مرد روزهای نبرد
امیر غضنفر آذرفر- 15 معمولاً قبل از اقدام به عملیات، برای هر هدفی که باید گرفته شود تعیین تلفات میشود. مثلاً به فرمانده فلان قسمت عملکننده گفته میشود از نقطه الف حرکت کند و نقطه ب را بگیرد با این تعداد تلفات. اگر تلفات بیشتر از حدی که منظور شده است، باشد و تشخیص داده شود که کوتاهی از طرف فرمانده عملکننده بوده، ایشان تنبیه میشود حتی امکان دارد تنزیل درجه شود.

البته استثنا هم وجود دارد. برای مثال ممکن است تغییراتی در جبهه ایجاد شده که قبل از آن احتمال نمی‌رفت. تغییراتی ازنظر نیرو و امکانات دشمن پیش بیاید که قابل پیش‌بینی نبوده. تغییرات جوی به‌یک‌باره پیش می‌آید که مناسب آن فصل نبوده که قرار است عملیات صورت بگیرد.

در عملیات کربلای ۷ که از طرف ما صورت گرفت دشمن فکر نمی‌کرد در سرمای ۳۰ درجه زیر صفر، با برفی که دره‌ها را پوشانده بود و کولاک اجازه نمی‌داد دو یا سه متری جلوتر را ببینیم، ما دست به عملیات به آن گستردگی بزنیم.

اگر سقوط بهمن پیش نمی‌آمد تعداد تلفات ما به حداقل می‌رسید.

پیش‌بینی ریزش بهمن جزو برنامه احتیاطی ما بود؛ اما ٪ ۱۰۰ احتمال داده نمی‌شد در همان نقطه‌ای که نیروهای پیشرو ما بودند بهمن به آن سنگینی ریزش کند و همه افراد زیر برف مدفون شوند و نتوانیم به‌فوریت حتى اجساد آنها را از زیر برف بیرون بکشیم. همان‌طور که من از فرماندهان خود توضیح می‌خواستم، مسئولین رده‌های بالاتر از من توضیح می‌خواستند و جوابگویی به آنها به عهده من بود.

طی جلسات مکرر و طرح عملیاتی تخمین زده می‌شود تلفات ممکن است تا این تعداد برسد. موضوع توسط کارشناسان و خبرگان جنگ بررسی می‌شود اگر با کمترین تلفات بیشترین فواید عاید می‌شود می‌پذیرفتند و اجازه عملیات می‌دادند در غیر این صورت راه‌های دیگری را مورد بررسی قرار می‌دادند.

برای مثال ما به فرماندهان خود مأموریت می‌دادیم بلندی کله‌قندی را با این گردان و با پیش‌بینی فلان تعداد تلفات بگیرند، به هر دلیلی تعداد تلفات بیشتر ازآنچه تصور می‌شد بالا می‌رفت از من سؤال می‌شد تو که فرمانده لشکر بودی و تجربیات بیشتری نسبت به فرمانده گردان داشتی، آیا نمی‌توانستی با داشته‌های خود، کار به این مهمی را با گردان ۱۶۲ پیاده انجام بدهی که این تعداد تلفات را ندهید؟ و من باید جوابگو می‌شدم. برای همین سعی می‌کردم پا به‌پای واحد عمل‌کننده باشم و هر جا که احساس می‌کردم توان ادامه نداریم عملیات را قطع می‌کردیم. حالا این می‌توانست در مرحله طرح اجرا یا حین عملیات باشد که تشخیص می‌دادیم طبق برآورد ما صورت نمی‌گیرد و منجر به شکست و تحمل تلفات سنگین می‌شود، دستور می‌دادیم عملیات قطع شود.

خدا را شکر می‌گویم. با عنایت او در هر رده هم که خدمت می‌کردم توانایی‌های خودم را نشان داده بودم و فرماندهان رده‌بالا چنان اعتقادی به عملکرد من داشتند که اجازه می‌دادند خودم تصمیم بگیرم و عمل کنم.

بنده عقیده دارم فرمانده کارکشته زیر آتش تهیه دشمن منتظر امریه و دستور کتبی نمی‌ماند. هر آنچه در توان دارد انجام می‌دهد تا نیروهایش را از کشته شدن برهاند. جدالی که مطمئن هستید پیروزی در پی ندارد جدال نیست، خودکشی است. در آزادسازی کله‌قندی و سکانیان برنامه طبق دلخواه ما پیش نمی‌رفت. گردان ۱۱۵ عمل‌کننده بود. تلفات سنگینی را متحمل شده بود و گردان جنگاوران به فرماندهی آدم نژاد هم از دور خارج شده بودند. به فرمانده گردان ۱۶۲ سرگرد نادری زاده دستور دادیم برای حفظ دور تک و خاموش کردن هدف ششم سریع وارد عمل شود تا هم هدف حفظ شود هم دشمن را تا منطقه دلخواه عقب برانند.

من یک‌باره فرمانده لشکر نشده بودم. فرماندهی را از دسته شروع کردم بعد فرمانده گروهان، گردان، همین‌طور فرمانده تیپی را پشت سر گذاشته بودم در هر یک از این رده‌ها که بودم با تمام توان و دانش خودم خدمت کرده بودم و تجربه‌ها را نه‌فقط در کلاس‌های درس و پای تخته‌سیاه و مشق استاد، بلکه در میدان آموخته بودم. وقتی با فرماندهی چه به‌صورت حضوری، یا در میدان کارزار و یا حتی پشت به یسیم صدای او می‌شنیدم تشخیص می‌دادم در چه شرایطی قرار دارد.

فرماندهی که پشت به یسیم صدایش می‌لرزد معلوم است پرسنل زیردست او چه حال‌وروزی دارد. باید سریعاً اقداماتی برای او صورت بگیرد تا از وضع موجود خلاص شود.

اگر من فرمانده لشکر در آن شرایط نتوانم دست او را بگیرم چه انتظاری باید از او داشته باشم؟ درحالی‌که زیر آتش است و توان مقابله هم ندارد. در زیر آتش دشمن، کسی به فکر شانه کردن موهای سرخود نیست بلکه به فکر کلاه خود است که سر او را از اصابت ترکش گلوله توپ و خمپاره حفظ کند. هر وقت جایی کار به بن‌بست می‌خورد سریع به نادری زاده می‌گفتم گناه تو چیست که فرمانده این گردان شده‌ای. الحق ایشان هم همیشه حاضریراق بود می‌گفت: «چشم امير ما آماده‌ایم.»

فرمانده گردانی چیزی نیست که همه‌کس به آن تن بدهند. زحمت دارد و خون‌جگر دارد. مسئولیت سنگین روی دوشش می‌گذارند.

امیر نادری زاده در این بخش وارد بحث شدند و در تائید حرف‌های امير آذرفر گفتند: شما گفتید من از فرمانده دسته شروع کردم.

من خودم یک صبح تا ظهر معاون سروانی بودم به نام سروان بیدلی. همان روز صبح خودم را معرفی کرده بودم. در حال صرف ناهار بودیم، سرگرد کلانتری نامی آمد با کف دست به پشت من زد و گفت:

ستوان، بعد از ناهار بیا دفتر من کارت دارم. تازه همان روز از دور مقدماتی آمده و خودم را معرفی کرده بودم. بعدازظهر رفتم دفتر ایشان گفت، زود باش برو وسایل خودت را جمع کن بیا معرفیت کنم برو گروهان را تحویل بگیر.

گفتم، جناب سرگرد! من تازه از راه رسیده‌ام هنوز دست چپ و راستم را نمی‌شناسم چطور گروهان را تحویل بگیرم؟

گفت: (سرکار ستوان، اینجا خونه خاله نیست که تو تصمیم بگیری بری یا نه؟ از کجا آمدی تو که دست چپ و راستت را نمی‌شناسی؟ مگر دوره مقدماتی را طی نکردی؟ سریع میری خودت را معرفی می‌کنی.) تازه یک روز فرمانده دسته بودم مجبورم کردند گروهان را تحویل بگیرم. بین ۱۳ نفر هم‌دوره که تازه از دوره خلاص شده بودیم به من مأموریت دادند گروهان را تحویل بگیر.»

 

منبع: مرد روزهای نبرد ؛ عابد ساوچی، عباس،1398 ، آتشبار، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده