مرد روزهای نبرد
امیر غضنفر آذرفر- 30 سرباز را احضار کردم. همه تصورمان این بود تیمسار عکسالعمل شدیدی نسبت به او خواهد داشت. سرباز با ترسولرز نزدیک شد درحالیکه میلرزید احترام گذاشت. تیمسار آذرفر پرسید: این سرباز بوده؟ گفتم: بله تیمسار. به سرباز گفت: برو پتوها را جمع کن ببر برای خودت!

دست در جیب کرد و چهار هزار تومان به سرباز داد و گفت: این سرباز که جرئت دارد از دیدگاه آذرفر چیزی بردارد. مطمئن هستم جرئت آن را دارد که در دل شیر برود و بی‌هیچ ترسی به خط دشمن حمله کند!

قبل از اینکه گردان در ۲۵۱۹ مستقر شود، در ارتفاع کدو مستقر بودیم و به خاطر حساسیت منطقه و شیارهای فراوان، دسته چهار به استعداد چهل سرباز تشکیل داده بودند. وقتی‌که گردان به ۲۵۱۹ نقل‌مکان کرد سربازان دسته را بین سایر دسته‌ها تقسیم کردند و من تقریباً آزاد بودم و مسئولیت مستقیم نداشتم. اگر یکی از فرماندهان پایگاه‌ها مرخصی می‌رفت جایگزین وی می‌شدم. به خاطر وضعیتی که پیش‌آمده بود بچه‌های کادر به من لقب يدک داده بودند! مدت‌ها به همین منوال سپری می‌شد.

فرمانده یکی از دسته­ها ستوان علی مرادی بود که در ارتفاع سرشاخ مستقر بود. هر وقت جایگزین او می­شدم اتفاقی برای من رخ می‌داد و بلایی سرم می­آمد. سنگر ایشان برای من شوم بود. یک‌بار سنگر خودبه­خود بر سرم ریزش کرد. یک‌بار دیگر نیمه­های شب حدود ساعت 4 بامداد ناگهان با تختم در میان زمین و آسمان داخل بیل مکانیکی بودم! با دادوفریاد من نگهبان متوجه شد که راننده بیل مکانیکی که برای احداث خاک‌ریز و سنگر آمده بود اشتباهی سنگر فرمانده پایگاه را برده بود روی هوا.

وقتی متوجه شد در حین اینکه بسیار ترسیده بود کلی عذر خواست . مرتبه سوم سروان رحیمی که فرمانده گردان به وی مأموریت داده بود به منطقه سرکشی کند، سرباز سنگرم گفت: جناب سروان رحیمی آمده اکنون در پایگاه است.

لباس پوشیدم. در حال پوشیدن کفش بودم که گلوله توپ به سنگر اصابت کرد و من در زیر خروارها خاک و سنگ مدفون شدم! سربازان پس از ساعت‌ها تلاش مرا از زیر آوار بیرون آوردند. از شدت درد کمر که تراورس روی کمرم فرود آمده بود به بهداری منتقل کردند که در بهداری آقای عابد از کارکنان پایور که از تخصص بالایی برخوردار بود و بسیارانسان شریف و خوش برخوردی بود یک آمپول به من تزریق کرد که تا 48 ساعت درد فراموشم شد و بخواب رفتم.

روز بعد، از بهداری گردان مرا به بیمارستان پیرانشهر و ازآنجا به بیمارستان ارومیه منتقل کردند. در آنجا پزشک معالجم دکتر مروج بود که رو به من کرد و گفت: چکار می‌توانم برایت انجام بدهم؟ تمام بدنت بر اثر ضربه کوفته و قسمت‌هایی هم خراشیده شده.

به ایشان گفتم: می‌خواهم به خط برگردم.

با تعجب گفتند: با این وضع به‌جز دردسر برای هم‌رزمان مفید فایده نخواهی بود.

هفده روز استراحت در منزل نوشتند و مرا به بنیاد شهید ارومیه معرفی کردند. از آنجا هم مرا به بنیاد شهید شیراز معرفی کردند تا دنبال کار جانبازی خودم باشم. ولی من تمام این معرفی‌نامه‌ها را در خانه گذاشتم و پس از پایان مدت استراحت به منطقه برگشتم. فرمانده گردان مرا به سنگر خود احضار کرد. از من دلجویی کرد ولی ایشان با تعدادی از فرمانده گروهانها که در سنگرش بودند به‌شدت می‌خندیدند.

علت را پرسیدم شرح دادند: مسئول مرکز پیام نزد فرماندهی آمده و به ایشان گفته بود، یک نامه به ریاست ستاد مشترک نوشته‌شده. آن را در مرکز پیام دیدم برداشتم پس آوردم. چون در آن بسته است مجاز نبودم در آن را بازکنم. فرمانده گردان سریع رکن ۲ و معاون گردان و افسر عملیات را احضار و نامه را باز می‌کنند. متوجه می‌شوند یکی از افسران جوان که تازه از مرکز آموزش فارغ‌التحصیل شده بود و تجربه چندانی از جنگ و سلسله‌مراتب نداشت به‌صورت مستقیم نامه‌ای به ریاست ستاد مشترک می­نویسد و از ایشان تقاضای ۱۰۰ متر رول پلاستیک می‌نماید و پیشنهاد می­کند قصد دارد قصد دارد پلاستیک‌ها را به کمر سربازان بسته و از ارتفاع2519 آنها را رها و در گردمند به‌صورت اسکی که شیب مناسبی هم داشت فرود آیند و بدین‌صورت گردمند را که در دست عراقی­ها بود فتح نمایند!

سرگرد نادری زاده برای شوخی با افسر موردبحث، دستور داده پنج رول پلاستیک مهیا و افسر را هم احضار کرده به او داده گفته بود این نايلون، حالا طرح خود را اجرا کن.

پس از کلی شوخی و خندیدن در این مورد، فرمانده گردان به ایشان توضیح داد یک عملیات آفندی مراحل سخت و دشواری دارد که نیاز به هماهنگی‌های زیاد بایگان توپخانه، پشتیبانی لجستیک، یگان‌های هم‌جوار و حتی در رده‌های بالاتر و با یگان هوایی… که ایشان متقاعد شد و ما هم درس بزرگی از تجربه ایشان آموختیم.

استواری جوانی داشتیم به نام قلی زاده در پیرانشهر حمام می‌رود. هوا به‌قدری سرد بود که بچه‌های پیرانشهر لاستیک آتش زده دورش جمع شده گرم می‌شدند قلی زاده دستش را می‌گیرد روی آتش و به‌صورتش می‌کشد تا گرم شود. این عمل را به‌دفعات زیاد تکرار می‌کند. بچه‌های شیطان هم در هر می‌خندند ولی علت را نمی‌گویند. آقای قلی زاده تک‌وتنها می‌آید دسته خمپاره.

موحد پور فرمانده پایگاه تا قلی زاده را می‌بیند نمی‌تواند جلوی خنده خود را بگیرد. قلی زاده که علت را نمی‌دانست عصبانی می‌شود می‌گوید: چه خبره؟ چیز عجیبی دیدی بگو ماهم بخندیم.

موحدپور می‌گوید: آیینه بیاورید خودش را ببیند. قلی زاده شبیه حاجی‌فیروز شده خودش خبر ندارد.

موحد پور عکسی در آن حالت از قلی زاده می‌گیرد که همین باعث درگیری بین آن دو می‌شود.

خرداد ۱۳۶۵ به گردان ۱۶۲ مأموریت دادند که در منطقه کلاشین مستقر گردد. منطقه کلاشین منطقه‌ای برف‌گیر است که در زمستان به علت برف و کولاک شدید نیروهای خودی و دشمن منطقه را ترک و در نیمه‌های خرداد دوباره یگان‌ها در بلندی‌ها در پایگاه مستقر می‌گردند.

وقتی گردان در منطقه کلاشین مستقر شد می‌بایست یک دسته تقویت‌شده به‌عنوان یگان جلودار در ارتفاع گلازرد مستقر گردد. ارتفاع گلازرد نسبت به ارتفاعات هم‌جوار بلندتر و هنوز برف زمستان در ارتفاع آن مانده بود. از طرف گردان مأموریت حرکت و استقرار بر روی ارتفاع آن به من داده شد.

حوالی ساعت چهار عصر، دو نفر از نیروهای پیش‌مرگ بارزانی به‌عنوان راهنما به دسته ما معرفی شدند. فرمانده گردان نقشه را پهن کرد و من و راهنماهای بارزانی را که یکی کاک غزال و دیگری کاک حسین نام داشتند از روی نقشه مسیر پیشروی و استقرار را تفهیم کردند.

حرکت برای استقرار روی بلندی باید به‌صورت نعل اسبی اجرا می‌شد. اگر می­خواستیم مستقیم برویم احتمال برخورد با دشمن داده می‌شد. همین خاطر مسیر ما طولانی‌تر می‌شد. من که تازه از آموزشگاه افسری آمده بودم بسیار جوان بودم و ازنظر ژنتیکی، بدنم طوری بود که ۵ سال از سن واقعی‌ام جوان‌تر نشان می‌داد.

راهنماهای بارزانی اصلاً باور نمی‌کردند که من فرمانده پایگاه باشم. در آن زمان وزن من ۴۷ کیلو بیشتر نبود ولی سرشار از انرژی بودم. هوا گرگ‌ومیش شد حرکت را آغاز کردیم.

اواخر بهار بود از همه طرف برف‌ها آب‌شده، رودخانه‌ها جاری و پر آب بودند. وقتی به رودخانه می‌رسیدیم، کاک غزال می‌گفت: فرمانده به من مسئولیت داده برای اینکه شما را آب نبرد! بنده شما را روی پشتم سوار کنم از رودخانه رد کنم؟

آن‌قدر بدون وقفه راه رفتیم، ساعت ۴ صبح بر روی ارتفاع گلازرد بودیم. آنها محل استقرار دشمن، حد و حدود ارتفاع و موقعیت پایگاه را به من نشان دادند و برگشتند. چادرهای انفرادی سریع برپا کردیم و نگهبان در اطراف چادرها گماشته و درون چادر رفتم که استراحت کنم.

هنوز چشمانم گرم نشده بود که نگهبان آمد گفت: تعدادی هم بالاتر از ما چادر زده‌اند. سریع خودم را به محل نگهبانی رساندم. چادرها متعلق به عراقی‌ها بود. سریع به سربازان دستور دادم در سکوت کامل چادرها را جمع کردند و در محل مناسب دیگری مستقر شدیم. بعد که عراقی‌ها هم متوجه شده بودند ما آنجا هستیم، خود را به پشت ارتفاع که خارج از دید ما بود نقل‌مکان کردند.

روز دوم سربازان دنبال هیزم می‌گشتند کنسرو لوبیا گرم کنند. در همین حین دشمن که هیچ دیدی بر روی ما نداشت اقدام به شلیک خمپاره ۶۰ کرد که متأسفانه یکی از بهترین سربازان ما بنام احمد ماروسی اهل روستای ماروس نیشابور به شهادت رسید. گویی بهترین و عزیزترین اعضای خانواده‌ام را ازدست‌داده بودم چون ازنظر جثه و قیافه شباهت زیادی به خودم داشت.

روزی که فرمانده گروهان جناب سروان نوروزی سربازان را تقسیم کرد زنگ زد به من گفت: یک سرباز بهت دادم که شبیه خودت جوان و شجاع می‌باشد.

تا دو روز از ناراحتی نتوانستم غذا بخورم. دوست داشتم شبانه به پایگاه دشمن حمله کنم اما اجازه این کار را نداشتم چون باید با گردان و نیروی پشتیبانی هماهنگ می‌کردم.

هنگام ظهر بود دیده بان سریع آمد به سنگرم گفت: جناب سروان، حدود ۲۰ عراقی زیر صخره که آفتاب‌گیر است در حال صرف نهار هستند. با دوربین نگاه کردم. بله طعمه چرب و نرمی بودند. سریع دستور دادم دو تفنگ ۸۲ میلی‌متری که در ارتفاع مستقر بودند به‌سوی افراد دشمن نشانه گرفته شلیک کنند. جهنمی برایشان ساخته بودیم. دیگر افراد به کمک آنها آمدند تا کشته و زخمی‌ها را جمع کنند دو ردیف تیرباری شلیک کردیم.

مستأصل و درمانده شده بودند. تصور نمی‌کردند ما پشت صخره مستقر باشیم غافلگیر شده بودند. احساس کردم کسی در پایگاه دشمن زنده نمانده است اما هوا که تاریک شد صدای آژیرهای متعدد آمبولانس‌ها از دور شنیده شد که به چادرها را جمع کردند و در مقابل یک شهید، ده‌ها نفر از دشمن را به هلاکت رساندیم. آتش انتقامم فروکش کرده بود.

قطعنامه وقتی پذیرفته شد، به یگان ما دستور عقب‌نشینی دادند به تمرچین منتقل شدیم و در سوله های بسیار بزرگ که از سال های قبل از انقلاب ساخته شده بودند مستقر شدیم تا اینکه نیروهای سازمان ملل آمدند و به طور کامل اسلحه ها را روی ضامن گذاشتیم.

 

منبع: مرد روزهای نبرد ؛ عابد ساوچی، عباس،1398 ، آتشبار، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده