- مسعود جان! برای تو که بد نیست. ما باید ۲۴ ساعته اینجا باشیم؛ ۴ ساعت به ۴ ساعت شیفت بدیم. - به خودتون وعده ندین. من جایی نمیرم، به فکر شام و ناهار منام باشین. دستور بدین بیارن همینجا پشت میزم.

– همین وظیفه‌شناسی تو، ما رو گشته. تو سر حرفت وایسا، من میگم شامتو با سینی بیارن بذارن رو میزت.

– کافی به دیگه. حالا به کارتون برسین.

«شفیقی» و «ولی میرزا» از لحن جدی «پارسائیان» به خنده می‌افتند. چند لحظه بعد «شفیقی» چهره جدی به خود می‌گیرد.

– راست میگه دیگه جواد! واسه چی می‌خندی!؟ مگه نمی‌دونی بیرون چه خبره؟

– چه خبره؟

– «طرح تفرقه» اجرا میشه. همه‌ی واحدهای دریایی باید برن دریا.

 

*****

 

در بندرعباس (منطقه یکم دریایی) همه‌ی شناورها از اسکله جدا شده‌اند، جز ناو لجستیکی «بوشهر» که برای جدا شدن از اسکله تلاش می‌کند. ۱۲۰ نفر افسران و خدمه‌ی ناو لجستیکی بوشهر، از ساعت‌ها پیش به تکاپو افتاده‌اند، اما جدا شدن سریع ناو از اسکله، امری محال به نظر می‌رسد. از ۲ سال پیش تاکنون، «ناو بوشهر» از جای خود تکان نخورده است.

«ناخدا تاجداران» روی عرشه با افسرانش صحبت می‌کند.

– فرمان حرکت صادر شده، هیچ بهانه‌ای پذیرفتنی نیست. باید از اسکله جدا بشیم، حتی با یدک‌کش.

جناب ناخدا، موتور روشن نمیشه. به چند روز وقت احتیاج داریم.

– وقت نداریم. چند ساعت دیگه باید تو لنگرگاه باشیم. مفهومه؟

– بله جناب ناخدا؟

– ببینم چه می‌کنین. برین به امان خدا.

تعدادی از افسران ادای احترام می‌کنند و متفرق می‌شوند، جز ناوسروان «فرشادی نژاد» که پای پله‌های فرماندهی با دو افسر جوان در حال گفتگوست. «فرشادی نژاد» نگاهی به ناخدا می‌اندازد و جملاتش را کوتاه می‌کند.

– از تو بعیده، اسفندیاری.

«ناوبان یکم اسفندیاری» (افسر عملیات) پاسخ می‌دهد.

– فرمانده! ما که مشکلی نداریم. موتور، روشن نمیشه.

– اون حل میشه. آخرش اینه که با یدک‌کش، می‌کشنمون تو لنگرگاه. – نگاهی به ناوبان یکم «فرید آگه دل» می‌اندازد و لبخندی بر لب می‌آورد.

– مخابرات که شکر خدا مشکلی نداره، درسته؟

– مشکل مهمی نیست فرمانده! ما آماده‌ایم.

– خوبه. می‌دونی که جناب ناخدا روی شما خیلی حساسه.

«فرشادی نژاد»، این جمله را با تأكیدی آشکار و با لبخندی معنادار می‌گوید. «آگه دل» چشم به زمین می‌دوزد و لبخند خود را پنهان می‌کند.

– اطلاع دارم قربان!

نگاهش را به سمت «اسفندیاری» می‌دواند. او نیز لبخند بر لب، چشم به زمین دوخته است.

– امری نیست قربان؟

– برین به سلامت.

هر دو افسر، محکم احترام می‌گذارند و دور می‌شوند. «فرشادی نژاد» به سرعت خودش را به «ناخدا تاجداران» می‌رساند:

– در خدمتم جناب ناخدا!

– می تونیم طناب‌ها رو برداریم؟

– بله جناب ناخدا

– یدک‌کش، داره نزدیک میشه. یه سری به موتور خونه بزن، ببین بچه‌ها چه می‌کنن.

– اطاعت میشه.

احترام می‌گذارد و به سوی موتورخانه می‌رود. «ناخدا» روی پل فرماندهی می‌ایستد و به اطراف نگاه می‌کند. از نخستین ساعت‌های بامداد، اسکله، جانی دوباره گرفته است. این سوتر، همه تلاش می‌کنند تا «ناو بوشهر» بعد از ماه‌ها سکون، برای رفتن به دریا آماده شود.

 

*****

 

منبع : اسکورت؛ اخلاقی، علیرضا، 1393، سازمان حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس ارتش جمهوری اسلامی ایران، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده