«ناخدا رزمجو» فرمانده منطقه دوم دریایی بوشهر، از پنجرههای ساختمان قدیمی دفترش، به محوطهی پایگاه چشم دوخته است. نور و گرما حتی از پشت شیشه چشمهایش را میآزارد. در جستجوی ساعت، سر برمیگرداند و به دیوار روبرو نگاه میکند. عقربههای ساعت به عدد ۳ نزدیک میشوند. چند لحظه چشمانش را میبندد و با خود فکر میکند. چشم میگشاید و با نگرانی، به آسمان خیره میشود. صدای غرش هواپیماها، هر لحظه بیشتر میشود و ناگهان رگبار گلوله، زمین محوطه را خط میاندازد. به سوی در میدود و همزمان آجودانش، هراسان در را میگشاید.

– چی شده عسکری!؟

– میگ عراقی، جناب ناخدا!؟

هم‌زمان صدای زنگ تلفن شنیده می‌شود و عسکری به سوی تلفن می‌دود. ناخدا به داخل دفتر برمی‌گردد، پشت میز می‌نشیند و کشوها را می‌کاود. صدای زنگ تلفن در فضا می‌پیچد و ناخدا با عجله گوشی را برمی‌دارد. صدای عسکری شنیده می‌شود.

– جناب ناخدا! تلفن فرماندهی.

– وصل کن. در انتظار می‌ماند و با نگرانی به سمت محوطه سرک می‌کشد.

– سلام عرض شد، در خدمتم.

– سلام! در چه حالی ناخدا!؟

– خوبم قربان، امر بفرمایید.

– جنگ عملاً شروع شده ناخدا! . ارتش عراق پایگاه‌های ما رو زده. «گردان یکم تکاور» بدون معطلی اعزام بشه خرمشهر.

– اطاعت میشه. منتظر فرماندهی جدید گردانیم. «ناخدا

صمدی» بازنشسته شده.

– وقت این حرفا نیست. گردان اعزام بشه.

– اطاعت میشه. امشب حرکت می­کنه، قربان!

گوشی را می‌گذارد و سرش را با هر دو دست می‌گیرد. هم‌زمان چند ضربه به در نواخته می‌شود.

– بفرمایین.

«عسکری» در را می‌گشاید.

– ناخدا صمدی اینجان قربان!

– اه … بیاد تو.

از پشت میز برمی‌خیزد و به طرف در می‌رود، هم‌زمان «ناخدا صمدی» از چارچوب می‌گذرد و ادای احترام می‌کند. «رزم‌جو» با او دست می‌دهد.

حتماً خبرای جدید و شنیدی!؟

خبرا رو دیدم قربان. رگبار خورد جلوی پام.

از تهران خبر دادن که جنگ شروع شده. گردان یکم تکاور باید بره خرمشهر.

– میره، جناب ناخدا!

– تو چیکار می‌کنی؟ میری یا میمونی؟

– باید برم یا بمونم؟

– بازنشستگی­ت اومده، اختیار با خودته؟

– بیست سال حقوق گرفتم، برای امروز. میمونم ناخدا،

گردان من بدون من نمیره.

«ناخدا رزم‌جو» با شوق او را در آغوش می‌کشد.

– کار بزرگی می‌کنی صمدی! بهت افتخار می‌کنم.

– سرباز این کشورم. انجام وظیفه می‌کنم. مأموریت ما چی­یه؟

– دفاع از خرمشهر.

«ناخدا صمدی» محکم احترام می‌گذارد و به سرعت از دفتر خارج می‌شود.

 

*****

 

منبع : اسکورت؛ اخلاقی، علیرضا، 1393، سازمان حفظ آثار و نشر ارزش­های دفاع مقدس ارتش جمهوری اسلامی ایران، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده