هوانیروز و حماسه بزرگ خیبر-بخش سی و سوم
تعقیب و گریز راوی: سرهنگ خلبان احمد رجبی عملیات خیبر از آن عملیاتهای ناب؛ اما بسیار خطرناک بود که در جزایر مجنون انجام شد. در آن عملیات به خاطر حفظ جان نیروها و عدم سانحه بالگردها، قرار شد پروازها در شب انجام شود. هواپیماهای پی. سی.۷، قاتل جان شینوکها بودند و بالگردهای شینوک هم به علت جثهی بزرگی که داشتند، نمیتوانستند در مقابل حملههای آنها خوب مانور دهند. چهار فروند از آنها در همان سه چهار روز اول عملیات هدف اصابت گلوله و ترکش قرار گرفته بودند.

در آن عملیات، هر شب از ساعت ۱۰ شب تا چهار بامداد یکسره پرواز می‌کردیم. نیرو و مهمات و آذوقه به جزیره می‌رساندیم و در بازگشت، با سوار کردن مجروح، در جفیر فرود می‌آمدیم.

پرواز در دل تاریکی شب آن‌هم با بالگرد شینوک و وجود دشمن در زمین و آسمان خیلی سخت است. قراری برای پروازهای اضطراری در روز گذاشته بودیم که اگر نیاز به پرواز بود، به‌صورت تک فروندی انجام دهیم. یعنی یک بالگرد به جزیره پرواز کند و پس از بازگشت، بالگرد دیگر برود. یک روز داخل چادر بودیم که یک پرواز اضطراری پیش آمد. آن پرواز را به خلبان مجید داورپناه ابلاغ کردند. مجید در حال برداشتن ساک و کلاه پرواز بود که من از جا برخاستم و با برداشتن ساک پروازم به او گفتم:

– «مجیدجان! تو تا صبح بیدار بودی و پرواز می‌کردی. برو استراحت کن من به‌جایت می‌روم!»

مجید داورپناه از خلبانان خوب و ماهر هوانیروز و بالگرد شینوک بود. یادش بخیر، همین چند وقت پیش فوت کرد. ابتدا نمی‌خواست قبول کند، که من مهلت ندادم و از چادر خارج شدم.

به خط پرواز که رسیدم خلبان عابدینی را که افسر عملیات بود، دیدم. برابر قرار قبل از او پرسیدم:

– «بالگردی که به جزیره رفته بود، بازگشته یا خیر؟»

او در جوابم گفت:

 – «مشکلی نیست. آن بالگرد به اهواز رفته است.»

غافل از این‌که آن بالگرد هدف اصابت موشک هواپیما قرار گرفته و در جزیره سقوط کرده بود و ایشان اطلاع نداشت. با شنیدن جواب افسر عملیات، دستور بارگیری بالگرد را دادم و پس از خاتمه‌ی بارگیری، به سمت جزیره پرواز کردم. حدود سه مایلی جزیره بودم که یک‌باره دو کروچیف بالگرد هم‌زمان باهم فریاد زدند:

– هواپیما ! سمت چپ … مواظب باش !

در این‌جور مواقع، بهترین تصمیم یک خلبان ماهر و باتجربه بالگرد، یا رودررو شدن با هواپیماست و یا این‌که، اقدام به بازگشت به محل برخاست کند. منتها من در آن بحبوحه و بین نیزارهای تنگ، نه می‌توانستم دور بزنم و مقابل آنها قرار بگیرم و نه می‌توانستم جایی فرود بیایم. کم‌ترین مکثی هم اگر انجام می‌دادم، فوری هدف قرار می‌گرفتیم و سقوط می‌کردیم. فقط در یک آن با چرخشی ۱۸۰ درجه که خودم هم‌ فکر نمی‌کردم شینوک با آن جثه‌ی غول‌پیکرش بتواند انجام دهد، اقدام به بازگشت کردم و با سرعت سرسام‌آوری در بین نیزارها شروع به پرواز کردم. خلبانان در هواپیمای دشمن که انگار شرط بسته بودند تا هدفم قرار دهند، یک‌لحظه از تعقیبم دست برنمی‌داشتند. هر مانور و ویراژی که می‌دادم با یکی از آنها و شلیک مواجه می‌شدم. دو کروچیف داخل بالگرد هم که هریک در یک سمت بالگرد از پشت پنجره به بیرون نگاه می‌کردند، پشت سرهم فریاد می‌زدند:

– «بپیچ به چپ ! بپیچ به راست ! یا ابوالفضل (ع) … »

کمک‌خلبانم هم در میان آن بلبشو، فقط داد می‌زد و قسمم می‌داد

 – «محمد ! تندتر! جان مادرت تندتر! … »

بالاخره با هر ترفند و زحمتی بود از دست هواپیماها فرار کردم و در جفیر به زمین نشستم. از بالگرد که پیاده شدم مستقیم به‌سوی افسر عملیات رفتم. عابدینی با دیدن من تند گفت:

-زود باش استارت بزن پرواز کن !

 من که تااندازه‌ای عصبانی بودم، فریاد زدم:

– «اول به من بگو آن بالگردی که گفتی رفت اهواز ! كجاست؟

هم‌زمان با سروصدای من، از طریق اورژانس خبر دادند "خلبانان بالگردی که سقوط کرده بود، توسط رزمندگان از بین باتلاق‌ها نجات پیداکرده و با قایق به عقب تخلیه‌شده‌اند." با شنیدن آن خبر، بیشتر عصبانی شدم و فریاد زدم:

– «شما چرا به من دروغ گفتی ؟ آن بالگرد که به اهواز نرفته بود. حداقل به ما هم می‌گفتی که ما هم در جریان باشیم!»

سروصدای آن روز من باعث شد که خلبان دیگری جای او را بگیرد.

 

منبع: هوانیروز و حماسه بزرگ خیبر؛ سلطانی، مرتضی،1398 ، سوره سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده