مرد روزهای نبرد
بخش شانزدهم- خاطرات سرهنگ حمیدرضا نیاکان در ارتباط با امیر آذرفر امیر غضنفر آذرفر- 27 در آبان ماه ۱۳۶۴ از مرکز آموزش پیاده شیراز به لشگر ۶۴ ارومیه منتقل شدم. تعداد شانزده نفر رسته پیاده بودیم که باهم منتقل شدیم. ابتدا جهت آشنایی ما با جنگ و جو منطقه ما را به گردان تکاور که فرماندهی آن به عهده سرهنگ سهرابی بود سپردند که آن موقع گردان در جاده سردشت پیرانشهر در نزدیکی روستای ترکش مستقر بود. یک شب کلیه افسرانی که از مرکز پیاده آمده بودند جهت گشتی شبانه به اطراف روستا اعزام شدیم.

به گردان اعلام کردند عوامل دموکرات در حال گشت زنی هستند. یگان آتشباری گردان تپه‌ها و شیارهای اطراف روستا را بشدت می‌کوبید. پس از ۳ ساعت پرالتهاب توأم با ترس بدون درگیری به پایگاه مراجعت کردیم.

پس از ۲۰ روز آموزش فشرده و آشنایی با منطقه به یگان مادری خویش معرفی شدیم. من به‌اتفاق ستوان موحد که بچه شیراز بود به گردان ۸۲۲ که سرگرد فزون­مهر فرمانده آن بود معرفی شدیم. گردان در ارتفاع کدو و ۲۵۱۹ مستقر بود و ستاد گردان ساختمانی شیک و بتونی متعلق به ملا مصطفی بارزانی بود و در منطقه حاج عمران و در خلال جنگ کردهای عراق با رژیم بعثی عراق در سال‌های ۴۹ الی ۱۳۵۰ ساخته‌شده بود.

ساختمان مزبور در میان سلسله ارتفاعات حاج عمران در یک شیار بزرگ زیر یک ارتفاع نسبتاً بلند واقع‌شده بود که ازنظر موقعیت مکانی نه هواپیما و نه آتشبار توپخانه‌های زمینی قادر به هدف قرار دادن آن بودند.

در جوار این ساختمان غاری عریض و طویل واقع‌شده بود که کردهای عراقی به‌عنوان انبار مهمات از آن استفاده می‌کردند و بچه‌های گردان در زمان‌های آتش تهیه دشمن در آن پناه می‌گرفتند که بمب هم قادر به تخریب آن نبود.

در منطقه حاج عمران کنار چشمه زلال و درختان سرسبز آرامگاهی واقع‌شده بود که مردم محلی احترام زیادی برای آن قائل بودند. عراق در آن منطقه پادگان مرزی داشت به همین نام حاج عمران که در عملیات والفجر دو به تصرف لشگر ایران درآمده بود.

در عملیات والفجر۲ لشگر سپاه خراسان، تیپ۵۵ هوابرد شیراز و لشگر۶۴ و یگان‌های زرهی و توپخانه ارتش و یگان‌هایی از سپاه شرکت داشتند. طی این عملیات موفقیت‌آمیز شهر پیرانشهر و روستاهای اطراف از تیررس ارتش دشمن خارج‌شده بودند.

فرمانده لشکر سپاه مشهد شهید کاوه در همین عملیات در یال دم‌اسبی ۲۵۱۹ به شهادت رسیده بود. مدت دو سال در همین پایگاهی که برادر کاوه شهید شده بود، مسئول حراست از پایگاه پدافندی بودم.

به‌محض ورود به ستاد گردان مستقیم به همراه رئیس رکن یک فرمانده گردان معرفی شدم. شب از کاخ ملأ خارج شدم تا از زیبایی خیره‌کننده طبیعت در دل کوهستان و قلل سر به فلک کشیده استفاده ببرم. برف و بوران بود و من در حال قدم زدن متوجه شدم که برف مستقیم به چشمانم می‌خورد و مانع دید می‌شود. ستوانیار غلامحسین زاده اهل شیراز با دادوفریاد مرا به داخل فراخواند و گفت: «اگر ۲۰ قدم از کاخ دور شوی دیگر قادر به برگشتن نیستی گم می‌شوی! گم‌شدن برابر با مرگ است!»

تقریباً بچه جنوب بودم و دیدن چنان برف و کولاکی برایم تازگی داشت. ارتفاع برف به چندین متر می‌رسید. وقتی هوا صاف بود سربازان مستقر در خط برای بردن جیره و سوخت به ستاد گردان می‌آمدند؛ چون برف‌روبی فایده‌ای نداشت پس‌ازاینکه ماشین‌های برف‌روب اقدام به پاک کردن جاده می‌کردند چند دقیقه طول نمی‌کشید دوباره پشت سر آنها برف جاده را می‌پوشاند.

به خاطر دارم چندین خودرو برف‌روب اقدام به باز کردن جاده منتهی به خط کردند که پشت سر آنها دوباره برف جاده را می‌بست و خودروها به خاطر فرارسیدن شب در خط ماندند. روز بعد آن‌قدر برف در جاده جمع شده بود که تمام جاده‌ها مسدود و خودروها هم به خاطر کولاک مدت ۲۰ روز در خط ماندند. در منطقه حاج عمران هفته‌ها رنگ خورشید را نمی‌دیدیم. از حمام  خبری نبود. در گردان مرا به‌عنوان فرمانده دسته سهند سازمان دادند که هرگز شکل و شمایل موشک سهند را ندیده بودم و به خاطر نیاز رسته پیاده، عملاً فرمانده دسته پیاده بودم.

وقتی قرار شد به دسته مربوطه که همان سازمان سهند بود بروم، راهنما سرگروهبان گروهان بود مرا به دسته مربوطه راهنمایی کرد با تعجب دیدم سوراخی در میان برف‌ها پدیدار شد. نزدیک که رفتم حدود ۱۰ پله برفی باید طی می‌کردم تا به سنگر برسم که زیر برف مدفون شده بود؟

پله‌ها را طی کردم سنگری به ارتفاع ۲ متر در زیرزمین حفر کرده بودند. از سقف درونی سنگر پلاستیک رنگی کشیده بودند که یک طناب در وسط پلاستیک به درون یک تشت آویزان بود. براثر گرمای داخل سنگر برف‌ها ذوب و توسط آن نخ به تشتی که در گوشه سنگر گذاشته بودند هدایت می‌شد و برای شرب استفاده می‌کردند. شب‌ها آن‌قدر کولاک شدید بود که روزهای متوالی از سربازان خبر نداشتیم. دو عدد قاطر هم در پایگاه برای حمل جیره در روزهای غیر برفی موجود بود که به وجود آنها خیلی اهمیت می‌دادم چون زبان‌بسته‌ها نیاز به آب و غذا داشتند و در آن شرایط تهیه غذا برایشان بسیار مشکل بود اما باید به هر طریق ممکن نمی‌گذاشتیم از گرسنگی تلف شوند.

با ابتکاری که به خرج دادم چند نبشی تهیه کردم و سیم تلفن را از شیار آنها رد کردم و به سنگرها تلفن کشیدیم تا هرلحظه نیاز بود باهم در تماس باشیم. نبشی‌ها را طوری جاسازی کردیم که زیردست و پا نباشد و در ضمن از چشم هم دور نباشد تا زیر برف سنگین بتوانیم آن را کنترل کنیم. با کشیدن سیم تلفن به سنگرهای استراحت و سنگرهای نگهبانی خیالمان تا حدود زیادی آسوده شد و همیشه از حال‌وروز سربازان خبر داشتم.

روزی سرباز قاطربان گفت: قاطرها گرسنه هستند علوفه تمام شده. گفتم: هرچه نان خشک در سفره‌ها اضافه آمد جمع کن برای قاطرها. سرباز که بچه تهران بود گفت: جناب سروان مرا مسخره می‌کنی؟ قاطر که نان خشک نمی‌خورد.

گفتم: نه اتفاقاً برای قاطر خوردن نان خشک لذت‌بخش است.

قاطرها بعد از خوردن نان خشک‌ها از فرط سیری شیهه می‌کشیدند و خوشحالی می‌کردند. قبل از آن اگر چیزی مانند حبوبات خیس شده یا اضافه کنسرو یا هر چیز دیگری که بیرون می‌ریختند جمع می‌کردند به قاطرها می‌دادند. آنها هم بااشتها می‌خوردند.

چند زیلوی انفرادی را به هم دوختند: خورجین بزرگ درست کردند و جیره غذایی خشک را از ارکان می‌گرفتند و به‌وسیله قاطرها به پایگاه می‌آوردند. با توجه به‌زور زیادی که قاطرها داشتند به‌راحتی بالا می‌آمدند و فشار زیادی از روی دوش سربازها برداشته شد.

 

منبع: مرد روزهای نبرد ؛ عابد ساوچی، عباس،1398 ، آتشبار، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده