مرد روزهای نبرد
بخش بیستم– فرماندهی لشگر64 امیر غضنفر آذرفر- 34 امیر حسنی سعدی، فرمانده وقت نیروی زمینی را یک زمانی در هوابرد شیراز آموزش تکاوری می­دادم. از شاگردان ممتاز و برازنده خودم محسوب میشدند. اواخر خدمت یکبار دیگر ایشان را ملاقات کردم. بااینکه سنی از هردوی ما گذشته بود، هنوز آثار و صلابت یک رزمنده اصیل را در هیکل و قامت ایشان دیدم که فرم بدن خود را حفظ کرده بود. دیدار ایشان مرا یاد سالهای جوانی خودم با او میانداخت که موانع سخت بهآسانی عبور میکردیم و مواضع دشمن فرضی را فتح میکردیم.

در مقطعی که ارتش به‌عنوان کم‌کار معرفی می‌شد و در هجوم هجمه‌ای از ناهنجاری‌ها و ناملایمات دوست و دشمن قرارگرفته بود، حسنی سعدی مأموریت سنگینی را به بنده محول کرد.

مسئولیت فرماندهی لشگر بزرگی مانند لشگر ۶۴ ارومیه را با مردانی جنگجو که ترک زبانند و به غیرت و تعصب شهره آفاق‌اند. با شناختی که از حسنی سعدی داشتم و بالعکس شناختی که ایشان از من داشتند، حدس زدم حتماً مأموریت خطیری قرار است پیش رویم ریشه بدواند و تناور گردد. سرم برای خطر درد می‌کرد، اصلاً فکر می‌کنم زندگی بدون خطر به مردابی که سگ‌ماهی‌ها هم از شنا کردن در آن اکراه دارند.

حاج عمران از سال‌ها پیش در دست نیروهای عراقی بود به‌خصوص بلندهای ۲۵۱۹ را که بسیار مهم بود در اختیار داشتند. به فرمانده نیرو گفته بودند شما این تیمسار آذرفر را هر جا هست بیاورید بگذارید فرمانده لشکر ۶۴ ارومیه.

عراق دوم اردیبهشت‌ماه ۱۳۶۵ از حربه غافل‌گیری استفاده کرده و به منطقه لولان تک‌زده و موفق شده بود آن منطقه را تصرف کند. متعاقب آن در هفته پایانی همان ماه به ارتفاع مهم و استراتژیک ۲۵۱۹ و گردکوه تک‌زده و آن را از لشکر ۶۴ پس گرفته و بر قله ۲۵۱۹ و تپه شهدا و گردکوه مستقر شده بودند. با این اوصاف به‌کل منطقه تسلط پیداکرده و با توپخانه منطقه را زیر آتش قرار می‌دادند. ارتش عراق شهدایی را که جا مانده بودند برای تضعیف روحیه رزمندگان به روی سیم‌خاردار بسته بودند! باید دست به عملیات گسترده زده می‌شد تا هم منطقه آزاد شود و هم شهدا را از آن وضع اسف‌بار نجات و به وطن بازگردانیم.

وقتی فرمان ایشان به من رسید که بیایید در نیرو به من بپیوندید، سریع رفتم نیرو خدمت ایشان. صبح زود لباس کارم را پوشیدم بروم خدمت ایشان، دیدم زودتر از من آمده‌اند به دنبال من.

گفتند: «آماده­ای سرهنگ؟»

گفتم: بله من آماده‌ام؛ اما برای چه‌کاری؟

گفت: «آماده‌باش می‌خواهیم برویم جلو.»

گفتم: بفرمایید برویم.

مستقیم رفتیم ارومیه. درحالی‌که من نمی‌دانستم برای چه منظوری به آنجا سفر می‌کنیم. تا زمان صبحگاه روز بعد هم نمی‌دانستم به چه منظوری رفتیم آنجا؟ در مراسم صبحگاه بدون اینکه به من چیزی بگوید اعلام کرد: «من یک نفر را به‌عنوان فرمانده لشگر به شما معرف می‌کنم. ایشان سرهنگ آذرفر هستند….!»

آنجا از زبان حسنی سعدی که دهان‌قرصی دارد، اما خودش آدم بدقلقی است شنیدم که به فرماندهی لشگر ۶۴ منصوب‌شده‌ام. همه ابراز احساسات کردند و صلوات فرستادند.

با خود گفتم، این شخص عجب آدم محکم و توداری است که این مسافت طولانی و یک‌شب اینجا بودیم یک کلمه راجع به این موضوع با من حرف نزد. فکر می‌کردم مرا با خود آورده که در بخش عملیات و اطلاعات شغلی بدهد که چیزی نمی‌گوید.

درهرحال قبول کردم. بعد از معارفه‌ای که صورت گرفت، داخل ستاد از روی نقشه مرا توجیه می‌کرد گفت: «فلانی، این یال را در اینجا می‌بینی؟»

گفتم: بله مشخص است.

گفت: آن قله آخری آنجا شماره چنده؟

دقت کردم روی نقشه، گفتم: مثل‌اینکه ۲۵۱۹ باشد

گفت: «این را برای نیروی زمینی می‌توانی پس بگیری؟ جناب سرهنگ، برآوردی برای این کارداری؟ این در برنامه کاری شما هست، با عنوان  ۲۵۱۹.

قبل از اینکه من فرمانده نیرو شوم مصیبت ساز بوده و به‌صورت اهانت­آمیزی لکه ننگی شده و چسبیده به دامن ارتش. ببینم شما می‌توانید آن را پاک‌کنید؟»

گفتم: تیمسار، شما مرا در جمع معرفی کرده‌اید اما خصوصی به من می‌گویید که این کار را بکنم. انتظار ندارم شما نیروی زمینی را به‌صف کنید که من می‌خواهم این را پس بگیرم. ولی من شناسایی می‌کنم. بررسی می‌کنم و پس از بررسی حقایق و امکانات موجود، بهتون میگم یا تشریف بیارید اینجا، یا من می آیم تهران خدمت شما و نتیجه را اعلام می‌کنم. ایشان پذیرفتند و به تهران برگشتند منتظر اعلام نتیجه از طرف من بودند.

 

منبع: مرد روزهای نبرد ؛ عابد ساوچی، عباس،1398 ، آتشبار، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده