مرد روزهای نبرد
بخش یازدهم –تصادف تلخ فراموش نشدنی امیر غضنفر آذرفر- 20 من دورههای زیادی را در آمریکا و فرانسه سپری کردهام! در مقطعی صدام حسین، رئیسجمهور عراق هم حضور داشت. آمریکاییها روی او حساب ویژهای بازکرده بودند. این از طرز رفتار آنها مشخص بود و جایگاه ویژهای را به ایشان اختصاص داده بودند. درحالیکه ما همه از کشورهای مختلف به آنجا رفته بودیم و باید از شرایط یکسانی برخوردار میشدیم.

مشخص بود برای او حرمت خاصی قائل هستند. من از هر کس دراین‌باره می‌پرسیدم ابراز تعجب و بی‌اطلاعی می‌کرد. احساس می‌کردم از طریق شبکه‌ای خاص او را تحت پوشش قرار می‌دهند طوری که او در دسترس همگان نباشد تا احیاناً در مورد تفاوت رفتارها از ایشان سؤال شود و ایشان مجبور به جوابگویی باشند.

دوره ما تمام شد و برگشتیم. طی تغییراتی که به عمل آمد او رئیس‌جمهور عراق شد! آمریکایی‌ها به خاطر منافع خود و آینده‌نگری در سطح کلان برنامه‌ریزی دارند و بی‌برنامه عمل نمی‌کنند.

آن چیزی که من می‌دانم و طی خدمت به آن رسیده‌ام و دستگیرم شده است این است که هر شروعی پایانی دارد. ببینید! من یک‌عمر زحمت‌کشیده‌ام و در پایان کار به امتیازاتی رسیده‌ام که حاصل دسترنج سال‌های عمر من بوده است. این یعنی من به این امتیازات رسیده‌ام باید از آنها درست استفاده کنم تا دستخوش تلاطم روزگار نشود که این امتیازات را از دست بدهم. مقصودم این است که من نمی‌توانم آنچه را که طی سال‌های خدمت در ارتش تجربه کرده‌ام همه را برای شما کنم. در حاج عمران بودیم و عملیات کربلای هفت در دستور کار ما قرار داشت. افرادی مانند امیر نادری زاده، سرهنگ آدم نژاد، امیر صالحی، امیر حسن تاج‌بخش و خیلی‌های دیگر سینه ستبر کرده بودند و با تمام وجود برای عملیات اعلام آمادگی می‌کردند. البته عناوینی که نام می‌برم عنوان نظامی کنونی این‌ها است. مثلاً امیر نادری‌زاده آن زمان سرگرد بودند.

آیا همه این‌طور بودند؟ کسانی بودند که از اسم عمليات می‌ترسیدند. حتی نامه‌هایی به من نشان دادند که علیه من گزارش کرده بودند که به این شخص آذرفر میدان ندهید. اگر بیش‌ازحد قدرت بگیرد، احتمال دارد علیه منافع نظام دست به اقدامی بزند!

دوستان و همرزمان خیلی محرمانه از من می‌پرسیدند: «شما چنین قصدی دارید؟!»

تعجب می‌کردم و می‌گفتم: یعنی نظام ما آن‌قدر ناکارآمد است که کسی اقدام کند به‌ نظام ضربه بزند؟ کودتا و یا هر اقدامی علیه نظام  یا اشخاصی صورت می‌گیرد که لیاقت اداره کردن کشور را نداشته باشند و به‌قصد به باد دادن آن را داشته باشند. حالا شما تصور می‌کنید کشور و نظام ما به چنان سرنوشتی گرفتار شده که اگر من قدرت داشته باشم دست به چنین اقدامی – بزنم؟

درصورتی‌که من آگاه بودم در ارتش با یک جمله: «شما بازنشست شده‌اید.» هراندازه قدرت داشته باشید خاتمه پیدا می‌کند.

از اصل مطلب دور نشویم. هدفم این بود بگویم نمی‌شود هر مطلبی را بیان کرد و دیگران را زیر سؤال برد. مسائل محرمانه شامل مرور زمان می‌شود. گاهی تا ابد نباید برملا کرد. گاهی هم‌زمان شامل حال آن شده و دوره‌اش پایان یافته همگان درباره‌اش اطلاعات کسب می‌کنند طوری نمی‌شود.

به این نتیجه رسیده‌ام که خودم را کنار بکشم و بین این مردم زندگی بی‌سروصدای خودم را ادامه بدهم. به قرآن قسم خیلی اتفاق افتاده کسی از من در جمع پرسیده: «فلانی شما آذرفر هستید؟»

گفتم: نه بابا! چرا این‌طور به ما نگاه می‌کنی؟ با تعجب گفته: «خب حالا که نیستی پس هیچی!» من آرام پایش را فشار دادم یعنی که هستم ولی هیچ نگو تا شناخته نشوم.

ببینید، یک شایعه وقتی به گوش مردم می‌رسد روی آن حساس می‌شوند. چطور می‌توان هر آنچه در دلت هست را بیرون بریزی و انتظار عکس‌العمل و انتقاد را نداشته باشی؟ این‌ها همه باعث شده در این سن و سال و شرایط زندگی که دارم با حقوق بازنشستگی امورات خود و خانواده را اداره کنم دیگر دنبال ماجرا و حاشیه و دردسر نروم.

عقیده دارم باید برحسب لیاقت هرکس به او پست و مسئولیت بدهند. افسری همه مدارج را طی می‌کند، می‌شود سرگرد یا سرهنگ؛ تازه می‌گذارند فرمانده فلان قسمت کوچک و منت هم سرش می‌گذارند که ما ایشان را فلان پست داده‌ایم. من اگر ببینم این شخص لیاقت دارد می‌گذارم فرمانده لشگر و به وجودش هم افتخار می‌کنم، نه اینکه منت سرش بگذارم که فلان و بهمان.

متأسفانه احساس می‌کنم نخبگان ما در حاشیه قرارگرفته‌اند و سعی می‌کنم به این‌گونه مسائل وارد نشوم و برای خودم دردسر درست نکنم. شما یادداشت می‌کنید، چاپ می‌کنید. بعد آنها که باید بخوانند، نمی‌خوانند. مچاله می‌کنند می‌اندازند بیرون. پس گفتن هر چیزی چه فایده‌ای دارد به‌جز ایجاد دردسر برای خود و اطرافیانم.

در مقابل جامعه‌ام احساس وظیفه و مسئولیت می‌کنم. می‌خواهم هر آنچه به یاد دارم را که امنیتی نیست برای شما بیان کنم تا ثبت شود؛ اما دیگر نمی‌توانم مانند سابق به مدت طولانی سخنرانی کنم و یا به خودم فشار بیاورم.

سال‌ها از زمان وقوع جنگ گذشته است. البته یادداشت‌هایی برای خودم داشتم اما به‌مرورزمان و به خیال اینکه دیگر به درد نمی‌خورند اهمیت ندادم یا پاره شده‌اند از بین رفتند، یا گم شدند. اگر تصور می‌کردم روزی این یادداشت‌ها ارزش پیدا می‌کنند و نهادهایی به فکر چاپ و نگهداری آنها خواهند افتاد در گاوصندوق به‌صورت قرص و محکم نگهداری می‌کردم.

 

منبع: مرد روزهای نبرد ؛ عابد ساوچی، عباس،1398 ، آتشبار، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده