مرد روزهای نبرد
بخش نوزدهم– حماسه امیر غضنفر آذرفر- 33 سر صحبت را اینچنین باز کردیم: ما عاشق شما و کارهای بزرگی که انجام دادهاید هستیم، دوست داریم از موهبتی که نصیب ما شده بهره­مند شده از زبان خودتان درباره کارهایی که انجام داده­اید برای ما تعریف کنید. تیمسار طبق معمول با تن صدای خاص خود اینطور شروع کردند: برای این ملت بافرهنگ که ریشه در تاریخ دارد هر کاری بکنیم کم کرده­ایم. ما سعی میکنیم همانگونه باشیم که پدر و پدربزرگان ما بودهاند. نسل ما، نسل سلحشور و آبرومندی بوده است.

شاید در مقاطعی براثر بی‌توجهی به مسائل امنیتی، یا ضعف‌هایی که بوده کشور مورد هجوم و تاخت‌وتاز بیگانه قرار گرفته باشد، اما همیشه از دل تاریخ طلایه دارانی به پا خاسته و نگذاشته‌اند غارتگران مدت زیادی بر اریکه قدرت باشند.

تاریخ این کشور پر از نادرها، ابومسلم‌ها، میرزا کوچک خان‌ها و ستارخان‌هاست. در همین دوران دفاع مقدس با همه مشکلاتی که بر سر راه بود جوانمردانه ایستادگی کردند و حماسه‌ها خلق کردند. در ادامه این‌گونه بیان کردند: «از وقتی بازنشسته شده‌ام دوستان مانند شما مرا تنها نگذاشته‌اند به دیدنم می‌آیند و از طرف نهادها برای شرکت در همایش‌ها و مناسبتهای مختلف دعوتم می‌کنند.

قطعه شعری همین اواخر به من هدیه شده که شرح‌حال دل ماست. طی همین مدت بارها آن را خوانده‌ام و هر بار که می‌خوانم اشک شوق به چشمم می‌نشیند و خون آریایی‌ام به جوش می‌آید. با خود فکر می‌کنم، کاش شرایطی پیش بیاید که اگر درگذشته قصوری از طرف من صورت گرفته بتوانم جبرانش کنم. اگر ذهنم یاری کند آن را برای شما از حفظ قرائت می‌کنم، ببینید شاعر با کلمات حماسی چه کرده است. شعر خوب اثرش از گلوله کاری‌تر است. گلوله در گوشت و پوست اثر می‌گذارد اما پس از بهبودی اثر آن از بین می‌رود؛ اما شعر و نثر وقتی در روح و مغز نشست و ذهن را اشغال کرد تا وقتی زنده‌ایم اثرش باقی خواهد ماند.»

تیمسار آذرفر وقتی به‌صورت عادی صحبت می‌کند، کلمات به‌صورت حماسی ادا می‌شوند، اگر بخواهد مطلب حماسی را بیان کند معلوم است چه حال و هوایی خواهد داشت.

در این حالت شبیه فردوسی بزرگ می‌شود که بخواهد یک صحنه نبرد و کارزار از شاهنامه را بیان کند. در یک صحنه خیالی، فردوسی با خیام هم‌کلام شده‌اند و فردوسی صحنه‌ای از یک نبرد را برای او شرح می‌دهد که از قول او این‌گونه است: (دیروز در وضعیت بدی گیرکرده بودم. جنگ میان سپاه ایران و روم  درگرفته بود. باران تیر از آسمان می‌بارید. چکاچک شمشیر بود و گرز و سپر. غفلت می­کردم عده­ای بی­گناه  کشته می‌شدند و حقی ناحق می­شد….).

تیمسار سینه را صاف کردند و به نقطه‌ای خیره شدند. با صدای رسا و حماسی گونه گفتند: «پسرم…»

در این حین پسر ایشان آرش که از پله‌ها بالا می‌رفت و در جریان قرار نداشت باعجله وارد شد و گفت: «بله پدر جان! امری داشتید؟».

ای به‌قدری طبیعی و ناخودآگاه اتفاق افتاد که همه ما حتی خود تیمسار بهت­زده در سکوت تماشا می‌کردیم. صحنه طبیعی و مانند تئاترهای خیابانی شده بود که یک‌باره بدون مقدمه و اینکه رهگذران خبر داشته باشند بازیگران صحنه‌ای را بازسازی می‌کنند و تماشاچی را غافلگیر می‌کنند. چند لحظه که سپری شد تیمسار به اوضاع مسلط شد گفتند: «نه پسر جان، می‌خواستم شعر وارث را برای دوستان قرائت کنم.»

تازه اینجا بود که صدای خنده فضای خانه را پر کرد و چنددقیقه‌ای قرائت شعر توسط ایشان به تأخیر افتاد. همگی درخواست کردیم شعر را از اول قرائت کنند و تیمسار این‌گونه شروع کردند:

پسرم!

دل به این خانه نبند

که

باغچه کوچک آن

یادگار پدر مرحوم است

خانه تو ایران،

این بیشه شیر

زخمی به هزاران موشک

جای مور و ملخ و کفتار نیست

قلمی بردار بنویس

پدرم مرد خطر بود

از پیرانشهر تا خرمشهر…

قطره ای بود

که با موج خروشان همراه

بذر یک لاله سرخ

سروی شد

در گلستان وطن پسرم!

وارث اسلحهای

نکند دوری دستان تو از قنداقش

گرد بی عاطفگی پخش کند….

ما که تحت تأثیر شعر حماسی با قرائت رسای تیمسار قرار گرفته بودیم برای ایشان کف زدیم و تشویق کردیم. تیمسار در ادامه گفتند: شما در اول حرف‌ها تون گفتید ما عاشق شما و کارهای بزرگی که انجام داده­اید هستیم. خودم هم گاهی به گذشته فکر می‌کنم با خودم می‌گویم یعنی سهم من از آن‌همه کار همین زندگی ساده در حد معمولی است؟

دارایی من از زندگی همین خانه و اسباب‌اثاثیه و چهارتا صندلی است که می­بینید نه ملکی داریم و نه ذخیره نقدی جداگانه‌ای؛ اما صادقانه می­گویم اگر جوان بودم و قرار باشد شغلی را انتخاب کنم بازهم نظامی‌گری و ارتش را انتخاب می‌کنم. بااینکه چند سال است بازنشست شده‌ام از طرف نیروهای سه‌گانه برای سخنرانی دعوتم می‌کنند با میل و رغبت می‌روم بدون اینکه احساس خستگی کنم یا انتظار مادی از کسی داشته باشم. درآمدم همین حقوق بازنشستگی است که همه می‌گیرند. این سهم من شده است از افتخاراتی که شما در نظر دارید و می‌گویید.

 

منبع: مرد روزهای نبرد ؛ عابد ساوچی، عباس،1398 ، آتشبار، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده