شب به نیمه رسیده است. در بوشهر غوغایی است، گویی همهی شهر، مقابل خروجی «پایگاه تکاوران» صف کشیدهاند. مقامات شهر، اطراف استاندار جمع شدهاند و استاندار، در جستجوی فرماندهی گردان پیش میرود.

ناخدا رزم‌جو دورتر از بقیه ایستاده و به این هیاهو نگاه می‌کند. از دیدگاه او، مسئولان شهری «ناخدا صمدی» را در میان گرفته‌اند، اما صمدی همه‌ی حواسش متوجه هدایت ستون و برقراری ارتباط بی‌سیم است. ستون خودرو، به آرامی از پایگاه خارج می‌شود و خانواده‌ی رزمندگان از سمت داخل پایگاه برای آنها دست تکان می‌دهد.

چند دقیقه بعد ستون خودرو در تاریکی شب گم می‌شود و جمعیت، محوطه را ترک می‌کند. «ناخدا رزم‌جو» به تنهایی قدم می‌زند و به فردا می‌اندیشد. فردا روز دیگری است. نیروهای تازه‌نفس و افسران جوان از راه می‌رسند تا سازمان «نیروی رزمی ۴۲۱ » به فرماندهی «ناخدا مدنی نژاد» را برای رهبری جنگ کامل کنند.

 

فصل دوم: آژیر قرمز

روز اول مهرماه، در ستاد فرماندهی جنب‌وجوش بیشتری به چشم می‌خورد. «ناخدا مدنی نژاد» پشت میز فرماندهی نیروی رزمی ۴۲۱  مستقر شده و شش نفر از افسران، گرد او ایستاده‌اند. هوا گرم است و ساختمان وسایل خنک‌کننده ندارد. فرمانده لباس خود را کم می‌کند و دمپایی می‌پوشد. نگاهی به افسران می‌اندازد و میزهای مستقر در محل را از نظر می‌گذراند.

– کسی سؤالی داره؟

– خیر قربان.

– بسیار خوب! شیفت اول کی‌یه؟

ناوسروان «بهمن شفیقی»، نگاهی به ناوسروان «ولی میرزا» می‌اندازد و پاسخ فرمانده را می‌دهد.

– میز عملیات، من‌ام. میز مخابرات «جواد ولی میرزا»، «میز تردد»ام که شیفتی نیست. «مسعود پارسائیان» افسر تردد.

– یه «ناوبان یار» میاد کمک ناوسروان پارسائیان برای هماهنگی با سازمان بنادر که فهرست، آمار و گزارش روزانه رو آماده کنن.

نگاهی به میز بزرگ‌تر می‌اندازد و به صندلی‌های خالی خیره می‌شود.

– پیگیری کنین «افسرخلبان رابط» و «افسر راداری» کجان.

– اطاعت میشه جناب ناخدا!

– «مسئول تدارکات» با من بیاد. «اصغر زاده» و «میرترابی» هم استراحت کنن تا شیفت بعدی.

احترام می‌گذارند و به سمت میزهای خود می‌روند. «فرمانده» اتاق را ترک می‌کند و «پارسائیان» پشت میزی می‌نشیند که نزدیک ورودی راهرو قرار دارد. به داخل راهرو، سرک می‌کشد و هوا را بو می‌کند. به نشانه‌ی بوی نامطبوع صورتش را در هم می‌کشد و پرسشگر به «ولی میرزا» نگاه می‌کند. «ولی میرزا» لبخندی میزند و سرش را به سمت «شفیقی» برمی‌گرداند.

– این بوی راهرو خیلی حال گیریه.

– بوی فیبرِ. بوی این دیواره‌هاس.

– چشمامون‌ام میسوزه.

– آره. گاز متصاعد میشه ازش.

چند روز دیگه خوب میشه. عادت می‌کنی.

– آره بابا، زندگی همین صد سال اولش سخته.

«پارسائیان» با لحنی نیمه جدی پاسخ می‌دهد :

– ببخشینها ….. اینجا هتل نیست. پست فرماندهی‌یه. اونام تو شرایط آماده‌باش جنگی.

 

 

منبع : اسکورت؛ اخلاقی، علیرضا، 1393، سازمان حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس ارتش جمهوری اسلامی ایران، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده