به نقطه­ی نامعلومی خیره میشود و پوشهی دیگری را میگشاید. ورق میزند و همزمان با یافتن برگهی دلخواهش، روی صندلی مینشیند. «عسکری» میپرسد : - جناب ناخدا! با من فرمایشی ندارین؟ - یه ساعت دیگه میرم برای بازدید. فعلاً کاری ندارم.

عسکری از اتاق خارج می‌شود. فرمانده درحالی‌که چشم به کاغذ دوخته، وضعیت ساختمان ستاد را مجسم می‌کند. در این مکان محدود، علاوه بر «ناخدا مدنی نژاد» (فرمانده نیروی رزمی ۴۲۱)، افسران نیروی دریایی برای هدایت جنگ مستقر خواهند شد و ستادی شکل می‌گیرد برای آن‌که ۴ منطقه دریایی و ۲ پایگاه، تحت امر یک فرماندهی، در برابر دشمنی صف‌آرایی کنند، دشمنی که خود را قدرت برتر نظامی منطقه می‌پندارد و به پشتیبانی ابرقدرت‌های جهان دلگرم است.

قرار است افسران نیروی رزمی ۴۲۱ در طبقه‌ی همکف ساختمان ستاد مستقر شوند و پیش از آن‌که یورش همه‌جانبه‌ی دشمن آغاز شود، طرح‌های عملیاتی لازم را برای رویارویی با دشمن و حفظ برتری دریایی ایران آماده کنند.

روزهای پایانی شهریورماه، برای نیروی دریایی روزهایی پر تب‌وتاب است اما در «بوشهر» مردم به کارهای روزانه مشغول‌اند. هنوز صحبت جنگ نیست و درگیری ناو «نقدی» با جنگنده‌های دشمن نیز بعد از یک ماه کم‌کم به فراموشی سپرده شده است، اما نه برای کارکنان نیروی دریایی که به سختی درگیر آماده‌سازی طرح‌های عملیاتی و سازماندهی ساختار جدید دفاعی هستند.

سی‌ام شهریور، کامیون‌ها برای آوردن قطعات موشکی از بوشهر به انزلی فرستاده شده‌اند و تدارکات مرکز کارخانجات بوشهر، برای دریافت قطعات موشکی و تجهیز ناوچه‌های موشک‌انداز، لحظه‌شماری می‌کند.

سی و یکم شهریور نیز هنوز اوضاع آرام است. در «ستاد ناو تیپ هفتم» جلسه‌ای برقرار است که به لحظه‌های پایانی، نزدیک می‌شود. دستورالعمل‌ها آماده شده‌اند و «ناخدا رزم‌آور» افسران را مرخص می‌کند.

ناوسروان اولادی، نفس عمیقی می‌کشد و به پشتی صندلی تکیه می‌دهد. افسران دیگر برخاسته‌اند و به ترتیب از اتاق خارج می‌شوند. «اولادی» کارش را به درستی انجام داده و از این بابت احساس راحتی می‌کند، اما نگران مسئله‌ای است که از ماهیت آن باخبر نیست.

نگاهی به ساعتش می‌اندازد و برمی‌خیزد. اندکی از ساعت ۲ بعدازظهر گذشته و دلش می‌خواهد هر چه زودتر خودش را به خانه برساند. کمی دلشوره دارد. ناخواسته به مسیر حرکت تا پایگاه می‌اندیشد. برمی‌خیزد و به سرعت از دفتر خارج می‌شود.

در تمام لحظاتی که رانندگی می‌کند، گرفتار دل‌شوره‌ی غریبی است که از ساعتی پیش گرفتار آن شده است. به سرعت خودرو می‌افزاید و به سمت خانه‌های سازمانی پیش می‌رود. با رسیدن به محوطه، کمی از دل‌شوره‌اش کاسته می‌شود. ناگهان صدایی در دوردست توجهش را جلب می‌کند. به سمت خانه‌های «افسر ارشدی» تغییر مسیر می‌دهد و در خیابان اول پیش می‌رود. پیش از آن‌که به پارکینگ برسد، صدا بیشتر می‌شود و هم‌زمان چهار هواپیما، در حالی که با ارتفاع کم پرواز می‌کنند در افق ظاهر می‌شوند، آن‌قدر نزدیک که گویی، قرار است در محوطه فرود بیایند. به دقت نگاه می‌کند. حرکت زمان کند می‌شود و ثانیه‌ها در نظرش کش می‌آیند به صورتی که می‌تواند در یک‌لحظه، همه‌ی جزئیات بدنه‌ی هواپیما را به‌خوبی ببیند. هواپیماها عراقی‌اند. یک‌باره خون به مغزش هجوم می‌آورد و پایش را با قدرت روی پدال ترمز می‌کوبد. به سرعت پیاده می‌شود. خودرو را در خیابان رها می‌کند و با تمام توان می‌دود. صدای نفس‌های خود را می‌شنود و هر چه بیشتر می‌دود، کمتر می‌رسد. گویی زمین زیر پاهایش سر می‌خورد و او را به عقب می‌کشاند.

به آسمان نگاه می‌کند. هواپیماها از فراز ساختمان می‌گذرند و برای چند لحظه از نظر پنهان می‌شوند. صدای غرش هواپیماها با هیاهوی مردم در هم می‌آمیزد و «اولادی» وارد ساختمان می‌شود.

به اتاق که می‌رسد، تقریباً از نفس افتاده است، اما فرصت درنگ نیست. باید هر چه زودتر دختر خردسال و همسرش را به محل امن برساند.

چی شده کارن!؟

هواپیما عراقی یه، باید بریم بیرون. عجله کن.

 

منبع : اسکورت؛ اخلاقی، علیرضا، 1393، سازمان حفظ آثار و نشر ارزش­های دفاع مقدس ارتش جمهوری اسلامی ایران، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده