فرماندهی منطقهی دوم دریایی، با افسرانش صحبت میکند. فرماندهی ناوتیپ با دقت به سخنان فرمانده گوش میدهد و ناوسروان اولادی یادداشت برمیدارد. - «طرح تفرقه» باید به سرعت اجرا بشه. ناخدا رزمآور پاسخ میدهد : - جناب فرمانده، طرح اجرا میشه، اما استحضار دارین که یگانها، کامل نیستن. حداکثر ۶۰ درصد پرسنل حضور دارن.

– جناب رزم‌آور یگان‌ها، آذوقه و مهمات بگیرن و برای دریانوردی آماده بشن، هیچ شناوری روی اسکله نباشه.

– در مورد هماهنگی با نیروی هوایی…

ناخدا رزم‌جو حرف فرماندهی ناوتیپ را قطع می‌کند.

– مشکلات زیاده، جناب رزم‌آور! ما باید حلش کنیم. نیروی رزمی ۴۲۱ که مستقر بشه وضع بهتر میشه. نگران نباش.

– مشکل لجستیک داریم، وضع شهر به‌هم‌ریخته. اینجوری حتی تهیه‌ی غذا برای یگان­های شناور هم مشکله، چه برسه به نیازهای دیگه

– از نیروهای دیگه کمک می گیریم. مشکلی بود، به من اطلاع بدین.

– یگان‌های دیگه، آماده شدن؟

– گردان یکم تکاور، همین امشب میره خرمشهر به ناخدا صمدی ابلاغ شده.

– ایشون که بازنشسته شدن قربان!

ناخدا رزم‌جو، چند لحظه سکوت می‌کند، آنگاه در حالی که رگه‌هایی از هیجان در صدایش دیده می‌شود، پاسخ می‌دهد.

– دلم می‌خواست، میشد اون لحظه رو ثبت کرد و به همه نشون داد. همین‌جا، روبروم وایساده بود. بهش گفتم، تو بازنشسته‌ای، اختیار با خودته. میخوای برو، میخوای بمون.

– پس موند!؟

– چه موندنی! گفت، گردان من، بی من نمیره. سرباز این کشورم. انجام وظیفه می‌کنم. .

– فرمانده­ی بی‌نظیری­یه. مایه­ی افتخار همه­س.

– فقط پرسید، مأموریت ما چیه؟

– چند لحظه سکوت می‌کند و ادامه می‌دهد:

– گفتم «دفاع از خرمشهر». احترام گذاشت و رفت.

– کی حرکت می­کنن؟

– همین امشب. فردا خرمشهرند.

 

*****

 

شب به نیمه رسیده است. در بوشهر غوغایی است، گویی همه‌ی شهر، مقابل خروجی «پایگاه تکاوران» صف کشیده‌اند. مقامات شهر، اطراف استاندار جمع شده‌اند و استاندار، در جستجوی فرماندهی گردان پیش می‌رود.

ناخدا رزم‌جو دورتر از بقیه ایستاده و به این هیاهو نگاه می‌کند. از دیدگاه او، مسئولان شهری «ناخدا صمدی» را در میان گرفته‌اند، اما صمدی همه‌ی حواسش متوجه هدایت ستون و برقراری ارتباط بی‌سیم است. ستون خودرو، به آرامی از پایگاه خارج می‌شود و خانواده‌ی رزمندگان از سمت داخل پایگاه برای آنها دست تکان می‌دهد.

چند دقیقه بعد ستون خودرو در تاریکی شب گم می‌شود و جمعیت، محوطه را ترک می‌کند. «ناخدا رزم‌جو» به تنهایی قدم می‌زند و به فردا می‌اندیشد. فردا روز دیگری است.نیروهای تازه…ادامه دارد.

 

منبع : اسکورت؛ اخلاقی، علیرضا، 1393، سازمان حفظ آثار و نشر ارزش­های دفاع مقدس ارتش جمهوری اسلامی ایران، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده