مرد روزهای نبرد
بخش یازدهم – تصادف تلخ فراموش نشدنی امیر غضنفر آذرفر- 21 اینکه میگویم در گاوصندوق نگهداری میکردم بهاینعلت است که زیردست و پا نباشند و از بین نروند. اینطور که به کار شما توجه میکنم میبینم برای ثبت و نگهداری خاطرات دل میسوزانید.

احساس می‌کنم دست‌نوشته‌های زمان جنگ، از پول باارزش‌تر بوده اما در حفظ و نگهداری آنها سهل‌انگاری شده است. این سهل‌انگاری از طرفی از جانب خود ما بوده و از طرف دیگر از طرف نهادهای مسئول بوده که زودتر به فکر احیاء آنها نیفتاده‌اند و به رزمنده‌ها هم توصیه و یادآوری نکرده‌اند که روزی ارزش پیدا می‌کند و جای اوراق بهادار را می‌گیرد؟

عرق ملی که شما در جهت ثبت خاطرات دارید مرا هم سر شوق می‌آورد و افسوسم نسبت به از دست دادن دست‌نوشته‌هایم بیشتر می‌شود. چند روزی است که خاطراتم را مرور می‌کنم تا یادآوری شود تا آنها را بیان کنم، احساس می‌کنم هنوز همان آذرفر ۲۵ – ۳۰ سال پیش هستم و مسئولیت سنگین فرماندهی قرارگاه غرب را به عهده دارم.

گاهی دوستان و همکاران سابق مرا در مراسم می‌بینند می‌گویند امیر، وقتی شما لباس نظامی می‌پوشید و درجه می‌زنید هیچ فرقی با آن زمانی که فرمانده لشگر بودید ندارید!

البته این حرف‌ها به من روحیه می‌دهد و احساس می‌کنم هنوز مثمر ثمر هستم و هر کاری که از دستم برمی‌آید حاضرم در خدمت ارتش باشم.

اطلاع دارم درباره جنگ و دوران دفاع مقدس کتاب‌های زیادی نوشته‌شده است. باید سعی کنید مطالب کتاب و خاطرات افرادی را بنویسید که موردپسند جامعه باشد و اصل ماجرا هم تحریف نشود تا خوانندگان و مخاطبان بیشتری را جذب کند. وگرنه کتاب‌ها نوشته شود و در قفسه‌ها چیده شود تا خاک بخورند و کسی آنها را نخواند حیف‌ومیل است و به درد کسی نمی‌خورد.

نمی‌گویم من متفاوت از دیگران هستم اما این را به‌جرئت و شجاعانه بر زبان می‌آورم و صادقانه می‌گویم ضایعه بسیار ناگواری بود؛ اما باعث نشد ذره‌ای خلل در روحیه‌ام و همچنین در رابطه‌ام با ارتش و مملکتم به وجود آورد، منظورم تصادف سخت و سنگینی بود که با اتومبیل کردیم. یا اینکه بخواهم مسائل مادی را در نظر گرفته و ذره‌ای از وضع به وجود آمده سودجویی مادی کنم و یا برای راحتی خدمت در نظام بهانه قرار بدهم.

دو فرزند پسرم در این تصادف صدمه دیده و از دنیا رفتند. همسرم مادر همین فرزندانم مدتی بعد در اثر عارضه بیماری در بیمارستان بستری شدند مداوا صورت می‌گرفت ولی عمرشان به دنیا نبود. یک‌باره چنان گردبادی در کانون خانواده‌ام پیچید که هر کس را هراندازه قوی و استوار باشد از پای درمی‌آورد. اندوه سنگینی بود، اما با توکل به خدا و عقیده به اینکه هر کاری حکمتی دارد و خداوند زن و فرزند و مال را مایه آزمایش انسان قرار داده صبوری کردم و خدا را شکر کردم.

غیرازاین را هم اگر می‌خواستم، برایم مقدور نبود. نه می‌توانستم فرزندانم را برگردانم و نه از مرگ همسرم پیشگیری کنم. صبر و مقاومت درسی بود که طی زندگی بارها تجربه کرده بودم و نتیجه داده بود. روزی که وارد نظام شدم، خودم را وقف نظام و مملکتم کرده، عهد بستم هیچ‌چیزی نباید مانع انجام‌وظیفه‌ام شود. این وظیفه‌شناسی و عرق به‌نظام فقط به دوران خدمت مربوط نمی‌شود، الآن‌هم احساس کنم به وجودم نیازی هست باجان و دل اعلام آمادگی می‌کنم. ازنظر جسمی توان گذشته را ندارم، اما ازنظر فکری که سالم هستم و کوله باری از تجربه اندوخته‌ام که می‌توانند از آن بهره‌مند شوند. اگر نمی‌خواهند من دیگر مقصر نیستم.

یادم نیست لشگر۶۴ یا لشگر دیگری بود که از من دعوت کردند، رفتم. وقتی چشمم به سربازانی افتاد که برای استقبال نظامی ایستاده بودند، از خود بیخود شده، زانو زدم و پوتین یک سرباز را بوسیدم.

شاید در آن لحظه که من زانو می‌زدم، هیچ‌کس باور و تصور نمی‌کرد که آذرفر، با آن سن و سال و با آن رتبه نظامی بالا زانو بزند به پوتین‌های سربازی بوسه بزند. و در آن لحظه نه به‌جایگاه خودم فکر می‌کردم و نه به برخورد سایرین به این عمل. اگر باز هم پیش بیاید و شرایط مهیا باشد و آن حالت شورانگیز در من برانگیخته شود، ابایی ندارم و پوتین‌های سربازان یک گردان را خواهم بوسید. از من گذشته که کسی فکر کند خواسته‌ام برای تملق و چاپلوسی این کار را بکنم. الآن که فکر می‌کنم، اطمینان دارم در مناطق لشگر۶۴ بوده که این عمل را انجام دادم.

وقتی یاد گذشته افتادم و به یاد آوردم که سربازان چه سختی‌ها را زیر برف و کولاک و گلوله متحمل می‌شدند، این کارم به‌نوعی قدردانی از آنها بود. این‌گونه بود که توانستم خضوع و افتادگی را به نهایت برسانم و مقام سرباز را ارج بنهم.

سربازان ایرانی یکی از شریف‌ترین افراد جهان هستند. سربازانی که امکانات مناسب نداشتند و در مقابل جهان ایستادگی کردند. گاهی به‌قدری با کمبود پرسنل کادر، بخصوص با افسر، مواجه می‌شدیم که چند گروهان را به یک افسر باتجربه می‌سپردیم و چند افسر وظیفه در اختیارش قرار می‌دادیم و از او انجام‌وظیفه می‌خواستیم، آن‌هم بهترین نحو باید واحدهای تحت امرش را اداره می‌کرد.

نیروی جوان مملکت در نهادهای دیگر به کار گرفته می‌شدند درحالی‌که ما با کمبود نیرو مواجه بودیم. یک سرباز مجبور می‌شد شب شبه (هر شب پشت سر هم) نگهبانی بدهد. تازه روز هم به‌جای خواب باید آذوقه كول می‌کرد و از کوه بالا می‌کشید تا جیره غذایی به پایگاه برسانند.

من خودم به همه پایگاه‌ها سر می‌زدم. گاهی بدون اطلاع دیگران این کار صورت می‌گرفت. این کار چند حسن داشت. البته ایراداتی هم داشت. ایراد کار این بود که منطقه لشگر۶۴ ارومیه کلاً در چند جبهه می‌جنگید. با دشمن خارجی که سرتاسر مرز غربی جریان داشت و همه نیروها با آن درگیر بودند. علاوه بر آن، چند گروهک منحل شده بودند که فقط در این منطقه عملیات چریکی انجام می‌دادند مانند کومله، دمکرات، مجاهدین خلق که شناخته نمی‌شدند.

تعداد زیادی از این‌ها، روزها داخل جمعیت شهری و روستایی بودند و زندگی عادی داشتند؛ اما شب‌ها علناً تبدیل می‌شدند به چریک و قصد داشتند به پایگاه‌های ارتش ضربه بزنند یا اقدام به مین‌گذاری در جاده‌ها و مسیر رفت‌وآمد نظامیان می‌کردند.

این‌ها به‌مراتب خطرناک‌تر از دشمن خارجی بودند. چراکه می‌دانستیم دشمن خارجی رو به روی ماست و به‌صورت کلاسیک با ما جنگ می‌کند؛ اما این‌ها بالباس کشاورز، دامدار و به‌عنوان مسافر داخل مینی‌بوس هرلحظه امکان داشت اسلحه بیرون بکشند و حادثه‌آفرین شوند. اگر در آن لحظه که اقدام به عملیات چریکی نمی‌کردند، اخبار و اطلاعات نظامی از گفتگوی سربازان کسب می‌کردند و در اختیار فرماندهان خود قرار می‌دادند و طبق آمار و ارقامی که به دست آورده بودند به پایگاه حمله می‌کردند با شناختی که از وضعیت پایگاه پیدا کرده بودند.

نیروهای نظامی ما، کمین‌هایی که در جاده‌ها می‌خوردند توسط همین افراد بود. جاده‌ها کوهستانی و پیچ‌درپیچ بودند. محل ایست بازرسی‌ها در مناطقی زده می‌شد که سرعت خودروها کم می‌شد. یک نفر می‌توانست با اسلحه آر – پی – جی پشت صخره، درخت یا در گودالی به کمین بنشیند و در شرایط مناسب به خودروی نظامی که پر از نیروی غیرمسلح بود شلیک کند و در جنگل یا پشت صخره متواری شود.

وقتی به‌تنهایی در مناطق رفت‌وآمد می‌کردم امکان داشت با یکی از این افراد برخورد کنم بدون اینکه به وجود او شک کنم به طرفم شلیک می‌کرد. بالاخره به‌عنوان فرمانده لشگر شناخته‌شده بودم و به قولی کشتن یک مقام بالای نظامی می‌توانست انعکاس وسیعی برای جبهه دشمن داشته باشد.

اما حسن این کار در این بود که با غافلگیر کردن فرماندهان، به میزان آمادگی جنگی آنها پی می‌بردم و می‌دانستند که هر آن ممکن است آذرفر سر از پایگاهشان دربیاورد؛ درنتیجه میزان آمادگی شآن‌همیشه بالا بود.

به فرمانده گردان‌ها، ازجمله به سرگرد نادری زاده می‌گفتم: سرگرد نادری زاده! فرمانده گردان ۱۶۲، وظیفه تو و گردانت این‌چنین است. ما هم در کنارت هستیم و کمکت می‌کنیم. انتظار داشتم او وظیفه‌اش را به نحو احسن انجام دهد. اگر می‌گفت: «سرهنگ آذرفر! من با کمبود پرسنل و سرباز مواجه هستم این کار در توانم نیست.»

اگر در توان داشتیم کمک می‌کردیم و از جاهای دیگر کمبودهایش را تأمین می‌کردیم تا خیالش آسوده باشد، اما اگر نیرو و امکانات موردتقاضایش را نداشتم، دروغ نمی‌گفتم. به او می‌گفتم با همین توان که دارید آمادگی خود را حفظ کنید و حتی با توان مضاعف، کمبودها را جبران کنید.

وقتی فرماندهان من می‌دیدند با آنها روراست هستم و برایم مقدور نیست که در آن مقطع کاری برایشان صورت بدهم، ناراحت نمی‌شدند با توان مضاعف کار می‌کردند، چون می‌دانستند و باور کرده بودند بهشان دروغ نمی‌گویم و وعده توخالی هم نمی‌دهم.

 

منبع: مرد روزهای نبرد ؛ عابد ساوچی، عباس،1398 ، آتشبار، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده