هوانیروز و حماسه بزرگ خیبر-بخش سی و پنجم
ایثار راوی: سرهنگ جانباز خلبان سیف اله اشرفی اشاره: خلبان جانباز سیفالله اشرفی، از استادخلبانان قدیمی و بامهارت بالگرد ترابری 214 پایگاه هوانیروز مسجدسلیمان بود که در طول دوران دفاع مقدس پیوسته در مأموریت و پرواز به سر میبرد. بهجرئت میتوان اذعان کرد که این خلبان شجاع هوانیروز در هر عملیاتی، شرکت مستقیم داشت و بالگرد او بهکرات هدف اصابت گلولهها و موشکهای دشمن قرار گرفت.

او در عملیات بیت‌المقدس، با خلبان حسن سجادی نیاکی هم‌پرواز بود. بالگرد آنها در آن مأموریت هدف مستقیم گلوله توپ قرار گرفت. شدت اصابت گلوله به حدی بود که سر خلبان حسن سجادی از بدن جدا شد و کروچیف بالگرد که حسن برجسته نام داشت از بالگرد به بیرون پرتاب گردید. آن خلبان و کروچیف در اثر آن سانحه و سقوط به شهادت رسیدند و خلبان اشرفی به‌شدت زخمی و توسط بالگرد نجات از میدان جنگ به پشت جبهه تخلیه شد. او ماه‌ها تحت درمان بود و پزشکان تلاش زیادی برای بیرون آوردن ترکش‌های بی‌شماری که به داخل جمجمه و سایر نقاط بدن او رفته بودند، انجام دادند.

گوشه‌ای از خاطرات این خلبان جانباز را در عملیات خیبر می‌خوانیم:

در زمان عملیات خیبر، مسئول عملیات گردان هجومی پایگاه بودم. بر اساس یک هماهنگی و دستورالعمل، خلبانانی را برای پرواز در شب انتخاب و به مرکز آموزش هوانیروز اصفهان اعزام کردند. هیچ خلبانی کوچک‌ترین اطلاعی از حمله یا عملیات نداشت. تمرین و مانور پروازهای شب که بر روی سه ‌نقطه‌ی فرودگاه کمکی شماره‌ی۳ مرکز آموزش و منطقه‌ی مانور هوایی در حوالی باتلاق گاوخونی اصفهان به‌صورت رفت‌وبرگشت بود، به‌خوبی انجام گرفت؛ اما کافی نبود. آن پروازها برای خلبانانی که همیشه نیم ساعت قبل از سان ست غروب آفتاب به زمین می‌نشستند، بهتر بود تا در منطقه‌ای که مشابه منطقه‌ی عملیاتی خیبر بود، انجام می‌شد. همان ناهماهنگی و عدم پیش‌بینی، باعث شد که تعدادی از گروه‌ها نتوانند به‌موقع از مسجدسلیمان به اهواز پرواز کنند و شب در منطقه عملیاتی باشند. هرچند که در فردای آن روز همگی در منطقه حضور یافتند و مشکلی پیش نیامد، اما این پیش‌بینی برای عملیات‌های آینده به‌طور حتم باید انجام گیرد.

لازم میدانم به نکته‌ای در مورد آمادگی پرواز خودم اشاره‌کنم. در زمان عملیات خیبر، فرماندهان و مسئولین پرواز هوانیروز به علت آثار جراحی و همچنین خارج کردن ترکش‌هایی که از سانحه و سقوط قبلی بالگرد در بدن و جمجمه‌ام موجود بود، قصد داشتند از واگذاری مسئولیت و پرواز با بالگرد به من، جلوگیری کنند؛ اما وقتی چند نوبت پرواز با یکی از استادان انجام دادم، عدم مجوز را لغو کردند و این افتخار نصیب من شد که دوباره بتوانم همانند دیگر خلبانان به پروازهای خود ادامه دهم. من در آن مانورهای شبانه، خلبان نصرالهی پناه را به‌عنوان کمک‌خلبان خودم، انتخاب کرده بودم.

در مورخه 1362/12/5، دستور پرواز به‌صورت شبانه از مسیر اصفهان به اهواز ابلاغ شد. آن شب باز هم از من خواستند که به‌عنوآن‌یک نیروی غیرپروازی، همراه بالگردها به منطقه بروم که قبول نکردم و مسئولیت پرواز با بالگرد را به عهده گرفتم.

تیم‌ها یکی پس از دیگری از زمین بلند شدند و به‌سوی جنوب پرواز کردند. ما هم دومین تیم بودیم که پرواز کردیم. با این‌که در تاریکی شب پرواز می‌کردیم خوشبختانه در طول مسیر اشکالی پیش نیامد و سالم به زمین نشستیم. هر تیم متشکل از چهار بالگرد بود و رهبری تیم ما را، سرگرد شاهین به عهده داشت. قبل از فرود ما در پایگاه هوانیروز مسجدسلیمان، تیم دیگری از بالگردها نشسته بود که با رسیدن ما، آن تیم به سمت اهواز پرواز کرد. نیم ساعت بعد به ما هم دستور پرواز به اهواز را ابلاغ کردند. خستگی پرواز اصفهان تا مسجدسلیمان هنوز در تنمان بود که استارت زدیم و از زمین بلند شدیم. تنها هماهنگی بین تیم‌ها برای ارتباط در طول مسیر، انتخاب یک فرکانس مجزا بر روی رادیو اف-ام بود که در آن شب ظلمانی می‌توانستیم از وضعیت دیگر بالگردها تا اندازه‌ای باخبر شویم. با توکل به خدا در حال پرواز بودیم و جلو می‌رفتیم. دلهره‌ی برخورد و تصادف بالگردها با یکدیگر، دغدغه‌ی مهمی بود که نمی‌توانستیم یک‌لحظه از فکر آن بیرون بیاییم.

تنها عاملی که موجب مقاومت ما در آن تاریکی بود، امید به پروردگار و همت بالای خلبانان بود. حدود ۱۵ دقیقه از پرواز نگذشته بود که یک‌باره با پیامی که روی رادیوی وی-اچ-اف آمد، نگران شدیم. پیام از خلبآن‌یکی از بالگردها با عنوان این‌که "من vertigo (از دست دادن موقعیت پرواز)". این اصطلاح به این معنی می‌باشد که خلبان در حین پرواز قادر به هیچ‌گونه تشخیصی ازنظر چگونگی پرواز وسیله نیست. این مورد بیشتر در اوقاتی پیش می‌آید که یک وسیله‌ی پرنده در داخل ابر محاصره شده باشد که آن شب برای یکی از بالگردهای ما در تاریکی به وجود آمده بود. کاری از دست کسی برنمی‌آمد. با ناراحتی همان دغدغه به پرواز ادامه دادیم. انجام یک مأموریت جنگی شرایطی دارد که برابر همان شرایط باید انجام گیرد. در غیر این صورت، مأموریت به نتیجه مفید نخواهد رسید.

بالاخره به اهواز رسیدیم و درحالی‌که شهر و فرودگاه هم غرق تاریکی بودند، در باند فرودگاه فرود آمدیم. با این‌که تمام بالگردها به‌غیراز آن‌یک فروند، (۷ فروند 214) بودیم که سالم به زمین نشستیم، اما باز هم ناراحت خلبانان و دیگر سرنشینان آن‌یک فروند بودیم که خوشبختانه پس از دقایقی، صدای پرواز او را هم شنیدیم. آن بالگرد هم سالم در کنار بقیه بالگردها به زمین نشست. یکی از محاسن خوب نیروهای هوانیروز همدلی و شریک بودن آنها در مأموریت و جبهه‌های جنگ بود. نیروهای هوانیروز اعم از خلبان و فنی و عادی و کارمند و سرباز، یک روح در بدن‌های مختلف بودند. شادی اگر پیش می‌آمد، همه در آن شریک بودیم و غمی هم اگر از راه می‌رسید، بازهم غصه‌ی مشترک همه بود. به قول سرگرد ناظوری "نیروهای هوانیروز گذشته از اینکه در زمان حیات باهم زندگی می‌کنند، در مرگ و زیر خاک هم با یکدیگر شریک هستند". چرا ؟ چون وقتی یک بالگرد سانحه می‌داد و سقوط می‌کرد، داخل آن از همه قشری وجود داشت و خون آنها باهم قاطی می‌شدند. آن شب نیز با این‌که سالم فرود آمده بودیم؛ اما تا زمانی که آن بالگرد به زمین نشسته بود، غم دنیا روی دل‌هایمان تلنبار شده بود.

1362/12/6

امروز را در سالن هتل قيام اهواز گذراندیم. چند استاد توضیحات مختصری درباره انجام یک مأموریت دادند و بیشتر درباره نحوه‌ی استفاده از جلیقه نجات صحبت کردند. توجه بیش‌ازحد و تأکید بسیار درباره‌ی استفاده از جلیقه‌ی نجات، تصوراتی در ذهن خلبانان ایجاد کرد که اگر عملیات و حمله‌ای در پیش باشد، به‌احتمال‌زیاد در نقاط و مکان‌هایی است که آب وجود دارد.

هنگام غروب و تاریک شدن هوا بود که به سمت قرارگاه عملیاتی حرکت کردیم و بعد از رسیدن به جفیر، در چند چادر و سوله مستقر شدیم. هنوز هم همه‌چیز برایمان به‌صورت ابهام بود و کوچک‌ترین اطلاعی از نحوه‌ی عملیات و محل آن نداشتیم؛ اما از یک مورد نباید صرف‌نظر کنیم که روحیه‌ی نیروها بسیار بالا و کمترین نگرانی و دلواپسی در صورت هیچ‌یک به چشم نمی‌خورد. محل اسکان ما در آن منطقه داخل تعدادی چادر و سوله بود. باوجود این‌که ساعت‌ها پرواز کرده و خسته بودیم، اما بازهم کسی نخوابید. تا صبح بیدار بودیم و درباره عملیات آینده حرف می‌زدیم. اکثر فرماندهان از فرماندهی هوانیروز (سرهنگ جلالی) تا دیگر فرماندهان پایگاه‌های هوانیروز در آن منطقه حضور داشتند. تنها فعالیت و پروازی که در آن شب انجام شد، پرواز فرماندهی هوانیروز و خلبان محمد غفار با یک فروند بالگرد شناسایی 206 به داخل هورالهویزه بود. بالاخره نزدیک صبح بود که اولین خبر را که عملیات و حمله در داخل هورالهویزه و جزایر مجنون است، شنیدیم. برای خلبان‌های قدیمی که پرواز و اطلاعاتی درباره هورالهویزه و مرداب‌ها و باتلاق‌هایش داشتند، شنیدن این خبر تا اندازه‌ای تعمق برانگیز بود.

1362/12/7

ساعت 4:30 صبح بود که یک‌باره جنب‌وجوش عجیبی در قرارگاه و منطقه‌ای که بالگردها مستقر بودند، به وجود آمد. دستور دادند طرح تخلیه‌ی بالگردها و نیروها هرچه سریع اجرا شود. من در طول ۸ سال دوران دفاع مقدس، چندین بار با این طرح مواجه شده بودم که اولین بار در ساعت 14:00 مورخه‌ی ۳۱ شهریور ۱۳۵۹، اولین روز حمله عراق به ایران و بمباران فرودگاه‌های بی‌دفاع اما به‌وسیله هواپیماهای دشمن بود. در این‌طور مواقع، تمام هم‌وغم خلبان یک وسیله‌ی پرنده، این است که وسیله را از منطقه‌ی خطر دور کند. در آن لحظه هم وقتی این دستور را ابلاغ کردند، تمام خلبانان و نیروهای هوانیروز در هر حالتی که بودند به‌سوی بالگردها دویدند و با نشستن پشت فرامین، استارت زدند و فی‌الفور از زمین کنده شدند.

اگر چند دقیقه دیرتر این کار را انجام داده بودند، منطقه و تمام بالگردها و نیروها به‌وسیله هواپیماهای دشمن بمباران و فاجعه بزرگی رخ می‌داد که جبران آن به‌هیچ‌وجه امکان‌پذیر نبود. خلبان‌ها چنان سریع اقدام به این حرکت عظیم کردند که بعد از دو-سه دقیقه، حتی یک بالگرد هم از آن‌همه بالگردی که گوش تا گوش دشت بزرگ جفیر را اشغال کرده بودند، وجود نداشت. هواپیماهای دشمن هم آمدند و تعدادی بمب هم ریختند، اما دست‌خالی و مأيوس بازگشتند. تعدادی بالگرد نیروی هوایی و نیروی دریایی در عملیات خیبر حضور داشتند و پا به‌پای خلبانان هوانیروز، مأموریت‌های واگذاری را انجام می‌دادند. ساعتی بعد دوباره همان بالگردهایی که با نیروهایشان به مکان‌های امنی مثل دارخوین و زرگان و شمال اهواز و دزفول رفته بودند، بازگشتند و داخل گوشواره هایشان فرود آمدند. انگارنه‌انگار که رخداد بزرگی را پشت سر گذاشته بودند.

البته بعدها خبردار شدیم که در همان شب غیرازآن بالگرد شناسایی، یک تیم فروندی از بالگردهای شینوک که پر از نیرو و مهمات بودند، به جزیره پرواز و نیروهایشان را پیاده می‌کنند.

پرواز بالگردها به داخل هورالعظیم از فردای همان شب با شدت تمام آغاز شد. تا زمانی که نیروها و به‌خصوص هواپیماهای دشمن پی به حمله و پیاده شدن نیروهای ایرانی در هور نبرده بودند، بالگردها پی‌درپی پر از نیرو و مهمات می‌شدند و به سمت جزیره پرواز می‌کردند. صحنه‌های جالبی در مقابل رویمان شکل‌گرفته بود که تا آن زمان ندیده بودیم. ده نفر که به جزیره برده می‌شدند، بلافاصله دویست نفر جای آنها را پر می‌کردند. نیروهای هوانیروز و بقیه با عشق و علاقه‌ی عجیبی، پرواز و فعالیت می‌کردند. کمک من در آن پروازها، خلبان تقی دژبند بود. با این‌که از وضعیت جسمانی خوبی برخوردار نبودم، اما دلم می‌خواست در هر پرواز بین تیم‌ها باشم. منتها بچه‌ها مراعات حالم را می‌کردند و اجازه نمی‌دادند بیش‌ازحد پرواز کنم.

پرواز بالگردها و نیرورسانی و پیشروی نیروهای ما در جزیره به‌خوبی و با سرعت تمام جلو می‌رفت که نیروی هوایی دشمن، وارد عملیات شد. از آن لحظه به بعد بود که ورق برگشت. ما اگر در همان ابتدای امر همراه با پیاده کردن نیرو، تعدادی هم توپ ضدهوایی در داخل جزیره پیاده کرده بودیم و با این‌که از پوشش هوایی خوبی به‌وسیله‌ی هواپیماهای خودی برخوردار بودیم، دشمن هیچ زمانی نمی‌توانست نه پیشروی نیروهای ما را متوقف کند و نه این‌که مقداری از متصرفاتی را که به دست آورده بودیم، پس بگیرد.

بمباران بی‌وقفه‌ی هواپیماهای دشمن به‌ویژه از روز چهارم که با بمباران شیمیایی و بمب‌های خردل همراه شد، عامل مهمی در عقب کشیدن اجباری نیروهای ما گردید. سرعت عمل حمله‌ی خیبر از طرف بالگردها و نیروهای ما، آن‌قدر سریع و برق‌آسا بود که در همان ساعات اولیه‌ی حمله، جزایر شمالی و جنوبی مجنون تصرف شدند و نیروها تا نزدیک شهر القرنه‌ی عراق که در حدود تقاطع رودخانه‌های دجله و فرات بود، جلو رفتند.

چنین حمله‌ای در هیچ‌یک از جنگ‌های دنیا با این سرعت عمل وجود ندارد. از لحظه‌ای که دشمن آگاه شد، دیگر ثانیه‌های فرود و برخاست بالگردها هم حیاتی شده بودند. کافی بود یک بالگرد فرود بیاید تا سیل گلوله از زمین و آسمان به سویش سرازیر شود. کوچک‌ترین غفلتی موجب می‌شد تا خلبانان و بالگردها، با فاجعه مواجه شوند.

یکی از مسائلی که در بعضی از نقاط پیاده کردن نیرو باعث کندی عملیات می‌شد، عدم آموزش سوار و پیاده شدن به داخل بالگرد به نیروهای بسیجی بود. بزرگ‌ترین دغدغه ما در زمانی بود که نیروهای بسیجی سوار و پیاده می‌شدند. ملخ انتهای دم بالگردهای 214 و کبرا و شناسایی و ۲۰۵ می‌توانستند بدترین کشنده برای نیروهای بسیج باشند. اگر ما و کروچیف ها به‌کرات به آنها هشدار نمی‌دادیم، خیلی از آنها به‌وسیله ملخ دم بالگردها، تکه‌پاره می‌شدند. در پاره‌ای از مواقع، تعداد مجروحین آن‌قدر زیاد می‌شد که ما در زمان سوار کردن آنها، دچار عذاب وجدان می‌شدیم که چرا نمی‌توانیم همه را در یک پرواز تخلیه کنیم. استاندارد تعداد مسافر و ظرفیت بالگرد را ما به‌کلی فراموش کرده بودیم. بالگردهای ترابری بدون استثنا، بیش از دو برابر ظرفیت استاندارد خود نیرو و مهمات می‌زدند و پرواز می‌کردند. درباره‌ی تخلیه‌ی مجروحین با آن تعداد نفر، فقط خدا بود که ما را یاری می‌کرد که بتوانیم بالگرد را از زمین بلند کنیم.

عامل مهم دیگری که ضربه‌های جبران‌ناپذیری در عملیات خیبر به ما زد، وجود هواپیماهای پی. سی.۷ دشمن بودند. ای‌کاش قبل از عملیات، فکری برای رویارویی با آن هواپیماها که می‌توانستند سرعت خود را با سرعت بالگردها هماهنگ و به‌سوی آنها تیراندازی کنند، می‌کردند. البته برای بالگردهای کبرا مهم نبود؛ چون كبراها مسلح بودند و به مقابله آنها می‌رفتند، اما وجودشان برای بالگردهای ترابری بسیار خطرناک و تعدادی از بالگردهای ما را هم توانستند هدف قرار دهند. خوشبختانه مهارت خلبانان ما باعث شدند آسیب‌ها در آن حدی نباشد که بالگردها و نفرات از صحنه عملیات دور شوند؛ اما همان گلوله و ترکش خوردن هم اگر به‌جاهای حساس بالگرد مصادف می‌شد، باعث می‌گردید تا بالگرد از رده‌ی پروازی خارج شود.

از نقش نیروهای متخصص هوانیروز هم نباید غافل شویم که با تمام وجود ایثار کردند. تعمیر و مسلح کردن بالگرد در زیر بمباران هواپیماهای دشمن کار ساده‌ای نیست. ما یک‌لحظه نشد که آنها را در حال استراحت ببینیم. آنها به‌طور دقیق در میان انباری از موشک و راکت و گلوله و مهمات، درحالی‌که از آسمان هم تهدید می‌شدند، اقدام به مسلح کردن بالگردهای کبرا و تعمیر آسیب‌های بالگردها می‌کردند. کافی بود که فقط یک جرقه به آن مهمات برسد تا دشت جفیر به هوا برود.

من به مدت ۱۰ روز در عملیات خیبر شرکت داشتم. می‌خواستم بیشتر بمانم؛ اما وضعیت نامساعد بدنی و اصرار بیش‌ازحد دوستان و توصیه‌ی فرمانده‌ی وقت پایگاه هوانیروز مسجدسلیمان(سرهنگ محمد شالچی)، وادارم کردند که منطقه را ترک و به اصفهان بازگردم.

 

منبع: هوانیروز و حماسه بزرگ خیبر؛ سلطانی، مرتضی،1398 ، سوره سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده