عقابان دربند-2
- جناب کیانی! یک مأموریت «SM»[1] پیش آمده، تمایل داری بروی؟ اشکالی در پذیرفتن نمیدیدم؛ چرا که در پرواز آزمایشی احساس کردم سرماخوردگیام زیاد مشکلی برایم ایجاد نخواهد کرد. از این رو قبول کردم. چون تا زمان پرواز چند ساعتی باقی مانده بود، اجازه خواستم تا سری به منزل بزنم و برخی وسایل شخصیام را که نیاز داشتم بردارم. به منزل رفتم، قرار بود روز بعد، تعدادی از بستگان همسرم به خانه ما بیایند. همسرم وقتی دید، برخی وسایل شخصیام را که معمولاً هنگام مأموریتهای برونمرزی همراه میبردم برمیدارم، بلافاصله پی برد که عازم مأموریت جنگی هستم.

در طول جنگ نه‌تنها همسر من بلکه همسر اکثر خلبان‌ها روانشناسان ماهری شده بودند که حتی اگر پروازها را از آنها مخفی می‌کردی از حالات و طرز رفتن و … به‌خوبی درمی‌یافتند که عازم مأموریت جنگی هستیم. هرچند ما به لحاظ اینکه دلهره نداشته باشند، آنها را در جریان قرار نمی‌دادیم و آنها نیز گاهی اوقات زیاد کنجکاوی نمی‌کردند، ولی می‌دانستیم که به خوبی می‌دانند.

آن روز همسرم پرسید: – باز هم مأموریت!

برای اینکه دلداری‌اش داده باشم، گفتم:

– چیز مهمی نیست، اولین باری نیست که به مأموریت می‌روم. ممکن است یک روز و یا شاید بیشتر طول بکشد.

این را گفتم تا کمی خیال او را راحت کنم که اگر رفتم و برنگشتم تا چند روزی خیالش آسوده باشد. زیرا در شرایطی که او داشت، لازم بود آرامش بیشتری داشته باشد. از همسرم خواستم در هر صورت مهمانی روز آینده را به هم نزند. به او امیدواری دادم که شاید خودم را برای مهمانی برسانم.

. اما دلداری‌های من از پریشانی او که به خوبی در چهره‌اش آشکار بود، چیزی نکاست. ناگاه یاد خواب دیشب افتادم که بالای کوهی بلند ایستاده بودم و همسرم در پایین کوه. تلاش هر دویمان برای رسیدن به هم بی‌فایده بود و هر چه فریاد می‌زدیم گویی صدایمان به گوش همدیگر نمی‌رسید.

حالت آن روز همسرم و خواب ناگوار دیشب، کم‌وبیش در دل خودم نیز هول انداخته بود که نکند حادثه‌ای در انتظارم باشد. ولی باز خود را دلداری دادم و با گفتن چند ذکر و دعا خود را به خدا سپردم و زیر لب گفتم: «راضی‌ام به رضای خدا.»

به پایگاه برگشتم. من و جناب فلاحی هم پرواز بودیم. او از استادخلبانان نیروی هوایی بود که رشادت‌های زیادی در جنگ از خود نشان داده بود. بسیار خوشحال شدم که در برنامه پروازی با او هستم. مقدمات کار فراهم شد و ساعت ۶ بعدازظهر به سمت دزفول به پرواز درآمدیم.

پایگاه دزفول از جمله پایگاه‌های نیروی هوایی بود که در منطقه جنوب نقش بسزایی در حملات هوایی به خاک دشمن و مناطق جنگی داشت. به سبب تقویت بنیه دفاعی این پایگاه و بالا بردن توان عملیاتی آن از پایگاه‌های دیگر از انواع هواپیماهای جنگنده «اف-۵» و «اف-۴» به آنجا مأمور می‌شدند و از همان‌جا عملیات برون‌مرزی انجام می‌شد و یا با پرواز بر فراز منطقه، نیروهای سطحی دشمن را که رفته‌رفته در حال پیشروی به درون خاک میهن اسلامی‌مان بودند سرکوب می‌کردند.

آن روز به همین دلیل من و تعدادی از دوستانم با هواپیماهایمان به دزفول پرواز کردیم تا چند روزی را در آن پایگاه بمانیم و از آنجا در مأموریت‌های جنگی که طرح عملیاتی آنها از قبل ریخته شده بود، شرکت کنیم.

ساعت ۷ عصر بود که به پایگاه دزفول رسیدیم. آفتاب با رنگ سرخگون خود گویی که رنگ خون را در سراسر دشت وسیع خوزستان پاشیده باشد، در حال افول بود. از فراز این شهر که کارنامه درخشانی از ایثار و مقاومت در جنگ تحمیلی از خود به یادگار گذاشت، دشت وسیع عین خوش، رودخانه کرخه، شوش و … در زیر بال‌های آهنینمان هویدا بود و رنگ شفق به خود گرفته بود که اگر با چشم دل نگاه می‌کردی وجب‌به‌وجب آن خاک مقدس آغشته به خون شهیدانی بود که برای دفاع از سرزمین اسلامی خویش جانشان را فدا کرده بودند.

نیروهای عراقی با پیشرفته‌ترین اداوات نظامی در سطح منطقه.. ادامه دارد.

 

منبع : عقابان دربند(جلد دوم)؛ گودرزی، علی­محمد، 1380، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی ارتش، تهران


[1] – مأموریت SM مأموریت جنگی و برون‌مرزی را گویند.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده