نسبت به اینکه آیا واقعاً می‌داند که من خود، افسر اطلاعات عملیات پایگاه هستم، بیشتر کرد. منتظر عکس‌العمل او بودم که در گفته‌های بعدی‌اش عنوان کند. ولی برخلاف انتظارم چیز دیگری پرسید و گفت:

– آیا میدانی دوست خلبانت مرده؟

فلاحی را ساعتی پیش از من جدا کرده بودند و گویی او را نیز همانند من برای بازجویی به اتاق دیگری برده بودند. فلاحی کمی از ناحیه کمر احساس ناراحتی می‌کرد و سردرد مزمنی او را نیز رنج می‌داد. برای لحظه‌ای دلم فروریخت و با خود گفتم نکند فلاحی براثر سقوط، ناراحتی‌اش وخیم بوده و همان منجر به مرگش شده باشد. بلافاصله پرسیدم:

– دوست خلبانم چرا مرد؟

سرهنگ لبخندی معنادار زد و گفت:

– از خوشی!

– منظورت چیست؟

– منظورم این است که زیر شکنجه جان سپرد.

فهمیدم که شاید یکی از شگردهای آنها برای تحت فشار قرار دادن من باشد و با این ترفند بخواهند وادارم کنند آنچه می‌پرسند به آنها بگویم. سکوت کردم و خود را بی‌اعتنا نشان دادم. در این موقع صحبت را عوض کرد و گفت:

– شنیده‌ام چهار فروند هواپیما از لیبی به ایران آمده، همین طوره؟

– من هیچ اطلاعی ندارم.

– چطور دوستت خبر داره ولی تو خبر نداری؟

– کدام دوستم همان که مرده؟!

– قبل از اینکه بمیرد گفت.

خندیدم و با تمسخر گفتم:

– اگر می‌گفت، چرا شکنجه شد، و چرا زیر شکنجه مرد؟!

هیچ چیز نگفت و از اینکه مچش را گرفته بودم و ناخواسته خودش را لو داده بود بسیار عصبانی بود. صورتش از خشم گل انداخته بود و کارد می‌زدی خونش درنمی‌آمد.

منبع : عقابان دربند(جلد دوم)؛ گودرزی، علی‌محمد، 1380، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی ارتش، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده