مرد روزهای نبرد
امیر غضنفر آذرفر- 35 فرماندهان قسمتهای مختلف را جمع کردم و شروع کردم به کسب اطلاعات در همه موارد. به کسی نگفتم چه برنامهای داریم. خدا خیر بدهد به این تیمسار صالح پور. یک آدمی است که در شکل ظاهر کسی ریسک نمیکند و نمیآید این را بگذارد فرمانده تیپ، چون شکل طاهر و تیپ نظامی چندان قرص و محکمی ندارد. معمولاً یک نظامی دارای جذبهای است که در لباس شخصی هم که باشد تشخیص داده میشود که نظامی است.

اگر به راه رفتن یک جوان بالای بیست سال دقت کنید متوجه می‌شوید که او خدمت سربازی رفته یا نه؟ این از طرز گام برداشتن بانظم مشخص می‌شود! افراد خدمت نکرده باری به هر جهت گام برمی‌دارند؛ اما اگر به راه رفتن فرد خدمت کرده دقت کنید انگار با صدای طبل راه می‌رود شماره چهار ضربه طبل بزرگ، زیر پای چپ اوست؟

هرچه به صالح پور می‌گفتم در جوابم می‌گفت: «بله قربان، چشم قربان.»

ناراحت شدم گفتم: بله قربان – چشم قربان را ول کن. من هزاران نفر را خودم تربیت کرده‌ام حالا بله قربان چشم قربان به چه‌کار من می‌آید؟ تجربه کردم دیدم لشگر نه ستاد درست حسابی دارد! نه رکن ۳ درست حسابی که آن را سروسامان بدهد. موقعیت لشکر طوری بود که هر کس اهل آذربایجان بود آمده بود آنجا خدمت می‌کرد! برایش چندان مهم نبود چه اتفاقی رخ بدهد؟ فقط راضی بودند که به خانه نزدیک هستند. صبح می‌آیند سر خدمت و عصر برمی‌گردند به خانه‌هایشان.

هر کس دیگری هم جای آنها بود همین شرایط را پیدا می‌کرد. چون فرمانده است که باید به پرسنل خط بدهد و از آنها خدمت بخواهد. قصد ندارم زحمات سایرین قبل از خودم را بی‌ارزش جلوه بدهم اما این را باید در نظر داشت که لشکر ۶۴ منطقه وسیعی از جبهه غرب را تحت پوشش داشت. باید خیلی فعال‌تر از آنی می‌بود که نشان می‌داد.

کم‌کم شروع کردم به مهره چینی و اینکه فلان گردان کجا باشد. فلان تيپ گردان‌هایش را آماده جابجایی کند و تغییر موضع بدهد. تحولی عمیق به وجود آوردم. ستاد خود را از ارومیه به پیرانشهر منتقل کردم تا نزدیک خط باشم. خودم با پرسنل برای شناسایی می‌رفتیم. حتی بیش وقت‌ها خودم به‌تنهایی می‌رفتم تا دقت بیشتری داشته باشم.

از بال بزمرگسیر جلوتر نمی‌توانستیم برویم چون ما را زیر آتش می‌گرفتند. بالاخره آن‌قدر در ساعت‌های مختلف از شبانه‌روز برای شناسایی رفتیم تا موفق شدیم منطقه را کاملاً شناسایی کنیم. به فرمانده نیرو اطلاع دادم که ما می‌توانیم ۲۵۱۹ را آزاد کنیم.

اگر کسی بخواهد از ارزش‌های عملیات بازپس‌گیری ۲۵۱۹ و عملیات کربلای۷ چیزی کم کند، من یکسر سوزن اجازه نمی‌دهم و کوتاه هم نمی‌آیم. از خودم و از زحمات پرسنل غیور و جان‌برکف لشگر دفاع می‌کنم. حالا هر شخص یا نهادی می‌خواهد باشد. اگر بخواهند ارزش کار ما و ارتش را خدشه‌دار کنند، چنین کاری را قبول نخواهم کرد و دفاع خواهم کرد.

بعدها تعدادی آمدند و حدود یک‌صد ساعت با من مصاحبه کردند و فیلمی ساختند به نام عملیات سکانیان در همین رابطه آزادسازی حاج­عمران و 2519، گرچه زحمات زیادی سازندگان آن متحمل شدند که آن را باصلابت و مهم نشان بدهند اما به نظر من نه‌تنها کار خوبی درنیامد، بلکه خواسته یا ناخواسته به عملیات واقعی کربلای۷ لطمه زده­اند و از ارزش واقعی آن کاسته‌اند.

امثال شماها کم هستند که به آینده و به کاری که می­کنند ایمان داشته باشند. زحمت زیادی را متحمل شده‌اید از تهران تا اصفهان آمده‌اید تا خاطرات مرا ثبت کنید، درحالی‌که طبق گفته خودتان حتی تصور نمی‌کردید شما را به حضور بپذیرم.

شاید افرادی هم بوده‌اند که شما را نصیحت کردند و گفتند: به خودتان زحمت ندهید، آذرفر کسی نیست که به این راحتی­ها حاضر به مصاحبه باکسی باشد؛ اما همه سختی‌ها را به جان خریدید و آمدید. بعد هم دیدید آذرفر آن‌طورها هم که تعریف می‌کنند و دیگران را می‌ترسانند، نیست فقط محتاط عمل می‌کند.

دوستان واقعی را در روزهای سخت باید شناخت، در عروسی همه حاضرند برقصند و پای‌کوبی کنند، آیا همه این‌ها حاضرند در وقت بلا و گرفتاری، شانه‌هایشان را تکیه‌گاه سرت کنند؟ مسلماً نه…

آن موقع هم عده­ای بودند که نصیحت می‌کردند، می‌ترساندند و ده‌ها اماواگر می‌آوردند که: «آذرفر نکن این کار را. داری با آبرو و زحمات چندین ساله خودت و ارتش بازی می‌کنی. اوضاع را از این‌که هست خراب‌تر نکن.»

در میان افراد مثبت اندیشی هم بودند که مدام انرژی مثبت می می‌دادند که: «آذرفر، در حال حاضر و با شرایط موجود که شمشیرها را علیه ارتش از رو بسته‌اند، همت کن آب‌رفته را به جوی بازگردان »

این حرف‌ها برایم قوت قلب می‌شد و قدم‌هایم استوارتر می‌شد که باید از جان مایه بگذارم.

با شرایط حاکم بر لشگر۶۴ – امیر حسنی سعدی با جمعی از مسئولین لشگری و کشوری در یک صبحگاه عمومی مرا به‌عنوان فرمانده جديد لشگر معرفی و سکان این کشتی در خشکی لنگرانداخته را، به دست من دادند.

صحبت‌هایی می‌شد که خیابانی از ضلع شمالی داخل پادگان عبور کند. با شرایطی که آن زمان که بر منطقه حاکم بود و سوابقی که از درگیری با گروه‌های ضدانقلاب و ضد نظام داشتم، صلاح نمی‌دیدم خیابانی از وسط پادگان بگذرد. همین ممانعت کردنم هم باعث دلخوری عده‌ای از مسئولین شهری می­شد. هر کس از نگاه خود به موضوعات نگاه می‌کند. خطرات زیادی در کمین بود. بیمارستان در ضلع غربی پادگان احداث شده است. ستاد لشگر در ضلع جنوب شرقی و همه امورات و خدمات لشگر به آن گستردگی در همین فضای پادگان صورت می‌گرفت.

تصور کنیم ضدانقلاب بخواهد از فرصت استفاده کند و ضربه به بدنه ارتش در این بخش بزند، چه وضعی پیش خواهد آمد؟ کلاً مسیر عبور هر خط سواره یا پیاده را از داخل پادگان غدغن کرده بودم. بعدازاینکه خدمت من در لشگر پایان یافت و منتقل شدم، شنیده­ام اجازه احداث خیابان را داده‌اند.

البته شرایط فعلی با سابق خیلی فرق می‌کرد. آتش‌بس برقرارشده بود و کردستان آرام شده بود. ضدانقلابی که در میان افراد برمی‌کرد نفوذ کرده بودند و به نام کرد با دولت مرکزی در جدال بودند ریشه‌کن شده بودند. آن‌طور که پیش‌بینی می‌شد صحبت‌هایی می‌شد که ستاد لشگر را از داخل شهر خارج کنند که ازنظر من دیگر مهم نبود چه می‌کنند. چون نه مسئولیتی داشتم و نه زمان جنگ بود که حساسیت نشان بدهم.

 

منبع: مرد روزهای نبرد ؛ عابد ساوچی، عباس،1398 ، آتشبار، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده