فصل اول: آتش زیر خاکستر گرمای تابستان بوشهر، کلافهاش کرده است. چشم به جاده میدوزد و ناخودآگاه بر سرعت خودرو میافزاید. باید هر چه زودتر خودش را به ستاد فرماندهی منطقه دوم دریایی بوشهر برساند. عرق پیشانیاش را با دستمال خشک میکند و در حال رانندگی به نامه­ای میاندیشد که روز گذشته با عنوان «بهکلی سری» به یگانهای نیروی دریایی ابلاغ شده است. واژه به واژهی نامه را مرور میکند. روز ۲۶ شهریور ۱۳۵۹ به همهی یگانها ابلاغ شده که برای درگیری جنگی آماده باشند. بهاحتمالزیاد ارتش عراق آمادهی حملهی همهجانبه به ایران است.

آینه‌ی خودرو کمی پایین آمده و او به‌جای پشت سر، تصویر سردوشی خودش را در آیینه می‌بیند. «ناوسروان کارن اولادی» به‌عنوان افسر عملیات ناوتیپ هفتم، به‌سوی پادگان «سبز آباد» می‌رود، تا در جلسه‌ای شرکت کند که برای مقابله با تهدید دشمن در «ستاد فرماندهی» منطقه برگزار می‌شود.

آینه را تنظیم می‌کند. نگاهی به پشت سر می‌اندازد و دوباره به جاده خیره می‌شود. در مسیری که به دریا ختم می‌شود، تا دوردست‌ها چیزی در چشم‌انداز نیست، جز گرمایی که موج می‌زند و جاده را به سراب شبیه کرده است.

هرچند، احتمال یورش دشمن به همه‌ی مرزهای کشور، موضوع تازه‌ای نیست اما اعلام رسمی آن از سوی فرماندهان، مسئولیت همه‌ی نیروها را سنگین‌تر کرده است.

اولادی چشم به جاده دوخته و رویدادهای نیروی دریایی را در یک ماه گذشته مرور می‌کند. جابه‌جایی نیروهای دشمن، سنگرسازی، جاده‌سازی و عملیات ایذایی، چیزی نیست که افسران کارکشته و آموزش‌دیده از آن به‌آسانی بگذرند. به خاطر می‌آورد، زنگ خطر، دوم شهریور به صدا درآمده است، روزی که ناو «نقدی»، با دشمن درگیر شد و با غرق کردن یک ناوچه و سرنگون کردن دو جنگنده‌ی عراقی، به اعلام جنگ ناگهانی دشمن، پاسخی دندان‌شکن داد.

خودرو، به پایگاه «سبز آباد» می‌رسد و دژبان زنجیر را برمی‌دارد. «ناوسروان اولادی»، پاسخ احترام دژبان را می‌دهد و به سمت پارکینگ می‌پیچد. «سبز آباد» محوطه‌ای است در امتداد دریا که ساختمان‌های اصلی فرماندهی و ستاد، در بخش شمال غربی آن بنا شده‌اند، دو ساختمان بزرگ قدیمی به سبک سربازخانه‌های انگلیسی که قدیمی‌ترین بنای آن محدوده به‌حساب می‌آیند.

«اولادی» از خودرو پیاده می‌شود و مسیر ساختمان «کلاه‌فرنگی» را پیش می‌گیرد، نگاهی به ساعت می‌اندازد و به‌سرعت از پله‌ها بالا می‌رود. داخل ساختمان، مقابل دفتر «عملیات منطقه»، «ناوسروان بهمن شفیقی» برای او دست تکان می‌دهد و منتظر می‌ماند. «اولادی» به او می‌رسد و دوستانه، به هم ادای احترام می‌کنند.

– سلام، جناب شفیقی! احوال شما؟

– سلام. از احوال‌پرسی‌های شما، بد نیستم.

– این، یعنی گله!؟

– گله که نه. آدم که تازه منتقل میشه، دلش می­خواد، دوستان قدیمی بیشتر تحویلش بگیرن.

– اوه…. قضیه فلسفی شد. فعلاً باید به کارای نظامی برسیم.

«شفیقی» لبخند میزند و سر تکان می‌دهد. با اشاره‌ی دست، راه را به «اولادی» نشان می‌دهد و هر دو وارد اتاق می‌شوند.

 

*****

 

منبع : اسکورت؛ اخلاقی، علیرضا، 1393، سازمان حفظ آثار و نشر ارزش­های دفاع مقدس ارتش جمهوری اسلامی ایران، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده