خاطره همسر شهید لشکری از روز اسارت وی(انتشار مجدد)
همسر لشگری از لحظات خداحافظی و شنیدن خبر اسارت این چنین می گوید: - صبح پنج شنبه 26 شهریور آقای لشگری از دزفول زنگ زدند و گفتند: - واکسن علی رو زدی؟

–           بله.

–           خانم مواظب باش تب نکنه!

–           شما نگران نباش، با مادرم مواظبش هستیم.

–           این روز ها خیلی سرم شلوغه، صبح زود که پا می شم تا شب یا در پروازم یا در دفتر عملیات، ترجیح می دم شب ها هم خونه نرم.

–           اجازه بده برگردم خونه، حداقل می تونم غذا برای شما درست کنم.

–           نه… نه، شما ناراحت نباشید، توی عملیات یه چیزی می خورم.

شب که شد، بدون هیچ دلیلی خوابم نمی برد، کلافه بودم. صبح جمعه هر لحظه احساس می کردم خبر بدی به من خواهد رسید. ساعت 9صبح تلفن زنگ زد، شخصی از ستاد نیروی هوایی بود. خواهش کرد آدرس منزل را بدم، هر چه اصرار کردم، بگوید چه خبر شده، گفت: توی تلفن نمی توانم به شما بگویم. آدرس منزل پدرم را دادم و در انتظار نشستم. لحظات برایم به سختی می گذشت. نمی دانم چقدر طول کشید تا زنگ در به صدا در آمد. یک سرهنگ، یک سرگرد و یک نفر لباس شخصی آمدند داخل. مادرم از آن ها پذیرایی کرد. من هر لحظه منتظر شنیدن خبر بودم. سرهنگ گفت: آقای لشگری مأموریت رفتن و برای شما نامه نوشتن. وقتی آن ها فهمیدند که من منتظر گرفتن نامه هستم، حرف شان را عوض کردند. سرگرد گفت: ببینید خانم، یک عملیاتی بوده و هواپیمای آقای لشگری را زدن. در آن لحظه دیگر چیزی نشنیدم و کاش می شنیدم که او گفته است حسین اسیر شده. من فکر کردم حسین کشته شده. این حالت شاید چند ثانیه طول نکشید. دوباره به خودم آمدم و شنیدم که می گوید: ما داریم تلاش می کنیم از طریق سیاسی ایشون رو پس بگیریم.

دیگر هیچ کدام از حرف های آن ها برایم مهم نبود، شروع کردم به گریه کردن و گفتم: من باید بروم خونه خودم. در آن زمان شهید فکوری، فرمانده نیروی هوایی بودند. با من تماس گرفتند و ضمن توصیه به صبر و بردباری گفتند: هواپیمای(سی-130)برای بردن ما به دزفول آماده است.

روز 30شهریور به همراه پدرم و بچه به دزفول رفتیم. شب را در منزل یکی از دوستان ماندیم. روز 31شهریور لوازم ضروری خودم را بسته بندی کردم که با خودم به تهران بیاورم. ساعت پرواز هواپیما 2بعد از ظهر بود. دوستان و همسایگان همه دور ما را گرفته بودند و نمی گذاشتند برویم. بعضی ها گریه می کردند. بعضی ها ما را دلداری می دادند. دقایقی قبل از رفتن ما صدای مهیبی پایگاه را به لرزه در آورد. هواپیماهای دشمن در ارتفاع پایین پرواز می کردند و همه می توانستیم آن ها را ببینیم. چند لحظه بعد خبر آوردند باند فرودگاه مورد اصابت قرار گرفته و پرواز انجام نمی شود. سرانجام به وسیله اتوبوس و با چند برابر قیمت، بلیط تهیه کردیم و به تهران برگشتیم  .

تا چند روز آشنایان زنگ می‌زدند، می‌آمدند و می‌رفتند، چی شد، چی نشد، چی می‌شه؟ من هم جوابی برای آن‌ها نداشتم.

از آن پس برای یک زن 18 ساله و یک بچه هشت ماهه،تنهایی بود و تنهایی.

با نیامدن لشکری به همراه دیگر اسرا، همسر ایشان از خاطرات آن روزها چنین می گوید:

    چند سالی بود در خانه های سازمانی مهرآباد می نشستم. در طبقه پایین ما خانواده سرگرد رواتگر که از خلبانان اسیر بود، زندگی می کرد. فرزندم علی با پسر آقای رواتگر هم سن بودند و هر دو به یک مدرسه می رفتند. تمام وقت در مدرسه یا خانه پیش هم بودند. چند روزی به آمدن اسرا نمانده بود. از طرف نیروی هوایی خانه و راهروها را نقاشی کردند و جلوی در منزل ما و آقای رواتگر پلاکارد خوش آمدگویی نصب کردند. همه خوشحال بودیم پس از ده سال حسین را خواهیم دید، به خصوص علی.

روزی که قرار بود خلبان ها آزاد شوند، سربازان جلو خانه را آب پاشی می کردند. علی مرتب می رفت و می آمد و می گفت: الان بابا می آید. همان شب آقای رواتگر آمد، ولی از لشکری خبری نبود. علی از همه ما ناراحت تر بود. وقتی از طبقه بالا به پایین نگاه می کرد و می دید دوستش دست در دست پدرش به گردش می رود، احساس عجیبی به او دست می داد. مرتب از من می پرسید پس چرا بابا نمی آید، نمی دانستم جوابش را چی بدهم. با وجود رفت و آمدهایی که مرتب در خانه آقای رواتگر صورت می گرفت و ناراحت شدن علی ، تصمیم گرفتم؛ چند روزی به خانه پدرم بروم تا این که پلاکاردها را بردارند. و رفت و آمدها تمام شود. پس از یک هفته که برگشتم بالاخره نمی توانستیم با خانواده رواتگر رفت و آمد نکنیم . همین موضوع از نظر روحی به علی لطمه می زد. پس از گذشت چهارماه، آقای رواتگر از آنجا رفتند . فکر کنم به خاطر من و علی بود. با پیگیری های زیادی که انجام دادم و با صحبت های خلبانان اسیر، برایم مشخص شد سال 1376، لشکری را به دستور صدام حسین از بقیه اسراء جدا کردند.

اولین جرقه های امیدواری (خاطره ای از همسر لشگری)

یکی از همسایگان ما روزهای عاشورا نذری می‌داد و من در این چند سالی که لشگری اسیر بود، در نذر آنها شرکت می‌کردم. دیگ‌های غذا را روی پشت بام بار می گذاشتند. سال 1374 بود و صبح عاشورا. من طبق هر ساله که برای پخت غذا شرکت می‌کردم، آن سال نرفتم. از این که در این چند سال جواب نذرم داده نشده بود، دل شکسته بودم. خانم و آقای همسایه از این که من نرفتم، به در خانه آمدند و گفتند: چرا نمی‌آیی؟ گفتم: امسال اصلاً بیرون نمی‌خواهم بروم. ایشان گفت: شما بیاید بالا و یک کاسه آب توی دیگ بریزید و بر گردید. بالاخره با اصرار آنان رفتم و یک کاسه آب ریختم، آمدم پایین. سر ظهر برای من غذا آوردند، ولی من نخوردم. شام غریبان، علی شمع برد پایین بابچه ها شام غربیان گرفت، ولی من نرفتم.

   فردای آن روز ۱۱ محرم از طرق کمیته اسرا مراسمی گرفته بودند و من را دعوت کردند. بعد از مراسم به من گفتند: آقایی از وزرات امور خارجه آمده‌اند و می‌خواهند با شما صحبت کنند. ایشان گفتند: از طریق صلیب سرخ آقای لشگری را در عراق دیده‌اند و نامه‌ای برای شما نوشته‌اند. نامه را به دستم دادند. آرم صلیب سرخ داشت. چند خط بیشتر نبود. فکر کردم دروغه و اینها می خواهند من را امیدوار کنند، چون دست خط حسین از یادم رفته بود. آن آقا از من خواست برای حسین نامه بنویسیم، و با ناباوری این کار را کردم. وقتی نامه های بعدی و عکس حسین را در اسارت دیدم، مطمئن شدم ایشان زنده اند ولی بسیار پیر و شکسته، وقتی عکس ها را دیدم تا چندین ساعت گریه کردم.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده