مرد روزهای نبرد
بخش یازدهم – دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند امیر غضنفر آذرفر- 22 هر جا بودم بااقتدار کار میکردم. کسی که در کارش ضعف نداشته باشد و کارش را صادقانه انجام بدهد، دلیلی ندارد از کسی حساب ببرد و جلوی اینوآن سر خم کند و مطيع خواستههای دیگران گردد.

نه این‌که قصد نافرمانی داشته باشم، اما جلوی فرمانده نیرو که ارشدترین و بالاترین مقام در نیروی زمینی بود نه‌تنها سرخم نمی‌کردم، که سرم را بالا می‌گرفتم تا یک سر و گردن از او بالاتر باشم.

کسی که در برابر مقام مافوق خود چنین رفتاری داشته باشد، به پرسنل پایین‌تر از او هم سرخم نمی‌کند که هیچ، اجازه هم نمی‌دهد در امورات مربوط به او دخالت کنند.

البته احترام و سلسله‌مراتب مسئله جداگانه‌ای است. ولی این‌که اجازه بدهم در کارم دخالت کنند و در بعضی موارد اعمال‌نفوذ کنند این دیگر در کت من فرو نمی‌رود. حالا اگر یکی از ما به خود این اجازه را داد و دخالت کرد این دیگر جای بحث دارد که چه چیزی باعث شده که ما در کارهای هم دخالت می‌کنیم؟

با این حرف‌هایی که زدم می‌خواهم این را بگویم که من با چنین ایده و برداشتی که از اطرافیانم داشتم و شاید ازنظر اخلاقی و رفتاری چندان تناسبی باهم نداشتیم، می‌دیدم و می‌شنیدم همین افراد در بخش عقیدتی و حفاظت و همچنین افراد دوروبرم می‌گفتند و به گوشم می که کار مرا تائید می‌کردند و از نحوه رفتارم خوششان می‌آمد. حتی حاضر بودند شهادت بدهند که در کار و اداره لشکر بزرگی مانند لشکر ۶۴ یا هر جای دیگری که در رأس امور خدمت می‌کردم یک وطن‌پرست و یک افسر وفادار به‌نظام هستم.

نظرم تنها به‌نظام جمهوری اسلامی ختم نمی‌شود، در زمان و دوره پهلوی هم همین‌طور بودم. بنده یک ایرانی هستم که جانم به وطنم بسته است و آن را فدای وطنم می‌کنم. به قول شاعر:

چو ایران نباشد تن من مباد                      دین بوم و بر زنده یک تن مباد

یک نظامی قسم‌خورده هستم که در خدمت ارتش می‌باشد برای اعتلای نام ایران نه یک شخص خاص. من در هر پستی که بودم سفارش کرده بودم هرکس که خواست به دیدنم بیاید اجازه بدهند بیاید مبادا به بهانه اینکه جلسه دارم و سرم شلوغ است کسی را ناامید برگردانند.

البته مواقع خاص را نمی‌شود نادیده گرفت. مثلاً نمی‌شود وسط یک جلسه مهم و واقعی شخصی را به حضور پذیرفت که بدهکار است و برای دریافت مبلغی پول ام ده، جلسه را تعطیل کنم او را ناامید نکنم. به او می‌گفتند برو فلان ساعت بیا۔

اینکه روی جلسه واقعی تأکید می‌کنم، کسانی هستند که حال ندارند با مراجعه‌کننده روبه‌رو شوند، به‌دروغ می‌گویند: «بگویید جلسه دارد!»

بدترین نوع خیانت به وطن به نظر من آن است که مسئولیتی را بپذیری و درحالی‌که لیاقت و توانایی انجام آن را نداشته باشی.

یکی از پرسنل ام ده بود تقاضای مرخصی می‌کرد برود شهرستان. مشکل خانوادگی برایش پیش‌آمده بود. پرسیدم وسط برج است پول داری بروی؟ خجالت کشید و گفت: «از یک نفر قرض می‌کنم و بعداً پس می‌دهم.»

آن زمان حقوق پرسنل خیلی کم بود. به یکی از افسران خود گفتم: او را ببر دارایی به افسر کنترولر بگو صد هزار تومان به او بدهد و سند بزند بیارید امضا کنم.

صد هزار تومان در آن زمان پول زیادی بود. آن شخص گفت: « تیمسار! این پول را به من می‌دهید؟ آن‌وقت در چه مدت باید پس بدهم؟ »

خواستم سر به سرش بگذارم و شوخی کرده باشم گفتم: پدرآمرزیده، خواستی پس بدهی بده به شوهر ننه‌ات! پسر جان تو مشکل مالی داری که پیش من آمده‌ای، اگر می‌توانستی پس بدهی که وسط برج بی‌پول نمی‌شدی که بخواهی از کسی قرض کنی. برو مشکلت را حل کن. برای همسر و بچه‌هایت هم کادو و سوغاتی بخر، ما را هم دعا کن و باروحیه عالی برگرد سر خدمت.

گاهی ازاین‌گونه کارها و خدماتی که به پرسنل ارائه می‌کردم باعث می‌شد وقتی به پرسنل تحت امر مأموریتی می‌دادم با جان‌ودل انجام می‌دادند و از جان خود مایه می‌گذاشتند. چون احساس می‌کردند با فرماندهی خدمت می‌کنند که اگر روزی مشکلی برایشان پیش آمد در کنارشان است، تنهایشان نمی‌گذارد.

این‌یک نفر می‌رفت به دوستان و همکاران و خانواده‌اش تعریف می‌کرد. همه که گرفتار نبودند، ولی این فکر در ذهنشان جان می‌گرفت که فرمانده‌شان در روزهای سخت زندگی تنهایشان نمی‌گذارد.

این روحیه خدمتی را در خانواده هم دارم. همین نوه‌ام، یعنی پسر آرش را وقتی بغل می‌گیرم به‌قدری به او محبت می‌کنم که وقتی پدر و مادرش می‌خواهند او را از بغل من بگیرند دودستی گردنم را قفل می‌کند، راضی نمی‌شود برود نزد پدر و مادرش!

نمی‌دانم اطلاع دارید یا نه هر دو ساق پای من در اثر اصابت ترکش گلوله شکسته، کج جوش‌خورده، حرکت برای من مشکل شده با عصا حرکت می‌کنم. بااین‌حال حاضرم وزن نوه‌ام را تحمل‌کنم اما او ناراحت نشود.

فرصت کنم در کارهای خانه به همسرم کمک می‌کنم، بارها شده عروسم ام ده جاروبرقی را از من بگیرد اجازه نداده‌ام. شنیده‌ام به آرش شکایت می‌کند می‌گوید: « من خجالت می‌کشم وقتی من هستم پدر جان جارو به دست بگیرد».

آتش به اخلاق من وارد است می‌گوید: «چه اشکالی دارد؟ وقتی پدر جان دوست دارند کمک کنند، ممانعت نکنید این‌طور راحت‌تر است.» خوب اگر این کمک و خوی نوع‌دوستی در من نهادینه نشده بود در خدمت نظام هم نمی‌توانستم به همکاران و پرسنل خدمت کنم. الآن شما بعد از بیست‌وهفت یا بیست‌وهشت سال آمده‌اید تا خاطرات مرا ثبت کنید.

پیرانشهر بیست‌وهشت سال پیش با پیرانشهر الآن خیلی متفاوت بود. اصلاً شرایط جنگی آن زمان پیرانشهر بازمان صلح امروز قابل‌مقایسه نیست. الآن مرکز تجاری یکی از شهرهای مهم مرزی شده، متفاوت با آن زمان است.

تعدادی از پرسنل ما شهید شدند، یا جانباز و آزاده شدند و تعدادی هم طی این مدت از دنیا رفته‌اند؛ اما من باافتخار درباره همه آن روزها و وقایع آن دوران حرف می‌زنم چون خیلی از پرسنلی که با من خدمت می‌کردند زنده هستند و می‌توانند صحت گفته‌های مرا تائید یا رد کنند.

اگر درجایی دروغی از طرف من گفته شود می‌آیند شهادت می‌دهند که اخیر آقا! این‌طور نبوده. آن‌وقت من باید شرمنده شوم. البته گذشت زمان باعث شده خیلی از مطالب فراموش شود و یا حتی اتفاق‌های کوچک و شیرینی که می‌تواند باعث شیرینی کتاب شود گفته نشود.

وقتی من همینی هستم که بیان می‌کنم، هیچ‌کس نمی‌تواند انگی به من یا شما بزند. من فرمانده لشگری بودم که چهار تیپ داشت از مرند شروع می‌شد تا می‌رسید به سردشت و پیرانشهر. وقتی با این وسعت کاری و جایگاه نظامی، سوار ماشین جیپ می‌شدم که یک در نداشت و پنجره پلاستیکی آن پاره شده بود، در سرمای ۲۰ تا ۳۰ درجه زیر صفر در منطقه حاج عمران و سردشت تردد می‌کردم نه اینکه وسیله‌ی مناسبی نداشته باشم، نخیر داشتم، آن‌هم وسیله‌ای با تمام امکانات.

وقتی بخاری ماشین را روشن می‌کردند در همان هوای ۳۰ درجه سرما، از گرما مجبور می‌شدم پنجره را پایین بدهم تا هوای داخل ماشین کمی خنک شود؛ اما با این کار می‌خواستم یادم باشد که پرسنل من حتی ممکن است آن جیپ قراضه را هم نداشته باشند چه حال‌وروزی دارند؟ چگونه سرما را تحمل می‌کنند و می‌جنگند تا پای جان عقب‌نشینی نمی‌کنند؟ قبلاً گفتم دوباره اشاره می‌کنم. یک‌بار وقتی وارد منطقه شدیم سربازی کلاه آهنی‌اش را آورد داد به من و گفت: «جناب سرهنگ، این کلاه را بگیرید جلوی دهان و صورتتان نفس بکشید تا قندیل‌های سروصورتتان آب شود. چرا در این آب‌وهوا آمده‌اید اینجا؟»

اگر در آن جیپی که بخاری زیر پایم روشن بود می‌نشستم از کجا متوجه می‌شدم و درک می‌کردم که در حاج عمران و بلندی‌های سکانیان و ۲۵۱۹ بر پرسنل من چه می‌گذرد؟

الآن من متوجه هستم که شما چطور ورقی که می‌نویسید تا تمام می‌شود، ورقه‌ی دیگری را برمی‌دارید و شروع می‌کنید به نوشتن تا یک کلمه از گفته‌های من جا نیفتد که اشتباه بنویسید. درحالی‌که می‌دانید و نیازی به چاپلوسی ندارید و اینکه اگرچند صفحه از گفته‌های مرا حذف کنید کسی از شما بازخواست نمی‌کند و یا اصلاً متوجه نمی‌شود.

در ضمن به این مسئله آگاهی دارید که این آذرفری که الآن رو به روی شما نشسته دیگر فرمانده لشگر نیست که از ما حساب ببرید. آذرفری هستم که باید صبح زود بلند شوم تا نانوایی شلوغ نشده بروم نان بگیرم بیاورم برای صبحانه. اگر دیر کنم یا نان خمیر بگیرم باید به همسرم توضیح بدهم تا ایراد نگیرد؟

وقتی شما با این حساسیت و دقت یادداشت برمی‌دارید که حتی فرصت نمی‌کنید لیوان چای خود را بنوشید، این نشانه تعهد و علاقه شما به کارتان است. من هم وقتی این صداقت و علاقه را در شما می‌بینم راغب‌تر می‌شوم وقت بیشتری را در اختیار شما بگذارم و در خدمت شما باشم.

همین نظر و عقیده را در مورد خودم داشتم. اگر صادقانه و بی‌ریا خدمت نمی‌کردم نشان ضعف من بود که باید از بالادست و پایین‌دست و عقیدتی و حفاظت حساب می‌بردم و جیک نمی‌زدم.

دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند

خواجه آن است که باشد غم خدمت کارش

نمی‌دانم این شعر از کیست؟ ولی خیلی به دل من نشسته آن را حفظ کرده‌ام. سال‌هاست این‌یک بیت شعر چطور و از کجا به ذهن من نشسته نمی‌دانم، اما خیلی جاها آن را خوانده‌ام و سعی کرده‌ام به آن عمل کنم..

توضیح نویسنده: من در جواب ایشان گفتم، شعر از حافظ است و من آن را در پیرانشهر برای شما نوشتم. آن‌هم بالای سربرگ نامه‌ای از طرف یکی از پرسنل گردان ۱۶۲ به نام محمد جودی ثانی. نامه را درباره‌ی انتقالش از گردان پیاده به داخل مخابرات ستاد لشگر نوشته بودم.

ماجرای نامه را برایشان شرح دادم. گفتند بله چیزهایی دارد یادم می‌آید. از ایشان خواستم اجازه بدهند كل آن ماجرا را همان‌طور که در مجموعه خاطرات خودم در کتاب (از منظری دیگر) آورده‌ام، در کتاب خاطرات ایشان بیاورم.

ایشان به‌شدت استقبال کردند و در توضیح فرمودند: (اتفاقاً خیلی خوشحال می‌شوم که شما آن مطالب را هم بیاورید در کتاب خاطرات ما. این موضوع را به‌طور کامل درج کنید چون خودتان شاهد زنده هستید بر گفتار من.)

ماجرا ازاین‌قرار است که درجه‌دار مخابرات محمد جودی ثانی پس از چند سال حضور در منطقه عملیات به مرکز لشگر منتقل‌شده بود.  طبق قوانین باید عوض او می‌آمد تا ایشان بتواند تسویه‌حساب کند برود.

آن‌طور که جودی ثانی تعریف می‌کرد این شخص دوقبضه کلت کمری به دو طرفین خود بسته بود و خود را وابسته به یکی از نهادهای انقلابی معرفی می‌کرد و عصرها با همان کلت ها در خیابان امام ارومیه که از مرکز شهر به جلوی لشکر می‌رسید برای خودش قدم می‌زد و به‌هیچ‌وجه حاضر نبود خود را به ستاد گردان مستقر در منطقه معرفی کند درنتیجه جودی ثانی به‌قدری انتظار کشیده بود افسرده شده بود!

یک روز گفتم می‌خواهی گزارشی مستقیم برای فرمانده لشگر بنویسم و ماجرا را مستقیماً برای خودشان شرح بدهم؟ جودی ثانی استقبال کرد و من متن بسیار سنگینی نوشتم که بقول معروف دل‌سنگ را آب می‌کرد. نامه را به‌صورت محرمانه به دست وجودان ایشان در ستاد عملیاتی پیرانشهر دادیم تا مستقیم خود فرمانده لشگر در پاکت را باز کنند، بخوانند.

بعداً آجودان فرمانده لشگر برای جودی ثانی عین رفتار فرمانده را به‌صورت نمایشی شرح و نشان داده بود. ایشان تعریف کرده بودند: « فرمانده لشگر بعدازظهر به ستاد آمدند. نامه‌ها را گذاشته بودم روی میز کارشان. چند نامه را بازکرده خواندند و دستوراتی زیر آنها نوشتند. وقتی نوبت نامه شما شد در پاکت را باز کردن متن سربرگ را خواندند(دلربایی همه آن نیست عاشق بکشند – خواجه آن است که باشد غم خدمت کارش) چشم‌هایشان گرد شد. از جا بلند شدند چند بار طول اتاق را قدم زدند برگشتند یکی دو خط را خواندند (آن‌قدر به خانواده‌ام قول داده‌ام منتقل‌شده‌ام نرفته‌ام، موجودیت خودم را به‌عنوان پدر و بزرگ خانواده از دست داده‌ام.) فریاد زدند، بگو بیسیم بزنند رئیس ستاد لشگر همین الآن بیاید پیرانشهر. برافروخته شروع کردند به قدم زدن طول و عرض اتاق را.

برگشتند سر نامه، آن قسمت را که نوشته بودید با دو کلت جلوی چشم دژبان آن‌هم جلوی شهر مانند کابوی هامانور می‌دهد کسی حریفش نمی‌شود! دوباره داد زدند بگو بیسیم بزنند فرمانده دژبان مرکز همین الآن بیاید اینجا!

هرچه نامه پایین‌تر می‌رفت ایشان فریاد می‌زدند بگو فلانی بیاید اینجا. هوا رو به تاریکی می‌رفت کل ستاد لشگر و پادگان پیرانشهر در ستاد عملیاتی جمع بودند و فرمانده لشگر سرشان داد می‌زد…

درنهایت دستور دادند اگر تا چهل‌وهشت ساعت جودی ثانی از منطقه رها نشود همه شما بازداشت و تنزیل درجه می‌شوید.»

همان‌طور که فرمانده لشگر دستور داده بودند در عرض چهل‌وهشت ساعت دستور تسویه‌حساب جودی ثانی صادر شد. البته بازهم همان شخص کلت بند نیامد بلکه شخص دیگری از پرسنل مخابرات بنام … اسمعلی‌زاده ( نام کوچکشان را فراموش کرده‌ام) خود را معرفی کرد.

 

منبع: مرد روزهای نبرد ؛ عابد ساوچی، عباس،1398 ، آتشبار، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده