مرد روزهای نبرد
بخش هفدهم – پایان مرحله اول امیر غضنفر آذرفر- 31 کار مصاحبه به روش عادی پیش میرفت. پنجشنبه بعد از پایان مصاحبه، امیر آذرفر اصرار کردند نهار در خدمتشان باشم، قبول نکردم. غذا بدهد. گرچه به هر صورت اگر امیر دستتنها بود و قصد داشت از بیرون سفارش غذا بدهد. گرچه به هر صورت غذا در منزل هم پخت میشد قبول نمیکردم چون در محل اسکانم (هتل و تالار 22بهمن) اصفهان غذا تهیه دیدهشده، منتظرم بودند. برای اطمینان از ایشان پرسیدم، آیا فردا جمعه را طبق روال، مصاحبه را ادامه میدهیم یا تعطیل کنیم شما استراحت کنید، منهم در شهر گشتی بزنم؟

ایشان گفتند: «بله تعطیل می‌کنیم. مگر شما قصد ندارید استراحتی بکنید و شهری مانند اصفهان را که زبانزد حتی جهانیان است بگردید؟ »

از صمیم قلب مایل بودم یک روز تعطیل باشیم و در شهر اصفهان گشتی بزنم اما ملاحظه ایشان را می‌کردم زودتر کار مصاحبه را به پایان برسانم تا مزاحم نباشم. روز بعد از فرصت استفاده کردم و برای تماشای آثار باستانی شهر، اول به زاینده‌رود و سی‌وسه‌پل رفتم.

جماعتی روی پل نشسته بودند. بعضی به‌صورت تکی و بعضی دو و یا چندنفری در حال تماشا و گپ زدن بودند. با دوربین تلفن همراهم چند عکس از زاویه‌های مختلف گرفتم.

از هر زاویه‌ای که نگاه می­کردم قطره­ای آب در سطح رودخانه ندیدم. علف‌های هرز روییده و از تشنگی خشک‌شده بودند. درجاهایی علف‌های خشک را آتش زده بودند و فضای سوخته حالت تأثربرانگیزی به وجود آورده بود!

یادم هست آخرین باری که چند سال پیش در اصفهان بودم، رودخانه پرآب بود و در بخش‌هایی از آن فضاهایی ایجادشده بود و میز و صندلی چیده بودند چای، بستنی و تنقلات می‌فروختند. شب‌ها نور باغ‌ها در سطح آب منظره شورانگیزی ایجاد می‌کرد دوست داشتیم در گوشه‌ای ساکت بنشینیم و به آن منظره نگاه کنیم. مسافران زیادی از داخل کشور و توریست‌های خارجی آنجا می‌نشستند و در حال خوردن و نوشیدن از زیبایی‌های زاینده‌رود لذت می‌بردند. حالا نه آب مانده بود و نه مرغابی، نه آلاچیق و نه توریست؟

زیر یکی از عکس‌ها از قول سازمان یا شرکت اسنپ که به جابه­جایی مسافر به طریق اینترنتی اقدام می‌کنند نوشتم: «توریست­های عزیز، شرمنده‌ایم! برای سی‌وسه‌پل و زاینده‌رود از ما تقاضای اتومبیل نکنید…! مگر ماشین‌های آتش‌نشانی، برای خاموش کردن دل‌سوخته زاینده‌رود..!»

در همان لحظه عکس و متن را گذاشتم در گروه‌های فراوانی که در تلگرام عضو بودم. عکس یکی از دهانه‌های سی‌وسه‌پل بر روی زاینده‌رود است. از بالا دریغ از قطره‌ای آب برای سیر کردن یک ماهی و مرغابی، چه رسد به جذب توریست..!»

از چند منطقه دیگر مانند میدان نقش‌جهان، عالی‌قاپو، هشت­بهشت دیدن کردم. هوا تاریک شده بود به محل حوزه هنری اصفهان رسیدم. نگهبان در حال قرائت نماز بود و دو نفر از پرسنل حوزه هنری در حال صحبت بودند. کتاب اشعارم با عنوان (پرنیان) همراهم بود به آنها دادم و گفتم به نگهبان بدهند تا صبح آن را به مسئول موزه بدهد. گفتند بنویس و به عنوان هدیه امضا کن. این کار را کردم. ساعت هشت شب بود که به محل اقامت خود رسیدم. سهم شام مرا در فر گرم نگه‌داشته بودند. فکر می‌کردم صبح ۹ صبح طبق قرار جلوی در خانه امیر آذرفر باشم و با شادابی که داشتم حاضر بودم تیمسار تا شب خاطره تعريف کنند و من بنویسم. شام را مهمان یکی از دوستان دوران دبیرستان آقای زندی بودم که استخدام نیروی هوایی در خانه‌های سازمانی زندگی می‌کرد. از خانه تماس گرفتند گفتند پسر بزرگمان که در خارج از کشور است برای چند روز به کشور برگشته سعی کن بیایی او را ببینی او هم می‌خواهد شمارا ببیند برگردد.

تنها کاری که توانستم بکنم با تیمسار تماس گرفتم و اطلاع دادم مجبورم برگردم تهران چند روز دیگر خدمت خواهم رسید. ایشان علت مراجعت یک‌باره‌ام را پرسیدند شرح دادم قانع شدند. بهترین کار این بود. از فرصت استفاده کردم رفتم ترمینال بلیت ساعت یک نیمه‌شب را گرفتم. چند ساعت فرصت داشتم. با این برنامه‌ریزی هم به کارهای شخصی می‌رسیدم و خرید می‌کردم و هم اینکه برنامه شام سر جای خودش بود. نیمه‌شب آقای زندی مرا به ترمینال رساندند. اصرار داشتند بلیت را کنسل کنیم شب را بمان قبول نکردم. تا لحظه حرکت اتوبوس همراهم بودند. ساعت یک اتوبوس حرکت کرد. دو روز در تهران بودم. با امیر نادری­زاده تماس گرفتم و قضیه برگشتنم به تهران را برایشان شرح دادم.  ایشان گفتند منهم قصد دارم چند  روز باقی‌مانده را با شما بیایم اصفهان تا زمان بیشتری را در خدمت امیر آذرفر باشم. امیر قاضی پور ترتیبی اتخاذ کردند این بار دو نفر بلیت قطار تهران به اصفهان را تهیه کردند..!

 

منبع: مرد روزهای نبرد ؛ عابد ساوچی، عباس،1398 ، آتشبار، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده