عقابان دربند-1
خاطرات خلبان آزاده سرهنگ محمدعلی کیانی شب عاشورا بود. سرماخوردگی خفیفی داشتم. به برنامه پروازی که نگاه کردم، اسمم را ذخیره سوم گذاشته بودند. پیش خودم گفتم: امشب نسبتاً کارم سبک است و میتوانم اندکی استراحت کنم. تا آن موقع (سال ۱۳۶۴) پروازهای متعددی انجام داده بودم و خدا خواسته بود که هنوز هم توفیق خدمت داشته باشم.

فرصتی پیدا کردم تا کمی با خود خلوت کنم و پرنده افکارم را به هر سو سوق دهم. گاهی به جنگ و آینده آن می‌اندیشیدم و گاهی به لحظه‌های خطرناکی که از آنها جان سالم به­در برده بودم. لحظه‌ای نیز به آینده همسرم و تنها فرزندم که چند ماه دیگر متولد می‌شد فکر می‌کردم. هر دم پیکان ذهنم گوشه‌ای از خاطرات گذشته را هدف می‌گرفت و مرا به آنها پیوند می‌داد…

صدایی مرا به خود آورد. «فتاحی»[1] یکی از دوستان هم­پروازی‌ام بود که مرا صدا می‌زد:

– محمد آقا! خیلی تو فکری.

– ببخشید جناب فتاحی اصلاً متوجه ورودتان نشدم. امری داشتید؟

– راستش عرضی داشتم و خواهشی!

– بفرمایید.

– محمد آقا! میدانی که ما روز عاشورا نذری داریم، اگر ممکنه شما به‌جای من «آلرت»[2] بمانی، بعداً جبران می‌کنم.

بلافاصله پذیرفتم و چون تا حدودی از وضع زندگی و خانوادگی او اطلاع داشتم، می‌دانستم فرزندی معلول دارد. شاید نذر روز عاشورا نیز برای شفای فرزندش بود. از طرفی برنامه روز بعد فتاحی یک آلرت ۳۰ دقیقه‌ای بود و پذیرفتن چنین خواسته‌ای مشکل زیادی برایم در برنداشت، با هماهنگی مسئولان اسمم را به‌جای او نوشتم و او نیز با خیال راحت راه منزل را در پیش گرفت و رفت.

صبح، سرماخوردگی‌ام شدت گرفته بود. با چند تن از همکاران منتظر سرویس بودیم. ساعت ۶ صبح با مینی‌بوس عازم پایگاه شدیم. عطسه‌های پی‌درپی حکایت از وخامت سرماخوردگی‌ام داشت و دوستان مرتب اصرار می‌کردند، به‌محض رسیدن به پایگاه به درمانگاه بروم. در گرفتن تصمیم مردد بودم زیرا ممکن بود با مراجعه به پزشک، استراحت تجویز کند و از پرواز بازبمانم.

به پایگاه رسیدیم، ساعت ۷ صبح شده بود. ترجیح دادم به گردان بروم تا نزد پزشک. مشغول خوردن صبحانه بودیم که تلفن زنگ زد. یکی از همکاران گوشی را برداشت. با من کار داشتند. گوشی را گرفتم.

– بفرمایید؟

– جناب سروان کیانی؟

– بله، خودم هستم.

– جناب سروان! فرمانده گردان با شما کار دارند لطفاً هر چه زودتر تشریف بیاورید!

جناب سرگرد ساجدی فرمانده گردان بود. بلافاصله نزد ایشان رفتم. تا مرا دید، گفت: «کیانی امروز دو پرواز آزمایشی داریم. باید سریع آماده شوی!» چاره‌ای جز قبول کردن نبود؛ چراکه وانمود کرده بودم کسالتم مانعی برای پروازم نخواهد بود و علی‌رغم اصرار دوستان از رفتن به دکتر سرباز زده بودم. هرچند که حال و دماغم برای پرواز مساعد نبود، ولی پذیرفتم و در دل گفتم: چی می‌خواستی چی شد! فکر کرده بودم که آلرت ۳۰ دقیقه‌ای، آن­هم به‌جای فتاحی زیاد مشکلی برایم ایجاد نخواهد کرد. حالا دو پرواز آزمایشی هم به برنامه اضافه شد. دو پرواز آزمایشی را انجام داده بودم. ساعت حدود 5/12 ظهر بود که به سمت گردان، برای رفتن به آلرت در حال حرکت بودم که جناب ساجدی صدایم زد:…

 

منبع : عقابان دربند(جلد دوم)؛ گودرزی، علی­محمد، 1380، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی ارتش، تهران


[1] – سرگرد خلبان محمد فتاحی از جمله خلبانان نیروی هوایی بود که در سال ۱۳۶۵ در یک پرواز آزمایشی به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

[2] – «آلرت» ALERT)) هوشیاری، اصطلاحاً اتاق خلبانان آماده را گویند که در زمان حمله هوایی دشمن ، زنگ خطر به صدا درمی‌آید و خلبانان بایستی با هواپیماهای مجهز به موشک‌های هوا به همراه برای مقابله با هواپیماهای دشمن به پرواز درآیند.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده