خاطره ای از امیر آراسته در باره شهید منفرد نیاکی (انتشار مجدد)
گذشت، چهار روز بعد خانمش با او تماس گرفت و گفت: مژگان به رحمت خدا رفت، با گریه به شوهرش گفت، گفت تو هم پدری؟ دخترت رفت. در لحظه های آخر هم منتظر بود که تو بیایی، به رحمت خدا رفته، بیا برای تشییع و تدفینش. گفت: نمی توانم بیایم، اینجا هنوز شهدای عملیات را من نتوانسته ام تخلیه کنم. هنوز نتوانسته ام سربازهای شهید که بعضی از آنها پیکرشان سر ندارد و تکه تکه شده جمعشان کنم و به دست پدر مادرشان برسانم ، چطور بیایم بالا سر دخترم که در آغوش شماها در کنار خانواده رفته، هر وقت کارم تمام شد می آیم.

وقتی که درگیر عملیات بود، من بارها این را گفته ام، خانمش بارها با تلفن تماس گرفت وگفت وقتی که تو که رفتی، مژگان روی تخت بیمارستان بود، به او قول دادی که بیایی. گفت: خانم! نمی توانم الان بیایم، گرفتار هستم. گفت: شاید تا دو-سه روز دیگر ، دختر 19 ساله ات از دنیا برود، دخترش به بیماری لا علاجی مبتلا بود. گفت: دو-سه روز بیشتر وقت نداری که به عنوان پدر بیایی. پاسخش این بود، این فرمانده ارتش اسلام، گفت: خانم عزیز، همسر من! دخترم مادرش بالا سرش هست. برادر و خواهر و فامیل و دایی و عمویش بالای سرش هستند.

 این جوان هایی که سرباز من هستند و با آنها تا چند روز دیگر درگیر کار می شوم، پدر و مادر و همه کسشان من هستم ، اینها در اینجا هیچ کس را ندارند، من دخترم را به خدا سپردم، شما هم ازش مراقبت بکنید ، ولی نمی توانم جوان های مردم را که به دست من سپرده شده اند، برای مأموریت به عنوان فرزندانم رها کنم.

 گذشت، چهار روز بعد خانمش با او تماس گرفت و گفت: مژگان به رحمت خدا رفت، با گریه به شوهرش گفت، گفت تو هم پدری؟ دخترت رفت. در لحظه های آخر هم منتظر بود که تو بیایی، به رحمت خدا رفته، بیا برای تشییع و تدفینش.

  گفت: نمی توانم بیایم، اینجا هنوز شهدای عملیات را من نتوانسته ام تخلیه کنم. هنوز نتوانسته ام سربازهای شهید که بعضی از آنها پیکرشان سر ندارد و تکه تکه شده جمعشان کنم و به دست پدر مادرشان برسانم ، چطور بیایم بالا سر دخترم که در آغوش شماها در کنار خانواده رفته، هر وقت کارم تمام شد می آیم. عملیات فتح المبین تمام شد. وقتی شهید بزرگ؛ نیاکی ، فرمانده لشکر 92 زرهی برگشت به منزلش. چهل ام دخترش هم گذشته بود. پسرش برای من می گفت، پسر شهید نیاکی در روستای نیاک که من رفته بودم، سالگرد شهادت این بزرگوار را مراسم گرفته بودند.

گفت: وقتی بابام از در آمد داخل، من دیدم بابام کمرش شکسته، کمرش خم شده پدرم، یک افسر بسیار رشیدی بود که زمان طاغوت خدمت کرده بود، 25 سال خدمت کرده بود. وقتی صیاد شد فرمانده نیروی زمینی، به او گفت: تو می مانی یا می روی؟  من سن بچه تو هستم، می مانی یا می رومی؟ گفت جمهوری اسلامی تو را گذاشته است فرماندهِ من و من سرباز هستم و از فرمانده ام اطاعت می کنم . ایستاد تا لحظه شهادتش و فرماندهی بسیار خوب و مقتدری کرد و مطیع صیاد بود.

 پسرش گفت: بابام آمد، من حس کردم که کمرش تا شده ، خب خجالت هم می کشید از من و مادرش. از همسرش خجالت می کشید که با تأخیر آمده، افسرده و غمگین آمد داخل خانه و گفت که من می روم در اتاق مژگان. رفت در اتاق مژگان و در را پشت سرش قفل کرد. گفت: ما صدای گریه پدر را می شنیدیم در اتاق خواهرم ، بعد از یک مدتی که گریه کرد،آمد بیرون و گفت: می خواهم بروم سر مزار دخترم. به او گفتیم که ما می آییم، گفت: نه، می خواهم تنها بروم. با دخترم تنها می خواهم باشم.

گفت: آدرس قبر را دادیم، بابا رفت. بعد از سه چهار ساعت برگشت، دیدیم این بابا ، دیگر آن بابا نیست، بابای افسرده نیست، دیدیم همان پدری است که با صلابت نظامی گری است، شب پیش ما بود، فردا لباسش را پوشید ، گفتیم کجا داری می روی؟ تو تازه یکی دو روز هست که آمدی.گفت: من باید بروم، من آمدم که به شما تسلیت بگویم و با دخترم لحظاتی باشم. من کار دارم، گفت فانوسقه اش را بست و لباسش را پوشید و ماشین آمد دم در و پدرم با همان صلابتی که روزهای قبل از عملیات  فتح المبین رفته بود، به همان ترتیب باز به منطقه عملیات رفت

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده